روی خط استوا


سه تا مجسمه چوبی شتر با گردن های کشیده کنار مبلمانی با روکش قرمز که نقش پیچک های مشکی داشت،جا گرفته بودند.شکلات های مکینتاژ با روکش طلایی زیر نور لوستر ها می درخشید.مردی که فامیلصاحب خانه به نظر می رسید،یک پایش را بالا نشین آن دیگری کرده بود و در مورد فواید کشاورزی در آلمان و داشتن یک زمین زراعی حرف می زد.در مورد آخرین تغییرات ساختاری کارخانه اش.در مورد جوانمردی اش که پول هنگفتی را به یکی از اقوام عشایری اش بخشیده و هر چند دقیقه یک بار رقم بخشش را می شمرد.بوی چمن های خیس خورده باغ و رطوبت شرجی هوا که از پنجره داخل می آمد،نفسم را بند آورده بود.داشتم بی تناسبی شیشه ویسکی و شش جامی که دورش حلقه زنان در دکور سفید نشسته بودند را با تابلوی "ان یکاد" کنار پنجره تماشا می کردم و صدای مرد را گنگ و دور می شنیدم که از آلمان رسید به سوئد و تماشای  طبیعت بی نظیری که در بهار مسحورش کرده بود.مرد رو به رویش از عطرها و دارو های گیاهی حرف می زد.حرف هایشان بوی خوبی نداشت!ناامیدی غریبی از شال پر زرق و برق زن صاحب خانه بالا می رفت و پشت شیشه های عینکش دقیقا همان نقطه ای که قرنیه عسلی چشم هایش می درخشید،می ماند و گوشه لب هایش را به قوت یک وزنه آویزان،می کشید به سمت پایین.چشم هایم از روی آدم های خانه دوید و نگاه کرد به تابلوی برجسته مسی شام آخر  و در میان 12 حواری به دنبال مریم مجدلیه گشت.در جست و جوی کف دست هایش که قرینه عکس دست های مسیح می شد.شگفت زده دریافتم که تابلو شام آخرشان مریم مجدلیه ندارد!زن نگاه آویخته اش را به دست هایم دوخته بود به انگشتری نازک طلایی بی رمقی که تازگی ها برای انگشتم گشاد شده بود.

مرد صاحب خانه دست هایش را لای موهای جو گندمی اش فرو می برد و آخرین نسخه های پزشکش را که برای قلب باتری دارش،نوشته شده بود را برایمان می خواند.خواندنش که تمام شد آه گرمی کشید که روی شیشه های عینک زن را بخار انداخت.آن یکی مرد هنوز در سوئد بود.دور بود از حال و هوای جمع.داشت جای دیگری در کارخانه اش و حساب های بانکی اش که به تازگی تپل تر شده بودند، سیر می کرد.نو کیسه به نظر می رسید و از تواضع و افتادگی مرد صاحب خانه کیلومتر ها دور بود.ذهنم دوباره بین شلوغی سالن به جست و جوی مریم مجدلیه رفت.نمی دانم چرا گمان می کردم او را بایستی گوشه ای از خانه شان پنهان کرده باشند!جایی مثلا زیر سینی پر از فنجان های قهوه خدمه مو بورشان یا پشت ویولون بلوطی گوشه دیوار.کسالت و سردی فضا بر جانم ته نشین می شد و سرریز بی حوصلگی ام می کرد.بایستی تفریحی غیر از تماشای اشیا پیدا می کردم.نشانه ای از زندگی که بر چهره کلمه ای بدرخشد یا به قول آقای "م" گل لبخندی که بر کویری بروید و مسرورم کند از نشاط لحظه ای خوشبختی.نبود!هر چه بیشتر می گشتم،کمتر می یافتم.پنجره باز بود و نسیم  مثل پارچه اطلسی خوش رنگی خودش را کش و قوس داد و چونان زن کولی بی پروایی با همه شاخه های سبز درختان توی باغ رقصید آن قدر که صدای خلخال هایش قاصدک ها را بیدار کرد و به پرواز درآورد.این جور وقت ها اگر چه رودربایستی،جدی و آداب دان بر صندلی تکیه داده،اما خیالم مرا به باغ می برد.جایی در مجاورت نمناکی چمن ها،مورت های سبزی که حجاب باغ شده اند،شیطنتی که از پیچک ها بالا می رود و نشستن بر روی تاب سفیدی که یقین دارم دست های مریم مجدلیه تکانش می دهد!

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">