روی خط استوا


پله‌های چوبی،چوب چوب روی سنگ،سنگ‌های قدیمی می‌رفت بالا، پیچ می‌خورد دامن پلکان با زاویه خورشید و در عظمت جهان ما دو تن  نقطه‌هایی بودیم که داشتیم از پلکان یک قصر بالا می‌رفتیم.آفتاب شره می‌کرد و عرق روی گریبانمان بازیش گرفته بود.چوب چوب روی سنگ سنگ‌های سترگ محکم شانه‌های پهن سربازان نیزه به دست...پا می‌گذاشتیم، بالا می‌رفتیم.کف کفش‌هایمان  ساییده می‌شد.دست دست دست‌های جام به دست بالا پایین دو دست دو جام بالا پایین.پله‌ها را بالا می‌رفتیم.خورشید مغزم را مته انداخته بود داشت سوراخش می‌کرد، داشت از چشم‌هایم بیرون می‌زد.دست،سایه‌بان.دست،عرق بر جبین.دست زانوها را می‌مالید.سنگ سنگ بالا می‌رفت پله ها از قصر در سرزمین فراموشی خاموشی.سرناها دم نمی‌گرفتند. رقصنده‌گان تیز پا روی نوک انگشتانشان چرخ نمی‌زدند. پیک‌ها به هم نمی‌خوردند.صدای مردگان هوهو می‌کرد باد، باد در باد می‌پیچید:"آریارمن شاه بزرگ، شاه شاهان شاه در پارس، این کشور پارس که من دارم دارای اسبان خوب و مردان خوب است.خدای بزرگ اهورامزدا آن را به من عطا  فرمود.من شاه در این کشور هستم.اهورامزدا به من یاری ارزانی فرماید!"
پیتیکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ.اسب‌ها به دروازه ملل نزدیک می‌شوند،سفیران عیلام بابل آشور زرنگ ارمینه.قوچ اسب ماکیان پارچه‌های زربافت ابریشمین خلعتی برای شاه.تخت زرین روی دست‌های سفیران برای شاه جلو می‌آید،حرکت می‌کنند در صفی منظم و نمی‌رسند.
 زنی سنگ پیکر زندانی در سکوت چتر گشوده بر بالای سر شاه تا حفظش کند از آفتاب باران باد.نگاره مهر دندان بر نگاره ماه کشیده،پنجه در پهلوی گاو فرو برده،گاو گردن پیچانده شیر غرش می‌کند،خشم در کاسه چشم ریخته " و بدان که نیک همواره بر پلشت پیروز است.روز بر شب."

  • صبا ...