روی خط استوا


هر کسی برای خلوتش به یک چیزی پناه می‌بره...به چیزی غیر از آدم‌ها...بعضی‌ها به سازشان، بعضی‌ها به بوم نقاشی،بعضی‌ها هم به نوشتن...وقتی آدم به یکی از این‌ها پناه می‌بره،یعنی خسته است،از حرف زدن،از کلنجار رفتن بی‌معنا با کلمه‌ها...اصلن من فکر می‌کنم هنر از همین نقطه شروع شد،وقتی آدم ها از حرف زدن خسته شدند،رفتند سراغ چیزی که در الفبا و غلط های املایی گیر نیفته تا نرود زیر ساطور قضاوت‌ها...کلمه‌ها یک جایی تمام می شوند...شاید به قول تو آن جایی که "من و تو" شروع می‌شویم...من و تو بی‌کلمه،بی‌حرف‌اضافه،بی ادا و اصول های آزاردهنده...آن نقطه فقط من و تو هستیم و آن جمله‌ای که این وقت‌ها می‌گویی:"همان چیزی که من می‌دانم و تو هم می‌دانی...همان که لازم نیست بگم..." و جواب من که همیشه یک لبخند است:"آره می‌دونم...".

دوست داشتم یک ساز داشتم تا باهاش خلوت کنم و انگشت‌هام با تارهایش حرف بزنه و صدای بی‌واژه‌اش توی گوشم بپیچه...دوست داشتم نقاشی یاد می‌گرفتم تا وقتایی که دلم می‌گرفت،رنگش را بهت نشون می‌دادم و می‌گفتم:"نگاه کن من الان این رنگیم!"...یا نقشش می‌زدم:"یک دختر که چهره اش سمت یک جاده است که راهش رو کشیده تا مه،انگشتم رو می‌کشیدم روی رنگ خاکستری و مه رو غلیظ تر می‌کردم تا تو بهتر بفهمی که چقدر ناپیدا است،که چقد چیزی که می‌بینه،گم‌شده ...تاریکِ...بی‌معنا است...و نگاهش رو از تو می‌گرفتم تا چشم‌هاش رو نبینی تا نتوانی فکر بکنی و این بار هم به من بگی:"همان چیزی که تو می دانی همان چیزی که من می فهمم ..."دوست داشتم از تو بنویسم،حرف بزنم،ولی کلمه‌هام وقتی به تو می‌رسند،فرار می‌کنند...سرریز می‌شوند...سرریز؟آره سرریز...می‌دونی سرریزشدن مثل یک کوچه بن‌بست است...مثل گم شدن توی جمعیتی است که همدیگه رو هل می دن...ولی تو من رو می‌شناسی که وقتی سرریز می‌شم یا توی کوچه بن بست گیر می‌افتم،تقلا نمی‌کنم،زانو‌هایم رو تو بغلم می‌گیرم و به دیوار تکیه می‌دهم...منتظر هیچ اتفاقی هم نیستم،فقط در سکوت می‌شینم و نگاه می‌کنم ...حتی آن لحظه به چیزی فکر نمی‌کنم...آن لحظه من فقط یک دست می‌خوام که نشناسمش و از جنس تو باشه و صدایش شبیه صدای تو باشه همان قدر مطمئن،همان قدر خونسرد، که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... همان قدر از جنس می‌فهمم و می‌فهمی...و چه قدر خوبه که ادامه این دست به شانه‌های تو وصل باشه...وقتایی که تو کوچه بن بستم،تو پیدایت می‌شه و می‌گی:پاشو بریم...به تو که می‌رسم"چرا" ندارم...به تو که می‌رسم"شناسنامه‌ات "مهم نیست...به تو که می‌رسم...به تو که می‌رسم"رسیدم"...دیگر گم نیستم،دیگه مات نیستم،می‌دانم کجایم،حتی اگر وسط بازار ابوسفیان بین پارچه های زرق و برقی و الجمیل الجمیل گیر افتاده باشم...حتی اگر بین فاصله دو چشم‌های کسی،نگاهم خشک شده باشه...حتی اگر مبهوت یک انگشتری سبز باشم...تو که می‌گی "بریم"،از دنیای مات میام بیرون،خط‌ها و جاده‌ها و آدم‌ها و هوا و ساختمان‌ها مهم می‌شه...درجه فشار و گرما و سرما و تب و هذیانم مهم می‌شه...موسیقی و شعر و حتی عدد نسبیت انیشتین،مهم می شه!

تو که بگویی:"پاشو بریم "تمام دنیاهای موازی به هم وصل می شوند....و همه پشت این دنیاها می مانند....همه چیز اینجا منهای تو،شبیه یک اسکله بی کشتی است...شبیه همان ناخدای پیرِ که دلش رو از دریا بریده...شبیه تنگی نفس است بدون اکسیژن...نخند!جدی می‌گم...شبیه یک سینمای خالی است که اپراتورش یادش رفته حلقه فیلم رو بگذاره....تو که نباشی یک چیزی کم است...یک چیزی که توی قفسه کتاب‌هایم نیست،بین هیجان آدم‌های اطرافم نیست،بین سکوت‌های بین دو کلمه نیست...یک چیزی که فقط از جنس تو است...از جنس تو که با صدای لرزانت توی گوشم بگویی:من آدم احساساتی نیستم،تو که می دونی!...و من لبخند بزنم به لرزش صدایت و بگم:آره می دونم....می دونم....
  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">