روی خط استوا


آنچه که وامی‌داردم تا بنویسم،انار ترک خورده زندگی است که دانه‌های سرخش را از دانه‌دانه لحظه‌هایم می‌چیند و گاه یاد مرا به صنوبرهای شش‌سالگی می‌برد.به خنکی بی‌خیالی‌های مداوم و ذهن ساده‌ای که فلسفه را نشخوار نمی‌کرد و میان دالان‌های پرپیچ‌وخم استدلال‌های زالو‌صفتانه گیر نمی‌افتاد.آدمی هرقدر که قد می‌کشد،در چیزی گیر می‌افتد.گاهی خودش هم نمی‌داند ضرورت بودنش را  در این لابیرنتی که گیجش می‌کند مدام....یادم به صنوبرهای شش سالگی می‌رود به مدرسه نوسازی که ما اولین بچه‌های مهدش بودیم؛گیج اولین قدم‌های بزرگ شدن و محو پیچک‌های رنگارنگ درودیوارها عاشق بوی خوش پاک‌کن‌های رنگی و عکس های جامدادی،دل باخته سفیدی بی‌نهایت دفتر نقاشی و در این میانه همکلاسی‌ای که لباس‌های اعیانی‌اش پوزخند موحشی بود به سادگی‌های چین خورده دامن‌هایمان.می‌گویند کودکان ظلم را نمی‌دانند.اما من می‌دانم که آدمی از کودکی ظلم را می‌داند،می‌شناسد و می‌تواند اعمال کند.نادیا مصری یکی از آن کودکانی بود که ظلم را خوب می‌دانست.دخترکان را به زیور لباس‌های پر رنگ و لعابش به بردگی می‌آورد با لفاظی‌ها و زیبایی‌اش و گفتن از پدرومادر پزشکی که از فرانسه تا سوئد از انگلیس تا هندوستان در سفر بودند.فاطمه را که کلمه‌هایش لکنت داشت و زینب را که چشم‌هایش ضعیف بود به سخره می‌گرفت تا از کوچک کردنشان،بزرگ شود.زخم زبان خودش و کاسه‌لیس‌هایش به لباس‌های ساده دخترکان،هر روز اشک یکی‌شان را در می‌آورد.نادیا مجموعه‌ای از عقده‌های فروخورده‌ای بود که ترکش‌هایش بچه‌ها را آزار می‌داد.همه برای آنکه در تناسب با او لباس بپوشند،خودشان را به هر آب و آتشی می‌زدند.از جمله من!کودکی بود و اشتیاق بهترین بودن و بی شک می‌دانید که این میل بهترین بودن با آدمی بزرگ می‌شود.خیابان به خیابان زندگی با آدمی می‌آید،سرش را خم می‌کند در برابر کسانی که ارزنی نمی‌ارزد روح و اندیشه‌شان.خاطرم هست آن روزها در به در و کوچه به کوچه،در خانه‌های کوچک حیاط دار با حوض آبی لوزی و شش گوش را می‌زدم و رفقای بچگی را با خبر می‌کردم که صبا یک لباس بی‌نظیر می‌خواهد از همان‌ها که با لباس نادیا مصری دخترک اعیان‌زاده مهد برابری بکند!رفقای کوچک صورتی پوش خاله‌بازی‌ها،رفقای بامرام شلوار‌های زانو ساییده جین پوش با کفش‌های ورنی کهنه‌ای که پاهای لاغرشان را در زمین‌های خاکی فوتبال نگه می‌داشت.رفقای هفت سنگ و لی لی های پر از شر و شور،دوستان بازی‌های گل کوچیکی که گل‌هایش به بزرگی تمام دنیای آن روزهایمان بود،لباس لاجوردی بی نظیری از تلاش کودکانه‌شان  نصیبم شد.آن قدر بی‌نظیر که هنوز پس از گذشت این سالیان در عکس می‌درخشد.لباس عاریتی که به مدد آن دست‌های کوچک به دستم رسید توانست لکنت کلمه‌های فاطمه را بشکند و یکراست جمله‌اش را بگوید:خیلی قشنگ است!.لباس لاجوردی آبی تن به تن میان بچه‌های مهد گشت و همه در هر ساعت نادیای مصری شدند بی نظیرتر و زیباتر..لباس آبی لاجوردی آن روزها می‌خواست نادیای مصری را زمین بزند که... زد!اما مرا هم با حقیقت زیباتری آشنا کرد که زیبایی نادیا به خاطر لباس و تحسینی بود که نثارش می‌کردند و اگر لباسش را می‌گرفتی چیزی در چنته نداشت...این برهنگی در ذهنم در گوشه‌ای از آن جا گرفته و حالا پس از گذشت سالیان از آن روزها، از آن قصه کودکانه‌ای که سرمشق زیبایی داشت،از کنار برهنگی پوشیده شده در واژه‌های آدم های به سیاق نادیا می‌گذرم و دیگر به سبک و سیاق کودکی به برابری نمی روم...می‌گذرم و می‌گذارم که به شعرهای خوش رقصشان دلخوش باشند و گمان ببرند که بر تن اندیشه‌شان لباسی است،بی‌خیال برهنگی که از درزهای زبانشان دارد عیان می‌شود.باید گذشت از اینان و تنها تماشایشان کرد که چگونه با اولین باد و باران حقیقت، رنگ‌هایشان می‌رود و تنها و تنها خودشان،"تنها" بر جا می مانند...

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">