روی خط استوا

من از آبی اسلیمی یک کاشی شروع شدم.در آغاز اصفهان لاجوردی در صبح سحرخیز و باطرواتی زنی بر مناره های جنبان خلقت با دست هایش برایم لالایی می خواند...خورشید پشت  پلک هایش ایستاده بود و دست ها سایبان و دیده بان مسافری بودند دور...زن گهواره را تکان داد و مهره های آویزان در گوش کودکی به آبی رودخانه ای غلتید ...در بلور آبی چرخید...صدا شد...موج شد...دستی گوشواره ای را از آب گرفت و بر گوش هایم...دستی  موهایم را ...کودک توی گهواره چشم هایش با مهره های موج دار تارک چوبی  بالای سرش تکان می خورد...و مردانی دست های دعاگویشان را به خاک نزدیک و دور می کردند و با آواهای غریبشان انتظار تولدی را از زهدان زمین می کشیدند...زنی ایستاده بود در ابتدای خودش بود و غم با چهار سوی قلبش غریبی نمی کرد...

هراس های من را باد های شمالی با خود برده بودند و در چشم چرانی آفتاب کویری پهن کرده بودند...کسی قصه آن زن را نمی دانست همان که روسری پر از پولکش را به روزهای عاریه دلتنگی گره زد...هندوستان غربت بود آفتاب غروب کرده در نگاهش  و کف دستهای حنا بسته اش مزین به نقوش پیچ خورده اسلیمی....

من از آبی اسلیمی یک کاشی شروع شدم...در آغاز اصفهان لاجوردی...

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">