روی خط استوا


مردی پس از جدایی از همسرش تمام وسایلی که متعلق به او بود را از خانه بیرون انداخت.لباس‌هایی که می‌پوشید عطرهایی که استفاده می‌کرد آینه ای که جلویش می‌ایستاد و دست توی موهایش می‌کشید مبلی که رویش می‌نشست.فنجانی که تویش قهوه می نوشید.تختی که رویش می‌خوابید.صابونی که برای صورتش استفاده می‌کرد.کف پوشی که رویش راه می‌رفت.پنجره ای که کنارش می‌ایستاد و منتظرش می‌ماند.موسیقی که با هم گوش می‌کردند.نامه‌های عاشقانه‌شان.کتاب‌هایی که با هم می‌خواندند.بعد رفت سراغ آلبوم عروسی و حضور زنش را در عکس‌ها قیچی کرد.خودش توی عکس‌ها جا مانده بود با چشم‌هایی که پر از آن دیگری بود.این بود که ناگزیر شد چشم‌های خودش را هم از توی عکس‌ها قیچی بکند.بعد با خیال راحت روی کاناپه نشست تا در فضایی به دور از خاطرات زنش تلویزیون تماشا کند.تلویزیون را که روشن کرد صدای شاد زنش توی خانه پیچید:سلام.بعد زنش را دید با همان لحن و لبخندی  که عاشقش شده بود داشت توی تلویزیون شعر می‌خواند.فکر هر چیزی را می‌کرد الا اینکه زنش مجری برنامه مورد علاقه‌اش بشود!

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">