روی خط استوا


هنوز دلتنگ درخت های نارنج خانه پدر بزرگم،دست هایم کاسه شده اند زیر انحنای نارنجی های دوخته شده به درخت های کودکی.حواسم نیست که چه ماجراهایی را پشت سر گذاشته ام.حواسم نیست و می خواهم هیچ وقت حواسم جمع نشود تا تقسیم شدنم را میان قصه های یکی بود و یکی نابود نبینم.دلتنگ بوته های یاس روییده شده کنار کوچه های اردیبهشتم.آن وقت ها که مادر موهایم را کوتاه می کرد تا لاغری چهره ام توی چشم نزند بعد دامن چهار خانه آبی...بعد عروسک کاموایی که همیشه دست هایش توی جیبش بود...بعد لبخند دوخته شده روی صورتش...از کوچه های اردیبهشت که می گذشتیم، از کنار جویبارهای پا گرفته کنار درختان،از خانه های آجری،عمارت بزرگ کهنه و ترک خورده ای،خودش را نشان میداد.توی باغ ،کنارایوان عمارت، زنی خم شده بود و زمین را جارو میزد.زنی که سیاه پوشیده بود و روسریش را شل زیر گلویش گره زده بود.زنی که برایم شبیه فرشته مرگ بود،کمرش را راست کرد،دست به پیشانی عرق کرده اش کشید و به مادرم که دست های بی رمقش را به دیوار تکیه داده بود گفت:دیر آمدی بانو،پدرمان فوت کرد...

روی زمین نمزده ایوان نشست و گریست.

من چه کردم؟به گمانم پی کاج های افتاده از درخت رفتم.کاج های افتاده توی نهر جاری میان باغ.با بچه های دیگر کاج هایمان را می شمردیم و هر که بیشتر داشت،بهتر بود!نه اینکه مرگ را نفهمم،نه اینکه ندانم پیرمردی که همیشه کنار دستش شمعی روشن بود و خرما در دهانم می گذاشت و موهای کوتاهم را نوازش می کرد،دیگر نیست.نیست شدن را می دانستم،نبودن را می فهمیدم،نشنیدن صدای کسی که رفته است را،اما می خواستم حواسم جمع نباشد.خودم را با میوه های کاج سرگرم کرده بودم که حواسم جمع مرگی که از عمارت مثل پارچه های سیاه بالا می رفت،نباشد.حواسم جمع مرگی که  از میان جمعیت صورت لاغرم را نگاه می کرد،نباشد.حواسم پی چای و نبات و ظرف خرمایی که  میان مهمان ها می چرخید،نباشد.حواسم پی دختر جوان خانه  که اشک هایش مثل پولک روی سرخی گونه هایش می نشست،نباشد...می خواستم حواسم پی گیلاس های آویزان که دست های بچه ها را به سمت خودش می کشید و روی نوک پاهایشان بلندشان می کرد هم، نرود...حواسم را داده بودم به میوه های کاج که از درخت افتاده بودند.حتی وقتی بچه ها رفتند.وقتی همه شان رفتند،با میوه های کاجم خلوت کردم.به بلندی کاج ها خیره می شدم تا ببینم از کدام شاخه شان افتاده اند...و مگر می شد در آن انبوه برگ ها و بلندی ها،زادگاه هر کدام از میوه ها را دید؟!مگر می شد فهمید کدامشان زودتر خودش را در دامان زمین،غلتانده؟!کدامشان دیگری را هل داده و دم گوشش زمزمه کرده که اول تو بعد من؟!میوه های کاج را دوست داشتم و علت دوست داشتنشان ...آن وقت ها هر جای شیراز که می رفتم،کاجی می دیدم،اما بهشت کاج ها دارالرحمه بود.قبرستان پر از درخت های کاج قلم شده بر صفحه آسمان بود.درخت هایی که هیچ کدامشان برایم شبیه دیگری نبود.میوه های بعضی هایشان بزرگ تر و بعضی هایشان ترک خورده تر و باز تر بودند.بعضی هایشان زود رفاقت می کردند و برخی دیر آشنا...اما  جز من کسی این تفاوت ها را نمی دید.گفتم که عاشق میوه های کاج بودم... و عشق قادر است آشنایت کند حتی به تفاوت قرنیه هایی که قرینه اند...درخت های کاج سایه می انداختند روی قبر ها،می دویدم تا انتهای سایه هر درخت که به سایه دیگری می رسید.دامن چهار خانه آبیم را از میوه هایش پر می کردم از میوه های بی طعم و خاصیتش که فقط ترک خورده بودند و شبیه کاج کوچک دیگری بود...

  • صبا ...

گذشته

نظرات  (۷)

  • مجید مویدی
  • جمله ی آخر پستِ "دوست کجاست"(حرف بزن می شنوم) قشنگ بود. آفرین و ممنون.
    ممنون که منو یاد یه جایی از یکی از داستان "بارگاس یوسا" انداخت... این دیالوگ از زبون یه سرخپوست گفته میشه(انگار قراره من اینجا تا چند وقت فقط یادِ سرخپوستا بیفتم:)). یه نفر دارشته برای اون سرخپوست حرف می زده:
    ""از شنیدن حرفهای من سیر نمی‎شد. مجبورم می‎کرد که همان داستان ها را تکرار کنم. می‎گفت:«وقتی که بروی، چیزهایی را که حالا تعریف می‎کنی به نوبه‎ی خود برای خودم نقل می‎کنم.»
    می‎گفت:«مردمی که مثل ما کسانی را ندارند که حرف بزنند، چه زندگی حقیری دارند. به علت چیزهایی که تو تعریف می‎کنی، مثل این است که هر اتفاق چندین بار روی داده است»
    پاسخ:
    چه نقل قول خوبی:)
    سرخ پوستا زندگیشون مملو از اصالت های آمیخته با طبیعته،در زمان های خیلی دوری آهنگ هاشون رو گوش می کردم:))مخصوصا آهنگ های الیور شانتی
    بارگاس یوسا را هم دوست می داریم.
    ممنون از شما که خوندید
  • مجید مویدی
  • ممنونم.. شما لطف دارید...
    بله. مغزِ داخلِ اون دانه‎های ریزِ درونش، یه چیز تقریبا پر چرب که کمی به مزه‎ی بادام شباهت داره... اگه درست یادم باشه، تو طبِ سنتی روستای ما، این دونه رو میجوشونن و برای دل درد استفاده میکنن. البته اینم بگم: سرخپوستها، برگِ درختِ کاج رو میکوبیدن و با یه سری چیزِ دیگه قاطی میکردن؛ این مرهمی بوده برای درمان زخم و دردِ موضعی:)
    + مهمترین چیز اینه که نوشته به آدم لذت بده. عنوانش و دسته بندی کردنش در درجه ی بعدی اهمیت قرار میگیره. موافقید؟
    پاسخ:
    مزه بادام رو دوست دارم.
    ممنون بابت اطلاعات خوبی که دادید،مخصوصا در مورد سرخپوست ها:)
    بله...
  • مجید مویدی
  • سلام صبا بانو
    شیراز، هنوزم پر از کاجه... همچنین دارالرحمه‎ش... بیش هز هر چیزی، نوشته تون من رو به کودکی ها خودم برد... تو روستای زادگاهمم، کاج زیاده.  خیلی زیاد. یه کاجستان خیلی (بزرگ بود که الان کوچیکتر شده)، ما میرفتیم و تفریحمون، درآوردن دونه های خوشبوی کاج از توی پوستش بود. هر کسی بیشتر جمع میکرد، برنده بود.
    بعد میرفتیم توی یه سایه ای جایی می‎نشستیم، دونه ها رو می‎شکستیم و مغزش رو میخوردیم(این آخری رو من هنوزم هر وقت پا بده، انجام میدم؛ مزه ش رو خیلی دوست دارم)....
    + این متن، باید شعر می‎شد... قبول ندارید؟! یعنی به نظرم پتانسیل شعر شدنش خیلی بالا بود.
    ممنونم 
    پاسخ:
    سلام جناب مویدی.من بعضی کامنتا رو به جای اینکه بخونم،می شنوم!کامنتای شما معمولا از این دست کامنتاست که شنیدنیه:)
    نمی دونستم دانه های کاج خوردنین!پس همچین هم بی خاصیت نیست:)))
    بله نثر شاعرانه ای داره قبول دارم ولی خب من شعر گفتن بلد نیستم ...شاید اگر می خواستم برچسبی براش بذارم می نوشتم:داشت شعر می شد به قافیه باخت.
    چه جالب! من هرگز کاج های شیراز رو ندیدم!
    پاسخ:
    واقعا؟!چه عجیب!
    دامن چهار خانه آبی را با جوراب های سپید پوشیده بودی؟
    پاسخ:
    بله:)

    بالای مزار پدرم هم کاج کاشته اند. از کاج متنفرم ولی متنت به من آرامش عجیبی داد...

    اون متن گوشه سمت چپ... خیلی قشنگ بود دختر جون:)

    پاسخ:
    متاسفم اگر یادآور غمی برایت بود...
    قابلت رو نداشت عزیزجان:*
    چقدر خوشحالم که یکی یکی دارم دوستامو پیدا میکنم
    :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">