روی خط استوا

دست هایم را گرفته ام زیر بوسه های برف که تاب می خورند و می نشینند کف دست هایم و دست ها کف شان اقیانوسی است که ساخته شده برای لمس تمام ماهیان زمین و این راز را نخستین بار تو به من آموختی وقتی صدایم را از پشت تلفن شنیدی و در حیرت واج واجی که گوش هایمان را گرم کرده بود،غرق شده بودی و من این را برایت نگفتم...دست هایم را زیر بارش برف می گیرم و فکر می کنم به همه درخت های کریسمسی که سبز نیست و بابا نوئلی که جیب هایش پاره است...
فکر می کنم به قدم های مردی که روزی تمام کلاس های دانشگاه را اندازه می گرفت و هیچ کلاسی به اندازه قدم هایش نبود...دست هایش را پشت سرش قفل می کرد و می گفت:"ماکیاولی سیاست را از اخلاق جدا می دانست!"من این را برایت نگفتم که جلوی این مرد ایستادم و گفتم!نع!توی ذهن شما یک دیوار است.دیواری که می گوید آدم ها هیچ وقت نمی توانند به اخلاق برسند و استدلالتان تنها سیاست مداران را بر ما گستاخ تر می کند....
دارد برف می بارد،بافت خاکستری ام را روی شانه هایم می اندازم و به دانه های ریز برف که نرسیده به زمین آب می شوند،نگاه می کنم...مرد خندید و گفت:وقتی به سن من رسیدی خواهی دانست که آدم ها به اخلاق روی خوشی نشان نمی دهند!برگه ای از دفترم جدا کردم و روی دسته صندلی که پیش از من خودکار بیکی خط خطی های عمیقی رویش نقش کرده بود،خانه های شطرنجی سیاه و سفیدی را نقاشی کردم.مرد ایستاده بود بالای سرم و می دید که در هر خانه |انسانی| نشسته است که تکیه اش به دیوار سیاه و پاهایش به سمت خانه سفید دراز شده است.مرد خندید، من هم...من این ها را به تو نگفتم .وقتی داشتی از پشت خطوط تلفن برایم از خط اندیشه ای حرف می زدی که گمان می کردی جز تو کسی آن  را نمی تواند بخواند،اقلیم های ناپیدایی که هیچ کس کریستوف کلمبش نشده بود!من این ها را به تو نگفتم،ولی باید می گفتم...بایدمی گفتم که دلم می خواهد یک کریستوف کلمب باشم ولی فقط برای کشف قاره تو!نمی دانم بعدش چه می شنیدم؟مرد ایستاده بود بالای کلاس و داشت روی تخته سفید با ماژیک آبی می نوشت:کشیش ها به مردم می گفتند:اگر مبلغی به ما بپردازید قطعه ای از بهشت را به دست می آورید!..و فرشته ها را با استدلال هایی بر مبنای ماورا اثبات می کردند و مجادله می شد...و من گفتم:مجادله بر سر هیچ!و مرد خندید....و این سرآغاز رنسانس بود!رنسانس من در بدویت حضورت که تو را از ماورای ذهنم حک می کرد و من این ها را به تو نگفتم...نگفتم که اگر ماورایی نباشد،شاید عشقی هم وجود نداشته باشد!چرا که عشق تکه ای از همان ماورا است...من این ها را نگفتم چون دریچه های عقلم با صدای تو یکی یکی بسته می شد و من در تپش نفس هایت،مهمان می شدم در ضیافت افلاطون...حتی وقتی در نفی خدای من حرف می زدی!بیشتر به ماورا،عشق ،تو و خدایم ایمان می آوردم!

 

  • صبا ...

عشق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">