روی خط استوا

دست های ما در جست و جوی همدیگر به برهوت تن داده بودند...در نازایی لحظه هایمان،مردن را زیست می کردیم و مثل کودکی هایمان با انگشت های دستانمان به تپش افتادن دنیا را شماره می کردیم...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که دست های ما در هم قفل شده بود بی آنکه افکار همدیگر را حلاجی کنیم بی آنکه رو در روی هم بایستیم و گلوله های سربی اسلحه های گرممان را به جای دست های گرممان به قلب هایمان هدیه کنیم...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که در زندان ها را باز کردیم و گذاشتیم هر که در اسارت است طعم آزادی را بچشد طعم به آغوش کشیدن چشم های منتظر پشت میله ها را...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که تو بالاخره جرات کردی زنگ بزنی و پشت سیم های تلفن نامم را با صدای بلند فریاد بزنی و دیگر در اضطراب هیچ "قضاوتی" له نشویم...که حتی صدای نفس های ثانیه ها را هم می شنیدیم و از لمس صورت خاکی کودک خیابان چندشمان نمی شد؛که همه هفته های رسیدن به آن برایمان یکشنبه بود برای شنیدن ناقوس های کلیسا ها. برایمان جمعه بود برای پرواز کبوترهای سپید بر مناره های مسجد ها.شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که صدای چرخ های دوچرخه ها به جای بوووووووووووق های ممتد توی گوشمان می پیچید همه مان این آخرین روز،"زندگی" را یاد گرفته بودیم و برای مان همه مرزهای سیاست،به سیاهی شب گره خورده بود...ما در طلوع همدیگر،طلوع می کردیم و با صبح های درخشیده در چشم هایمان آشتی.می دانستیم باید همدیگر را ببوسیم می دانستیم کلمه حرمت دارد می دانستیم که اهلی کردن یعنی تو برای من یگانه و من برای تو یگانه...ما آخرین روز را فلسفه شدیم و این روز  را کوک کردیم به همه خاطره های سپید پشت سر گذاشته مان.تن شدیم زنجیره شدیم و جلوی توپ هایی که "عشق" را نشانه رفته بودند،ایستادیم...حالا غروب بود غروب آخرین روزش.و برای نخستین بار همه ما داشتیم "یک جا" را نگاه می کردیم و آسمان در چشم هایمان تخم می گذاشت...همه مان فهمیده بودیم صبح/ظهر/شب یعنی چه؟فهمیده بودیم هر لبخندی یک معنای خاص دارد.دانسته بودیم چقدر احساس گرمای سر کوچک نوزادی روی سینه مان،گرممان می کند...تازه فهمیده بودیم که شعله های آبی بخاری می رقصد و صدای مرغان دریایی زیباست و پاهایمان را نگاه می کردیم تا کفش هایمان مورچه ای را له نکند و در همین لحظه های آخر آن ها هم کنار ما با همان دانه های برنجی که روی پشت ظریفشان حمل می کردند،به غروب نگاه می کردند....به غروب آخرین روز...خورشید غروب کرد شب شد اما دنیا تمام نشد!نه به خاطر آنکه آن شب یلدا بود و ما یک دقیقه بیشتر وقت داشتیم ...نه به خاطر آنکه ساعت ها را جلو کشیده بودند یا عقب برده بودند....نه به خاطر آنکه کسی دستور ادامه دادنش را داده باشد...نه!دنیا ادامه پیدا کرد تا ما بار دیگر 24 ساعت ها را تکرار کنیم تا بار دیگر فراموش کنیم تا بار دیگر یادمان برود که هر لبخندی یک معنای خاص دارد....پایان دنیا دروغ یک سیزده بدر نحس بود تا ما را از پیله های خودمان بیرون بیاورد و با سعدی پروانگی ها پیوند بزند و حالا که معلوممان شده بود،دست هایمان بی اعتنا در هوا چرخیده بود و گفته بود:بی خیال!
و دوباره صدای توپ ها صدای بوق ها صدای جیغ ها....

  • صبا ...

اعتراض

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">