روی خط استوا

ما سیندرلا نبودیم که کفش های نقره ای مان جایی جا بماند؛مثل دخترک کبریت فروش کبریت های خیس خورده آرزو هایمان را آتش می زدیم تا در گرمای رویاهایمان زنده بمانیم.زمانه شبیه هیچ کدام از رویاهای ما نبود و نشد...قصه های مادر، ما را در زیر زمین بچه گی هایمان خواب می کرد. یادمان می داد که چه طور دانه های ریز برنج را زیر دندان هایمان بجویم و به پدرمان لبخند بزنیم تا شانه های مردانه اش نلرزد...ما با داشتن یک شب عروسک عاریتی دختر همسایه ،خوشبخت می شدیم...سفره های هفت سین ما همیشه چند سینش کم بود.بغض های ماسیده در گلویمان اجازه نمی داد که به تکرر شادی ها دل ببندیم...زندگی برای ما شبیه بود به توپ پلاستیکی در دامان دخترکی بی دست.و تو چه می دانی جیب خالی و دست های لرزان از گرسنگی چیست؟فقر نوازش نمی کند چنگ می اندازد...



  • صبا ...

غم