روی خط استوا


نمی‌دانم چرا همیشه فکر کرده‌ام چیزی را گم کرده‌ایم...از سطرهایی که فرار می‌کنند، از"ها" که بر دهانه شیشه می‌دمیم و آستین خشکی که بر تارک شیشه خط می‌اندازد...یک چیزی جا مانده،می‌دانم.نه چیزی شبیه یک دندانه یا حرف یا...نه...یک چیزی از تو نه در من که در برهوت سکوت جا مانده،شبیه سایه هایی که در تاریکی شب به اندازه‌ام،قد می‌کشند...

نمی دانم چرا همیشه فکر کرده ام چیزی را گم کرده ای،چیزی که من نیستم و لباس چهارخانه بر تن ندارد،نمی تواند مثل انگشت‌هایت کنار تار موهایم،به خلسه برود...تو خودت را جایی جا گذاشته ای و در تکه‌های گمشده،به دنبالش می‌گردی...چه دردناک!بگذار قصه را از ته روایت کنم.از همان نقطه‌ای که نویسنده خمیازه اش را کشید و شخصیت‌ها را به حال خود رها کرد و رفت.از همان‌جایی که مطمئن نبودیم کسی با کفش  نقره‌ای خوشبخت بشود.از همان جا که به همه خرس های مهربان شک کردیم،کسی درون ما به دروغ های دنیا خندید و بی آنکه بغضش را بشکند،خفه شد.بعد خواستیم که از قصه بیرون بیاییم،کتاب را بستند...دست های تو زیر تیغ ممیزی خط خورد و نگاه من که به دنبالت آمده بود،چاپ نشد و همه گفتند عیب ویراستاری است...می دانم چیزی را گم کرده‌ایم،و از من تا تو چیزی بیش از دست و نگاه فاصله هست،چیزی به اندازه صد دیوار کاغذی...ما به فصل‌هایمان چسبیده ایم...راستی یادت هست یک بار گفتی یک جایی از زندگی دارد پلاسیده می شود/ته می کشد/می سوزد.کجا؟!

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">