روی خط استوا

گاهی فکر می کنم سهمم از آدمایی که دوستشون دارم لمس یه انگشت کوچیک اون هاست به اندازه ای که باورم بشه وجود دارن...همیشه تصور کردم که اون انگشت کوچیک میل زیادی به دور شدن داره و منم ناگزیرم که رهاش کنم.

ترس بیشتر از اینکه تنهایی رو نشون بده غم رو نشون میده.ترس غم انگیزه.

موقعی که شک می کنیم انگار روی لبه یه پرتگاه ایستادیم به همون اندازه ترسناک و غم انگیزه...من بارها روی این نقطه ایستادم و هیچ وقت کسی نبوده که بخوام بهش بگم تا من رو از ترس اون لحظه دور بکنه.

"راحتم بذار"این راحتی که آدما ازت  می خوان که بدون تو باشن کم کم تنهات می کنه و جرات همدردی رو هم ازت میگیره"من آدم احساساتی نیستم"این جمله وقتی تو گوش آدم زنگ می خوره میشه شبیه یه دست که هلت میده به عقب،کم کم عواطف برات بی اعتبار میشن.جسارت خیلی چیزا رو از دست میدی.ناخودآگاه قدم هایت عقب میره.دیر باور میشی و سخت دل.سنگ دل نه،سخت دل.دل هیچ وقت سنگ نمیشه،قلب همیشه کار خودش رو می کنه.conceal feeling.

احساسات فقط پنهان میشن.پناه میگیرن پشت سر عقل مثل بچه هایی که دیگه تنشون جایی برای کبودی های تازه نداره...

  • صبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">