روی خط استوا



ازپشت عینک‌ دودی‌ همه‌ کوه‌ها،دشت‌ها،خیابان‌ها،اتوبوس‌ها و آدم‌ها بدقواره‌اند،قهوه‌ای‌ تیره‌اند،کدرند.همه چیز شبیه خطوط ناموزون نشانگر ضربان قلب،بالا و پایین می‌رود،آسمان صاف،بی هیچ خوشه ابری که سر و دستش را خمیازه‌کنان کشیده باشد روی بسترش،کویر است.گویی نبض زندگی جایی ایستاده که با هیچ شوکی دوباره به تپش نمی‌افتد.باغ صفا،بزرگ و بی‌انتهااست.بچه که بودیم از این سرش می دویدیم تا ناکجا آبادش.روی انگشت‌های پاهایمان بلند می‌شدیم تا شاخه‌های آویزان پرتغال به دست‌هایمان برسد.بزرگتر که شدیم قدمان به پرتغال‌ها می رسید،اما دست نجابت بلندتر بود،کوتاه می‌آمدیم.اما حالا یک دیوار فلزی زنگ‌خورده کشیده بودند ما‌بین عرقیجات با بشکه های بزرگ آبی و باغ؛فقط شاخه‌های درخت‌ها دیده می‌شد که انگاری روی پاهایشان ایستاده بودند تا مشتریان نگران و کلافه از گرمازدگی زندگی را تماشا کنند.فصل عرق‌ریزان کاسنی و کیالک و بیدمشک ‌و شاطره  است.خواصشان برای معده و کلیه و گرما زدگی و مزاج بیمار ناعلاج و...از دو متر آن ‌سو‌ تر از روی کاغذ سفید نیمه چسبیده روی دیوار که نیم دیگری از گوشه‌هایش به هوا رفته،هوار می کشند که:ما را بخرید که فصل،فصل عرق‌ریزان است و اردیبهشت زنبیل به دست و گوشه چادر به دهان گرفته،دارد تند تند می دود که برسد به اتوبوس خرداد و تیر گرما را بنشاند به جان جنوبی‌ها....پیرمردی جلوی درگاه، لطایف بی طعم و مزه اش را برای یک مرد نیمه طاس لاغر مردنی،تعریف می‌کرد و لطیفه‌اش را گفته و نگفته با خنده های بلندش قطع می کرد.مرد طاس هم حتما به حرمت موی سفیدش که زیر کلاه آفتابی اش پنهان شده بود،قاه قاه می‌خندید و روی پیشانی بی‌موی چسبیده به کله‌اش،چین می‌انداخت.طرز مصرف:یک استکان...یک لیوان...صبح...آرامش بخش...صاف کننده خون و رافع صفراو سودا و کرم‌معده....کاغذ تشریح طریقه مصرف و فواید را می گذارم زیر مجسمه گچی تمام رخ زنی که نگاهش هاج و واج روی من مانده و دهانش سوراخ است:"سال های خیلی دوری از دهانم آب بیرون می ریخته جهت تلطیف هوا و آراستگی باغ!می شنوی؟صدای شره شدن آب فواره‌های عطرآگین عرقیات است که ازمجراهای محاط درخت‌ها می گذرد،پای بستی ام بدین جا از مستی عطر است نه جبر روزگار"جنون نشسته در نگاهش را نادیده می گیرم و با خود می اندیشم:که نوشیدن شربت کاسنی در زیر همین درخت‌های بید و چنار و در مجاورت صدای پرنده ها و خنکی دل آویز نشسته بر هوای باغ صفا می‌چسبد یا در تنگ گوشه ای در آپارتمان کوچک گم شده در مستطیل های دراز و دود گرفته و ناموزون شهر؟!
"اسطوخدوس گرم است؛نسترن،بهار‌نارنج،آویشن،نعناع،گلاب و شیرین‌بیان گرم است هیچ کدامشان به درد تابستان نمی خورند."با خودم می گویم:هرکدامشان که اسم زیباتری دارد،گرم تر است.
صدای خنده‌هایی از ته باغ می‌شنوم،سر برمی‌گردانم.نه خبری از پیرمرد هست نه مرد طاس!خنده های نخودی و ظریف و دخترانه.انعکاس لرزش اندامی که ته مانده خاکسترش روی درخت‌ها را سرخ می کند!نکند فصل گرده افشانی است؟!یا شاید...چه کسی می داند؟شاید همین شیرین بیان و بهار نارنج و نعناع دارند گوشه ای از باغ صفا* بازی می کنند
  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">