روی خط استوا


باران باریده بود.نمی‌دانم کی.فقط یادم هست شبی باران باریده بود و داشت خیابان را با خودش می‌برد.داشت آدم‌ها را جارو می‌کرد به طرف خانه‌هایشان.داشت پای راننده‌ها را روی پدال گاز فشار می‌داد.داشت آدم‌های فارغ را عاشق می‌کرد...باران باریده بود نمی‌دانم کی...من قدم نزده بود.من ندویده بودم.پناه گرفته بودم و زن کف‌بینی دست‌هایم را از جیبم زده بود و توی دست‌های پر نقش و نگار از خالکوبی‌اش جا داده بود.خندید و میان خطوطشان هیچ خبری از ستاره تو نداد.گفت:"خالی است خالی خالی"انگار آسمانی که می‌دید یک دانه ستاره هم نداشته باشد.آن موقع بود که فهمیدم تو از خرافه هم خرافه‌تری!گفتم:"یک بار دیگر نگاه کن.خوب آن گوشه های انگشتانم را دید بزن بیا بالاتر میان مثلث‌ها،مربع‌ها،دایره‌هایش نگاه کن.ببین آنجا شاید کسی کشتی‌اش پهلو گرفته باشد".به پهنای صورتش خندید:"دردت به سرم.خبری نیست."ناخدا بودم گمشده در اقیانوس کف دست‌هایم بی هیچ ستاره شرقی که نوک کشتی‌ام را به سمتش بچرخانم.هوا طوفانی نبود،فقط باران باریده بود و شهر را می شست.زن فال بین انگشت‌هایم را به سمت عقب خم کرد گفت:"می‌خواهم خط‌ها را واضح بخوانم می‌خواهم از آینده‌ات خبرهای خوب خوب بدهم!"وقتی تو نباشی مگر خبر خوبی هم هست؟دویست تومان گذاشتم کف دستش و دستم را از دست های زبرش کشیدم بیرون و هلشان دادم در غار تنهایی جیب‌هایم.اسفندش را دود می‌داد توی باران،"کولی آواره‌ام" را می‌خواند.سرمه هایش را باران شسته بود.گفتم که باران باریده بود.داشت خیابان را با خودش می‌برد.داشت آدم‌ها را جارو می‌کرد به طرف خانه‌هایشان.داشت...

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">