روی خط استوا

_همه امیدم به تو رفیق

بهش می گم رو چه آدم بی عرضه ای حساب باز کردی.من از اون دونده هام که دو گام مونده به پاره شدن نوار خط پایان با خودش می گه:چرا اصلا باید مسابقه بدم؟!

رفیقم تو جوابم یه پوکر فیس می ذاره و در مورد نیروهای بالقوه درون آدم ها و بالفعل شدنشون چند خطی توضیح میده.

نرگس خم شده روی پارچه سیاه چادری پهن شده وسط حال و داره با صابون خیاطی روی سیاهی،نقطه چین خط برش رو می زنه:یادته چند سال پیش یه جمله در مورد صبر بهم گفتی؟

-من؟!

+نه تو یه نامه برام نوشتیش.

سوزنش رو نخ می کنه و نخ رو می کشه به تیزی دندونش تا اضافه اش رو ببره.تارهای موهاش از شالش زده بیرون و تاب خورده دور صورت گردش،صبرم ته کشیده برای شنیدن جمله ای که چند سال قبل بهش گفتم:گفتی مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر بشه.فکر کنم از حضرت محمد بود.

از دوستم احوال شهناز رو می پرسم،می گه دیروز از تهران خراب شده دل کنده و وقتی رسیده اهواز  یکراست با بقیه بچه ها رفتن کنار کارون.می گه شهناز کم صبر شده...

پیامش رو که می خونم خاطره نرگس دوباره به مغزم کوک می زنه.کوک های ضخیم و با فاصله:مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر شود.فکر کنم گفتی از حضرت محمد بود.

***

"اگه من هوش و استعداد تو رو داشتم،گندت بزنن که یه کاری رو تا ته انجام نمیدی"

می دونستم تمام جمله اش از"الف"تا"ی"اش،چرت و مزخرف!

"او"وقتی می خواد ازم تعریف بکنه یه لیچار ما بین جمله هاش جا میده تا  تعریفش رو باور کنم.تردستی کهنه و همیشگی اش.

+به تو ربطی نداره!

_خیلی مودبی!تو اون دین و ایمونی که یاد گرفتی نگفتن غرور خوب نیست؟!

+چرا گفتن!گفتن غرور در مقابل آدم مغرور عین تواضع!از امام علی

سکوت می کنه.پیام هاش رو پاک می کنم و روی عکس صفحه دوستم ذوم می کنم.تصویر یه جفت صندل دخترونه است که با احترام به سبزه عید کنار هم دیگه جفت شدن.انگار در حال انجام یه مراسم عبادی باشند!

دارم توی ذهنم به بقیه احادیثی که پیشترها توی کتاب ها خوندم فکر می کنم."نصیحت زیاد موجب بدبینی می شود"امام سجاد.

ذهنم کات میده و انگشتش رو می بره سمت سبزه عید و روی نمناکی اش دست می کشه.پاهام توی صندل های دخترونه عید جفت می شه،حالا دیگه قادرم تا هر عیدی صبر کنم...


+عیدتون مبارک!

  • صبا ...