روی خط استوا


ایستاده بودم روی سکوی جلوی تخته سیاه.خانم صالحی داشت من را مثل پتک توی کله بچه‌های کلاس می‌کوبید.هر جمله‌اش که تمام می‌شد،من بیشتر توی مقنعه سفیدم فرو می‌رفتم و دست‌هام توی همدیگه مچاله می‌شدند.دخترها از پشت نیمکت‌های چوبی دندان قروچه می‌رفتند و خط و نشان می‌کشیدند،من سرخ می‌شدم،آب دهانم را قورت می‌دادم و خدا خدا می‌کردم که صالحی تمامش کند،اما خانم معلم این بار بدجوری داغ کرده بود و با تمجید شاگرد دردانه‌اش که از بد روزگار،من شده بودم،بچه‌ها را کلافه می‌کرد.می‌توانستم تصور کنم توی کله آن سی و هشت دختربچه نه ساله چه می‌گذرد.آن وقت‌ها  به لطف خانم صالحی تنها شدم و دوستانم یکی یکی از من جدا شدند.هیچ کدامشان دلشان نمی‌خواست با کسی که به قول خانم معلمشان"واوی"هم جا نمی‌اندازد،دوست باشند.تلاش‌های آن وقت‌هایم را خاطرم هست.هر وقت گروه نمایشی تشکیل می‌شد و کسی حاضر نمی‌شد نقش منفی‌اش را بازی کند،من داوطلب می‌شدم؛اگر کسی کیفش برایش سنگین بود،کمکش می کردم و هر وقت می‌خواستند برایشان کتاب و شعر می‌خواندم تا با این قبیل فداکاری‌ها یک جورایی توی دلشان جا باز کنم!اما فایده‌ای نداشت،باز که صالحی مرا می‌برد بالای کلاس می‌شد همان آش و همان کاسه.کیفم را می‌انداختند روی نیمکت آخر،دفتر کتاب‌هایم را قایم می‌کردند،توی صف هلم می‌دادند،تا این طوری حسابشان را صاف کرده باشند.هیچ کدامشان من را دوست نداشت و من بایستی قید دوستی با همه‌شان را می‌زدم؛نمی‌خواستم!دوست داشتم لااقل یک دوست داشته باشم.حتما بین آن سی و هشت نفر می‌شد یک نفر را پیدا کرد.با خودم فکر کردم به غیر از من چه کسی توی این کلاس هست که هیچ کس دوستش ندارد؟چشمم خورد به سعیده که نیمکت انتهایی کلاس داشت چرت می‌زد.سعیده درشت هیکل بود و قدش دوبرابر من.چهارشانه بود،صورتی گندمی و گونه‌های قرص و محکم و آفتاب سوخته‌ای داشت و توی چشم‌هایش درخشش وحشی موج می‌زد.انگار از دل کوهستان با همان بوی کاه و ریواس و پونه وحشی جدایش کرده‌اند و نشاندند پشت نیمکت کلاس.تنش همیشه بوی عرق ماسیده می‌داد و مانتویش چروک خورده و مقنعه‌اش یک وری بود.نمره‌هایش هم تعریفی نداشت و اگر کسی شاگرد آخر کلاس می‌شد او دو پله پایین‌تر بود!یک بار که از طرف بهداشت آمده بودند میان موهایمان را وارسی کنند،توی سرش شپش پیدا کرده بودند و مربی بهداشت شپش‌هایش را روی خط کش شیشه‌ای به صالحی نشان می‌داد و بچه‌های کلاس می‌خندیدند و سعیده با چشم‌های وحشی‌اش خیره‌شان می‌شد؛دختر‌ها زرد می‌شدند،می ترسیدند و خودشان را جم و جور می‌کردند و حواسشان بود که زنگ تفریح کلاهشان حوالی سعیده نیفتد و اگر افتاد سراغش نروند.می‌گفتند سعیده اگر عصبانی بشود می‌نشیند روی سینه بچه‌ها و مشت‌های سنگینش را حواله‌شان می‌کند.انگشت‌هایش بزرگ بود و وقتی مشت می‌شدند مثل بادکنک باد می‌کردند.سعیده چشم‌هایش را بسته بود و داشت خرناسه می‌کشید و من با خودم کلنجار می‌رفتم که چه طور می‌توانم با او دوست شوم؟!بالاخره یک روز دل را به دریا زدم و رفتم کنارش ایستادم،وقتی که زیر سایه یک درخت بیدمجنون گوشه حیاط نشسته بود و داشت با چشم‌های تاتاری‌اش بازی بچه‌ها را نگاه می‌کرد،دستم را گذاشتم روی شانه‌اش و یک لبخند زورکی زدم.نگاهم که کرد قالب تهی کردم و ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب،ولی او به پهنای صورتش خندید و با دست بزرگش مچ کوچک من را سفت گرفت و کنار خودش نشاند.بوی تند تنش به سرفه‌ام انداخت ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم و لبخندم را همچنان روی صورتم نگه دارم.سعیده با سرفه‌های من قاه قاه می‌خندید و با دست بزرگش به کمرم می‌زد و می‌گفت:"اخموخان...هه هه...اخموخان....هه هه هه"منظورش از اخموخان شخصیت نمایشی بود که من نقشش را بازی کرده بودم.ظاهرا از این نقش خوشش آمده بود و داشت منظورش را با ریسه رفتن و کلمات شکست و بست خورده‌اش در میان قهقهه‌هایش به من می‌فهماند.خنده‌هایش که تمام شد،دستش را ستون کرد زیر چانه‌اش و با این حرکتش روی مچ گوشت آلود و چاقش چند خط موازی عمیق انداخت.چشم‌های قهوه‌ای روشنش را زل من کرد و و گونه‌های تاتاری‌اش را داد بالا.موهای مجعد آشفته‌اش از توی مقنعه‌اش پخش و پلا شده بودند روی صورتش.برای اولین بار نگاهش پیش از گذشته به من نزدیک شده بود و من توی آن چشم‌های هول آور،دختربچه نه ساله‌ای را دیدم که منتظر شنیدن قصه است.حتما دیده بود که برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کنم و حالا دلش خواسته بود که برای او هم تعریف کنم.قصه تعریف کردن برایم لذت‌بخش‌ترین کار دنیا بود و حالا که شده بود زنجیره دوستی من با سعیده،ذوق زده برایش همه یکی بودها و نبودها را تعریف می‌کردم.گاهی در میانه قصه با دیدن هیجان ملتهبش شخصیت تازه‌ای را اضافه می‌کردم و قصه‌ها را آن طور که او را خوشحال‌تر کند،تمام می‌کردم.کلمه‌ای نمی‌گفت و فقط گوش می‌کرد.وقتی زنگ می‌خورد دستم را محکم توی دستش فشار می‌داد و بعد چند لحظه‌ای که مات نگاهم می‌کرد،می‌زد زیر خنده،مرا می‌کشید طرف خودش و شانه‌های لاغرم را در آغوش می‌کشید و من بی‌کلمه  می‌فهمیدم که دوستم دارد و... دوستش داشتم،من او را با همه عطرهای کوهستانی‌اش و شپش‌های جامانده روی خط‌‌کش شیشه‌ای خانم صالحی و مانتو چروکش دوست داشتم.روزها به همین منوال می‌گذشت و من و سعیده دنیاهای تازه‌ای را توی قصه‌ها کشف می‌کردیم.گاهی دوتایی نمایش بازی می‌کردیم.او گاهی نقش پری مهربان قصه‌های من بود و گاهی نقش غول بدترکیب وحشتناکی  که دختربچه‌ها را می‌ترساند.قصه که تمام می‌شد،با صدای بلند می‌خندید جوری که شانه‌هایش تکان می‌خورد.یک بار هم  به نشانه دوستی یک مهره آبی با رج‌های مشکی را از گردنبند توی گردنش جدا کرد و گذاشت کف دست‌های من.مهره آبی سعیده بعدها برایم حکم مهره شانسی را پیدا کرد که با لمس کردنش قوت قلب می‌گرفتم.انگار سعیده روح جادویی را توی مهره‌اش جاداده باشد که از من مراقبت کند.بهش می‌گفتم:"این مهره از سرزمین قصه‌ها آمده،با شگفتی به مهره آبی‌اش نگاه می‌کرد و سرش را به نشانه تایید تکان می‌داد.از وقتی سایه دوستی سعیده همراهم بود،بچه‌های کلاس دیگر سر به سرم نمی‌گذاشتند،کافی بود یکیشان به قصد اذیت کردنم نزدیک بشود تا سعیده بهش چشم غره برود.اما در آن روز لعنتی من ایستاده بودم توی صف و نفیسه از پشت هلم داد روی زمین و دهانم خونی شد،سعیده دید.به طرفش خیز برداشت و  مقنعه‌اش را با موهایش از روی سرش کشید و یک مشت محکم نثار صورت نفیسه کرد و نشست رویش و با خشم کتکش زد.هر چقدر لباسش را از پشت سرش می‌کشیدم،فایده‌ای نداشت.بالاخره ولش کرد؛دست من را محکم توی دستش گرفت و به دنبال خودش کشید و کنار خودش نگهم داشت،اما مدیر مدرسه سعیده را خواست که برود اتاقش،با عصبانیت طول و عرض دفترش را قدم می‌زد‌.سعیده ایستاده بود در مرکزی‌ترین قسمت اتاق روبه روی میز مستطیلی فلزی بدریختش و سرش را انداخته بود پایین و با دست‌هایش گوشه مانتو کرم رنگش  را چنگ می‌زد.من از بیرون دفتر سرک می‌کشیدم و سعیده زیر چشمی نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد و برق شیطنت توی چشم‌هایش می دوید.مدیر در اتاق را بست صدایش اما می‌آمد:"دیگه نمی‌شه این وضع رو تحمل کرد.هر روز کتک کاری.هر روز دعوا.این از سرو وضعت.اون از درس خوندنت.اون از چرت زدنت سر کلاس.این دفعه دیگه کسی نمی‌تونه واسطه‌ات بشه.فردا می‌گی مادرت بیاد مدرسه.فهمیدی؟با تو‌ام زبون نداری؟می‌گم فردا با مادرت میای مدرسه.کری مگه دختر؟"

صدای سعیده به سختی شنیده می‌شد:"من مادر ندارم خانم"

_چی؟یعنی چی مادر نداری.پس اون خانمی که باهاش اومدی ثبت نام کردی کی بود؟

_نامادریمِ خانم!

_فرقی نمی‌کنه.به نامادریت بگو بیاد.صاحبت که هست؟بهش بگو فردا بیاد.اگر با نامادریت نیای راهت نمی‌دم.

سعیده فردای آن روز با نامادریش آمد.زن بداخمی که بچه کوچکی را به بغل داشت و بچه کوچک‌تری را داده بود دست سعیده،وقتی وارد مدرسه شد یکراست رفت اتاق مدیر و پرونده سعیده را ازش گرفت و بدون هیچ کلمه‌ای از دفترش زد بیرون.صدایش را می‌شنیدیم که به سعیده می‌گفت:" دیگه نمی‌گذارم بیای مدرسه.همون اول هم اشتباه کردم گذاشتم بیای.بهت نون نمی‌دم که با خودت شر بیاری خونه."

با بچه‌های کلاس توی آن چهار بعد از ظهر لعنتی ایستاده بودیم و دور شدن سعیده را نگاه می‌کردیم.سعیده هر چند قدمی که می‌رفت سرش را بر می‌گرداند پشت سرش و نگاهمان می‌کرد،چشم‌های تاتاری خیسش مثل دو تا الماس از دور می‌درخشید.
  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">