روی خط استوا



بلافاصله بعد از اینکه در سلف بسته می شود،با انگشتانم چند ضربه به شیشه می زنم.صدایی را از آن سوی در می شنوم:اوه! نه یه نفر دیگه!
زنی با روپوش سفید در را باز می کند.موهای فرش از بالای مقنعه‌اش بیرون زده و رژگونه اش را که خیلی ناشیانه روی گونه هایش مالیده توی ذوق می زند.زن با روپوش سفید لبخند می زند:دختر خوبه ست نمی تونیم هم چیزی بهش بگیم!بیا تو کارتت رو بزن.
دستکش هایش را توی دستش می کند و نگاهی به کتاب هایی که در دستم دارم،می اندازد:اینا چیه؟به خاطر اینا دیر رسیدی،ببینم اووم...نقش آبی سیمین،بعضی ها داغشو دوست دارن،صدنامه عاشقانه!فکر نمی کردم شعرای عاشقانه دوست داشته باشی.
-گاهی برای تفنن می خونم.
با نگاهش وراندازم می کند و گوشه لب هایش بالا می روند و همان جا می مانند.

***

کسی توی اتاق نیست.غذای سلف نپخته است.برنج‌های خامی که به زور ادویه‌جات رنگ گرفته اند.ظرف یک‌بار مصرف پر از غذایم را به ظرف‌های دیگر از ظهر مانده زیر میز،اضافه می‌کنم.دو تا متن را غلط گیری می‌کنم.در اتاق باز می شود،بانو ایستاده در چارچوب در،مقنعه اش را در یک دست گرفته و حال بی رمق و خسته ای دارد.گوشی تلفنش را سمتم می گیرد:یه زنگ به مادرت بزن.گوشیت چرا خاموشه؟

-شارژش تموم شده.مرسی

بوق....بوق....بوق....الو

سفارش های همیشگی مادر این بار به اضافه سفارشش برای روشن نگه داشتن گوشی تلفن و اینکه زودتر متن سخنرانی را برای هفته آینده آماده کنم.متنی در ارتباط با زنان که آن را بارها و بارها ارائه داده‌ام تا جایی که به تمام سرعنوان‌ها،پایین و بالا کردن تن صدایم و حتی مکث های موقع ادای کلمات مسلط ام.دارد تاکید می کند که متن را خلاصه تر کن.زده به سرم که بهش بگویم:نمی توانم!دیگر دوست ندارم بروم پشت آن تریبون کذایی و به دهان‌هایی که مشغول گاززدن کیک و هورت کشیدن ساندیس از نی باریکش اند،خیره بشوم و فریاد بزنم:"ای تو آغاز تو پایان تو بالا تو فرود باز گردان به سخن دیگر بار آن شکوه ازلی شادی و زیبایی را..."و بعد تماشا کنم که چه طور آب زرد و بی رنگ سیب از نی های کمر باریک بالا می رود و پوست گلویشان را می لرزاند.

در اتاق 53 را می زنم:ببخشید شما شارژر سونی اریکسون دارید؟

دختری که چادر نمازی را دور خودش پیچانده،لبخند می زند و سرش را به نشانه نفی تکان می دهد.

اتاق 54.ببخشید شما شارژر سونی دارید؟

دختری که با تاپ و شلوارک جلویم ایستاده انگشتان کشیده اش را روی پیشانی اش می کشد و به اطرافش نگاه می کند و سرش را به نشانه شرمندگی تکان می دهد:نه.

اتاق 55...اتاق 56...اتاق57..اتاق...

از اتاق 58 می گذرم و تصمیم می گیرم در اتاق 59 را بزنم.احساسم می گوید که شاید اتاق 58 هم مثل اتاق های قبلی شارژر نداشته باشند.انگشتانم هنوز روی در اتاق ضرب نگرفته اند که دختری با ظرف های نشسته شام در دست از اتاق 58 بیرون می آید.

-ببخشید من به یه شارژر سونی...

حرفم هنوز تمام نشده که به اتاقش بر می گردد و با یک شارژر در دست،بر می‌گردد.همیشه هم نباید به این احساس‌های لعنتی اعتماد کرد!

طرح جلد کتاب نزار قبانی خیلی زیباست.تنه ظریف و کشیده درختان از میان واژه ها عبور کرده‌اند و واژه ها گاهی در درخت‌ها قلاب شده‌اند و گاهی در پشت آنها پناه گرفته اند.

شاعرکتابش را این‌گونه ‌شروع ‌کرده ‌است:"....و دیگر...این نامه‌ها خاکستر آتش عشق من است...منتشرشان می کنم چون ایمان دارم عشق هنرمند،خصوصی نیست،عشقی جهانی است  و نامه های یک شاعر به تمام زنان جهان..."

به نظرم برای یک بیانیه شاعرانه ابتدای کتاب زیادی پرتکلف و اغراق آمیز است.از آن بوی عطر مردانه ای به مشامم می رسد که قصد دارد تمام شامه های زنان را متاثر کند!

می خواهم برایت نامه ای بنویسم که مثل هیچ نامه ای نباشد

و برایت زبان تازه ای خلق کنم زبانی هم اندازه تنت

و مساحت عشقم

دیدی حدسم درست بود؟!مثلا من اگر می خواستم این شعر را برای تو بگویم از واژه "تن" استفاده نمی کردم.البته می توانی بگویی که سلایق متفاوتند و تو نوشته هایی را از زن ها خوانده ای که معاشقه هایشان را با جسم بی پرده می نویسند.

یلدا در اتاق را باز می کند و یک هوووف!بلند می کشد و غر می زند به خاطر گرما،راه طولانی و خستگی های کلاس کامپیوتر.من با هیچ کدام از حس هایش همراهی نمی کنم.مردمک سیاه چشم هایش را می اندازد روی من و با تعجب نگاهم می کند:تو چت شده؟چرا افتادی؟پاشو یه چایی دم کن خیلی خسته ام ،پاشو.

-نمی تونم،خسته ام

مقنعه اش را می اندازد روی تخت و دکمه های مانتواش را یکی یکی باز می کند.

-تو که از صبح تا حالا خوابگاهی.برای چی خسته ای؟پاشو تنبلی نکن.

به سرم اشاره می کنم.به همان که این روزها پر شده از واژه های تو و آن ها آن داخل مثل سربازان نازی گیر افتاده در  استالینگراد،در مانده اند و گاهی در این میانه یقه مرا هم می گیرند!

یلدا دستم را می کشد:چی شده؟

-ذهنم خسته است....خیلی خسته

کتاب های کودکی ام را

که در مدرسه ها خوانده ام

از من بگیرید

نیمکت های مدرسه را

گچ ها...قلم ها...تخته سیاه را...

و به من کلمه ای بدهید

تا آن را مثل گوشواره به گوش معشوقم بیاویزم

به نبودنت فکر می کنم،به رفتنت...به این که تراز خواستن ها و نخواستن هاهیچ وقت برابر نبوده...

انگشت تازه می خواهم

تا طور دیگری بنویسم

از انگشتانی که طولشان تغییر نمی کند

از درختانی که نه بزرگ می شوند و نه می میرند

بدم می آید

انگشت تازه می خواهم

بلند مثل بادبان کشتی،گردن زرافه

تا برای محبوبم پیراهنی از شعر ببافم

و برایش الفبایی کشف کنم

متفاوت با الفبای تمام زبان ها

الفبایی با هارمونی باران

از غبار هاله ی ماه

از اندوه ابرهای خاکستری

و درد برگ های بید

زیر چرخ های ارابه آذر ماه

***

قشنگم!

از بیروت برایت می نویسم...

-دیدیش نه تو رو خدا.دیدیش .استاد رو می گم کاردش می زدی خونش در نمی اومد.بهش گفتم"استاد شما اگر قدرت دستتون بیفته هیتلر رو تو جیب کوچیکتون می ذارین!دیدی نه خداییش دیدی قیافه اش رو.خیلی حال کردم."

لیوان را نزدیک بینی اش می برد و نسکافه را بو می کشد:هوووم من عاشق بوی نسکافه ام.

-نسکافه اونم توی یک کافه/ توی یک خیابون دنج/ توی یک عصر پاییزی، کجا می چسبه؟

لبخند نرمی روی لبش می نشیند:لبنان، آبی دریای مدیترانه،هوووم آفتاب ملایم،شب های خنک.آی آی صبا دست روی دلم نذار.کی می شه ما از اینجا بریم؟

می پرسم:چرا لبنان؟

_چرا نه؟لبنان بهشته!تنها جایی که توی هواش می تونی آزادی رو نفس بکشی.وقتی می خوای حرف بزنی کسی روت برچسب نمی زنه.مذهبی یا لائیک.شاید برای همینه که بهش می گن:پاریس خاورمیانه!

_فکر نمی کنم.تا اون جایی که من می دونم به خاطر تفریحگاه ها و مجسمه ها و سنگفرش های خیابون هاست.

دستم را می گذارم روی شانه اش تا وقتی دارم روی جدول ها راه می روم بتوانم تعادلم را حفظ کنم.

دوان دوان خودمان را به سرویس دانشگاه می رسانیم،از پنجره اتوبوس به تصویر مرد ویلچری که به سختی سعی می کرد خودش را از پله های دانشگاه بالا ببرد،نگاه می کنم.

-کجایی؟حواست با من هست؟دارم می گم می ریم لبنان.اون جا هر دو می شیم استاد دانشگاه.بعد هروقت در راهرو همدیگر رو می بینیم،من جلوی لبنانی ها کلی چاکرم ،مخلصم تحویلت می دم.خوبه؟

از حرف هایش خنده ام می گیرد.پرده پنجره را می اندازم.عینکش را روی چشم هایش صاف می کند و با علاقه به چشم هایم نگاه می کند.

-چی؟چرا اینطوری نگام می کنی؟

-تو استثنایی هستی!

هوای بارانی

مثل معشوقه ای قدیمی است  که از سفری دور به دیدارمان آمده

از قهوه خانه کنار دریا می نویسم

آذر ماه دلگیر،روزنامه ام را خیس کرده

و تو هر لحظه از فنجان قهوه

از سطرهای مجله

بیرون می آیی

پنج ماه گذشته

خوبی ؟عزیزم!

خبر تازه ای نیست

بیروت مثل همیشه در شروع زمستان

مثل همه ی زن ها-مشغول آرایش است

خود خواه،زیبا،ستمگر

مثل همه ی زنها

-شنیدم پسرای لبنانی خیلی خوش قیافه و اهل فکر و مطالعه اند!

با حالت شیطنت آمیزی نگاهم می کند.ولی من دارم به صدایت فکر می کنم،که خیلی خسته و پیر بود،با این وجود گوش هایم خیلی زود به آن انس گرفتند.

-چرا اینا رو می گی؟

-مطمئنم از ایکی از اونا خوشت میاد.

-لبنانی!چی می گی شهناز.اونا فرهنگشون با ما فرق داره ،زبونشون...

چهره اش در هم می رود:خوب من هم عرب زبانم

-تو فرق می کنی،تو ایرانی هستی.

دست هایش را در دستانم فشار می دهم.می گوید:تو عقایدت عوض شده.قبلا می گفتی ما دو تا دیوونه بی مرزیم!حالا برای من عقاید مغز کاهویی ها رو تکرار می کنی!نه تو خیلی تغییر کردی

راست می گوید.تغییر کرده ام.از وقتی که قصه تو شروع شد مرزهای من هم به وجود آمدند،شکل گرفتند.حصار شدند من ماندم و یک جزیره،رابینسون کروزوئه!

دنبال انگشتانم می گردم

دنبال کلمات-شعله ی کبریت

کلماتی که در کتاب های عاشقانه نباشد

آتش می گیرم

چه سخت است چه سخت است

برای کسی که دوست می داری

نامه ای بنویسی...

*شعر ها بر گرفته از کتاب"صد نامه ی عاشقانه" نوشته نزار قبانی


  • صبا ...

نظرات  (۲)

  • صبا مهدوی
  • چی نوشتی صبا.. فوق العاده است...
    پاسخ:
    ممنونم.لطف داری صبا جان:)
  • ماهی سیاه کوچولو
  • خیلی خوب بود
    خیلی
    فقط کتاب شما شبیه مال من نیست نه؟! یه انتشارات دیگه س؟!
    پاسخ:
    جلدش که شبیه کتاب شماست.:)
    شاید چون شعر رو  همه قسمت هایش رو ننوشتم این طور برداشت کردید:))
    +آهان الان یادم اومد...من اون کتاب رو امانت گرفته بودم!بعدا کتابی که خریدم جلدش شبیه جلد کتاب شما بود:))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">