روی خط استوا


آنچه که احساس می کنیم بر آنچه که می بینیم تاثیر می گذارد و هر آنچه که می بینیم بر آنچه که احساس می کنیم موثر است.ماهی و جفتش نوشته ابراهیم گلستان نماینگر انعکاس آدمی در آینه احساس خویشتن است.حقیقتی که در کند و کاو خویشتن به واقعیت بیرونی چندان اعتنایی ندارد خودش را با زنجیره ای از افکار و احساسات محاصره کرده و از نقطه ای به نقطه دیگری می رود بی آنکه مصداق بیرونی که جرقه نخستین را برای سیر فکرش زده است اهمیتی داشته باشد.مرد داستان با خودش درگیر است این فکر اوست که در نیمه ای از تاریکی فرو می رود و نه امتداد دیواره آبگیر ها...این ذهن مرد است که در پشت شیشه گیر افتاده و واقعیات را منطبق بر حقایقی که می خواهد می بیند و تفسیر می کند.

:"مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگ‮ها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
   دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟ "
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
   دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه هم‮چنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟"

و آن گاه که از حصار خویشتن بیرون می آید و دیگری را یاری می دهد به مدد آن،واقعیت برایش روشن می شود و چه زبانی بهتر از زبان راست گو و پاک کودکی که اگر چه قدش به داشته های آدم بزرگ ها نمی رسد اما نگاه صادقانه تری نسبت به رویدادها دارد.:"«همونا.دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.»

در انتها مرد قصه برای تماشا به آبگیرهای دیگر می رود و ما نمی دانیم با نگاه تازه ای می رود و یا هنوز...

نوشته ابراهیم گلستان ساده است اما ساده نگرانه نیست.قالب و محتوا همگام با هم هستند.او می خواهد از ساده بودن مسئله ای سخن بگوید پس باید خودش نخستین کسی باشد که وفاداری اش را در جایگاه نویسنده به این اصل ثابت می کند.داستان ماهی و جفتش مصداق بارز این کلام است:مختصر و مفید.

نگاهی به این داستان
  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">