روی خط استوا

نرگس دستم را گرفته بود و برده بود پشت بام.صلاةظهر بود و دیش‌ها به سمت قبله مسلمین قنوت می‌خواندند.آن پایین،یک وانت بار سفید جلوی خانه‌ای بست نشسته بود و دو مرد اسباب و اثاثیه خرد و درشتی را پشتش می‌چیدند.نرگس اشاره کرده بود و گفته بود خانه دایی است.من اما آن جا خانه آشنایی نداشتم که به سمتش اشاره بکنم.به جز آن زمین سبز از لجن که نیزار به فنا رفته‌ای تنگش چسبیده بود، آدم  و خاطره‌ای را به جا نمی‌آوردم.همان زمینی که در شعاع چند متری پشت بام خانه نرگس خودش را پهن کرده میان دو ردیف خانه زوار دررفته قدیمی. همان که وقتی  از مدرسه برمی‌گشتیم،خط میانه‌اش که شبیه فرق سردخترکی بود با موهای آشفته سبز به دو طرف انداخته،قدم‌های خسته‌مان را می‌شناخت.چند سال پیش بود؟یادم هست نیم ساعتی طول می‌کشید که آن را طی می‌کردیم.هر وقت تنها برمی‌گشتم،یک پسرِ چاق موتور سواری از کنارم رد می‌شد و به من که می‌رسید موتورش را گاز می‌داد و یک چیزی از دهان گشادش می‌پراند که هیچ وقت صدای بوکس و باد کردن چرخ‌های موتورش نمی‌گذاشت بفهمم چه می‌گوید.بعد هم ریسه می‌رفت و در انتهای جاده به سمتی که دیگر خانه‌ای نبود،می‌پیچید.همیشه صحنه به یک شکل اتفاق می‌افتد:من خسته،پسر چاق موتور سوار،تکه‌ای که می‌پراند،صدای موتوری که نمی‌گذاشت بشنوم چه می‌گوید،پسر جوانی که از کوچه باریکی با قلاده سگ سیاهی در دست بیرون می‌آمد و چپ چپ دور شدنش را نگاه می‌کرد و همان سوال‌های همیشگیش را می‌پرسید:چی بت گفت؟می‌شناسیش؟م ُمی‌شناسمش!.و بعد هم زیر زبانی یک لیچار بارش می‌کرد با زبان نامانوسی که نمی‌فهمیدم.انگار کارگردانی دلش خواسته باشد یک سکانس مسخره را چندین بار دیگر برداشت کند.

پیچک خانه همسایه مثل پارچه گلدار بنفشی افتاده بود روی درخت کنار حیاط.به نرگس گفتم اینجا جان می‌دهد برای عکاسی و وقتی این را گفتم بیشتر منظورم به خانه‌ای بود که طاقش و دیوار روبه رویی خانه با جلبک‌ها و پیچک سبز پوشیده شده بود.نرگس گفته بود که اهالیش از جنگ زده‌هایی بودند که پیشتر توی اسکلت فلزی ساختمانی که آن سوتر است،چادر زده بودند و کار زن و مردشان این بود که کلفتی و نوکری خانه‌های سازمان را بکنند و این قدر این روزها برشان گذشته بود که دل اهالی محل به حالشان سوخته بود و خانه تک افتاده دور از شهرک را که صاحبی نداشت، بهشان بخشیده بودند.گفتم "خوب است که قصه خانه‌ها را می‌دانی"و وقتی این را می‌گفتم به همه مکعب‌های کوچک و بزرگ و بلند و کوتاه مجاور خانه نرگس نگاه می‌کردم.باران گرفت و دانه‌هایش که از سوزن دوزی روی پارچه خاکستری بام،رسید به نیزه پرانی‌های صاف و یکدست،از پله‌ها پایین آمدیم.

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">