روی خط استوا


کجایی خسرو شیرین دهنان؟کم آورده ام، دارند عشق را به سلاخ خانه می برند.در معبری  لیلی را سنگ می زدند به جرم نبخشیدن چشم هایش به رهگذری که مجنون نبود.رودابه مدت هاست که گلوی کبود گیس هایش را تیغ دروغ ها بریده است.آه خسرو شیرین دهنان!بوی دود می دهد عطر دهان دختران نازک دل شهرم.دلم گرفته است،عشق را دارند به سلاخ خانه می فرستند.دارند در خفا،جفا می کنند بر تن نحیفش.حرف هایش را تحریف می کنند،"زیستنش"را زندانی.این چه بزمی است که بزم نیست و رزمی است نابرابر؟کشته اش چه می شود؟شهادت بر چه  بدهد؟بر باد رفته است ....از یاد رفته است...آی آی خسرو شیرین دهنان جگر سوختگانیم که سوختن برایمان اتفاق تازه ای نیست،اما حق بده که کم بیاورم وقتی به نرقصیدن صفورا در بزم شراب مردان می خندند!زلیخا عزیز مصر می شود و یوسف به چاه فراموشی می افتد.دارند عشق را به سلاخ خانه می برند...دارند در خفا شلاقش می زنند بر کوی و برزن نام جعلیش را جار می زنند.لعنت به اتفاقی که نمی افتد!سرنایت را بردار خسرو شیرین دهانان،بدم بر آن،نفس بده زندگی را،آواز کن عشق را .این خمودگی نا گرفته را سیلی بزن،بیدار کن،زندگی ببخش.

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">