روی خط استوا

آدم دلش یک وقت هایی عشق کهنه می خواهد،دست های رنگ گرفته از توت سیاهی که دیگری برایش چیده، می خواهد،دلش کوچه باغ می خواهد،از همان ها که انتهایش معلوم نیست و توی کارت پستال های قدیمی گوشه اش همان شعر:ای که از کوچه معشوقه ما می گذری...نوشته شده بود.دلش نشستن روی بالکن طبقه سوم و چای نوشیدن توی هوای خواستنی پاییز و سرمای سوزنی و زیر پوستیش را می خواهد.می خواهد حال خودش را خوب بکند به یک چیزهایی چنگ می اندازد.یک نفر را پیدا می کند تا برایش عاشقانه بسراید،یکی را پیدا می کند که کنارش روی نیمکت پارک بنشیند،یکی را پیدا می کند تا توی چشم هایش دنبال عمق و نور و معنا و از این دست چیز ها بگردد!یک شماره ای را توی گوشیش ذخیره می کند به وقت مبادای دلتنگی.اصلا آدم خوشش می آید مدام در حوالی دوست داشتن پرسه بزند،برایش چشمک پرانی بکند!بله قلب آدمی هم از این جلف بازی ها بلد است!دوست دارد کسی زیر گوشش شعر بخواند.کسی از دور اسم کوچکش را بلند صدا بزند.می خواهد یک وقت هایی یکی دیگر را در آغوش بگیرد.از همان بدو تولدش مثل مهرگیاه است می خواهد در دستی و آغوشی پیچ بخورد.ندیده اید بچه ها چه طور سرشان را در شانه های مادرشان فرو می برند؟ندیده اید چه طور نشان میدهند که نباید از مادرم جدایم کنید؟من همینجا جایم خوب است!دلم می خواهد گریه که می کنم سرم توی شانه های لطیفش فرو برود.بچه ها این طورن،آدم بزرگ ها هم همینطورن!از همان نوع هستند در ابعاد بزرگتر.عشق همان مادر است شما هر جا بروید دوباره به آن باز می گردید و به شانه هایش نیازمند می شوید.


*عنوان از حضرت حافظ

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">