روی خط استوا

مدتی است که به داشتن یک خواهر فکر می کنم!هیچ وقت تا این اندازه جای خالیش را احساس نمی کردم،حتی شب هایی که گریه می کردم و برادرهایم دستپاچه می شدند و خلاق ترین تلاششان آوردن یک لیوان آب بود و ارایه راه حل های پسرانه شان برای کاشتن یک بادمجان زیر چشم های کسی که گمان می کردند اذیتم کرده!همیشه اولین چیزی که این وقت ها به ذهنشان می رسید این بود که حتما کسی آزارم داده...مدتی است که به داشتن یک خواهر فکر می کنم،کسی که نه آن قدر با من اختلاف سنی داشته باشد که نداند در چه زمانه ای زندگی می کنم و نه آن قدر کوچک تر باشد که ندانم در چه زمانه ای زندگی می کند.خواهری که شانه هایش به شانه هایم نزدیک باشد،خنده هایم به خنده هایش،و تنهایی هایش به تنهایی هایم...یک خواهر بی قضاوت،آرام،خوش بین و صمیمی...نه دوست نمی خواهم!یک خواهر می خواهم،یکی از آنها که زهره داشت و موهایش را گیس می کرد.یکی از آنها که راضیه داشت و رازهایشان را با هم قسمت می کردند.یکی از آنها که نازنین داشت و با هم سفر می رفتند.یکی از آنها که حرف های دخترانه ام را بفهمد و اصلا جانش برایم دربیاید!هیچ وقت جای خالیش را تا این اندازه احساس نکرده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم دختر دیگری باید توی عکس های خانوادگیمان باشد.فکر نمی کردم وقتی با لباس عروسکیم روی اسب چوبی نشسته ام،دیگری هم باید پشت سر من نشسته باشد و لبخند های رنگیمان و موهای کوتاهمان کنار هم باشد...فکر نمی کردم کنار سفره های هفت سین همه این سال ها جایش کنار من خالیست...اما حالا احساس می کنم جایش خیلی خالیست!جوری جای خالیش را احساس می کنم که انگار یک وقتی کنار من بوده و دست بی رحمی از همه زندگیم حذفش کرده است.از تمام عکس ها،از تمام خاطره ها،از دیروز و امروز من..راستش را بخواهید تازه فهمیده ام نه عشق می خواهم نه دوست،بلکه یک خواهر می خواهم.

  • صبا ...

نظرات  (۲)

  • آبان دخت ...
  • خواهش می کنم جانم :)
    پاسخ:
    :)
    ❤️❤️❤️❤️
  • آبان دخت ...
  • خواهر داشتن خیلی خوبه...دقیقا با تفاوت سنی ای که خودت گفتی...که بشه لحظه هاتو باهاش شریک شی...و شاید من هم روزی بنویسم دلم یک داداش می خواهد...
    :)

    :: عالی بود این پست...خیلی قشنگ نوشتی :)
    پاسخ:
    همینطوره:)
    ممنونم از توجه و لطفت:)