روی خط استوا

یکسال دیگر می گذرد و شما در این مدت با شکل های تازه ای از خشونت های کلامی مواجه می شوید.شما توسط نزدیک ترین هایتان به جای درک شدن،سرزنش می شوید.اغلب کلمات نامناسب و جملات آزاردهنده ای بخشی از روح شما را خراش می دهد.شما گمان می کنید وقتش رسیده که در تعاریفتان در خصوص آدم ها بازنگری بکنید.مثلا کمی بدبین تر و محتاط تر بشوید.شما گاهی حس گربه ای را دارید که در یک کوچه بن بست اسیر دست چند پسر بچه شرور شده،هراسان هستید و فکر می کنید چه طور می شود صبح تازه ای را با کلمات پیشین آغاز کرد؟!مقاومت شما به شکل جدی آسیب دیده،دیوار شخصیتی شما دچار یک خسارت شده.شما دلایل رویداد ها را بررسی کردید،سعی کردید به اتفاقات با خوشبینی نگاه بکنید.اما باز متوجه شدید اتفاقی که پشت سر گذاشته اید تجسمی از یک دگرآزاری بی رحمانه بوده است.سکوت کردید و به عقب خزیدید.مدتی را در انزوا و گیجی به سر بردید.به نظرتان رسید که خورشید دیگر آن قدرها هم طلایی نیست و سبزه ها آنقدر ها هم سبز نیستند و عشق آن قدر ها هم بی نظیر  و معجزوار نیست.خبر ویرانی شما در زلزله ای که رخ داده بود را هیچ اخبار شبانگاهی اعلام نکرد،شما موضوع گفت و گوی ساعت بیست و دو نبودید و بی بی سی تاثیر نقش ویرانی شما را در حادثه انفجار بازار تهران بی اهمیت دید.

شما حس کردید فریب خورده اید!دست هایتان مثل آنکه باردار الکتریسیته ای باشند هر دستی که به طرفشان می آمد،پس می زد.دست ها سردی عصر یخبندان را داشتند.شما دریافتید که در تمام طول سال بایستی پالتو وچکمه بپوشید و فقط به جیب های خودتان برای گرم شدن اعتماد بکنید نه نام بانک ملی که می درخشید.ساختاری که در شما شکسته بود از نظر هیچ کس ساختار شکنانه نمی آمد برای همین هیچ گشت ارشادی جلوی شما را نگرفت،شما به تنهایی از تمام خیابان های شهرتان گذشتید.شما عمق غار تنهایی هایتان را کشف کردید،دالان های ناشناخته اش را.فکر کردید باید در یکی از آنها مثل جنینی جمع شوید و دنیا را دیگر به چیزی حساب نکنید.شما محاسبه کردید،خط زدید و دریافتید دیگر سکه ای برای باختن ندارید.شما ترسناک شدید!لطفا انگشت خودتان را در استمپ فشار دهید تا شناسه شما ثبت شود.شما تعداد دوستانتان را کم کردید.شعارهای در گوشی تان را بیشتر کردید و کلمه هایتان را شمردید.شما فهمیدید کلمات مثل گلوله های هدر رفته در یک جنگ نابرابر و همیشگی است.شما باید مثل بچه بی پناهی از آن مراقبت بکنید،چرا که ممکن است وزیر جنگ یک خائن باشد که به شما مهمات نرساند.ممکن است همه مردم بخواهند فراموش بکنند که شما در مرزها در حال جنگیدن هستید.شما حس یک سرباز فراموش شده در جنگ جهانی را داشتید.شما آذوقه نداشتید.شما معشوقه ای که انتظارتان را بکشد،نداشتید.شما فقط کلمه داشتید و فکر کردید کلمه باید همان سلاح باشد و اگر این طور است برای آنکه گرگ ها پاره تان نکنند نا گزیرید خودتان لباستان را دربیاورید و به خون آغشته اش بکنید چرا که کسی هوس کشتن آدم های مرده به سرش نمی زند.

شما تصمیم گرفتید رویایی نداشته باشید.رویاها را شب می ساختید و صبح ها فراموش می کردید.چون شما روزها واقعی بودید و شب ها رویا پرداز.

شما کارهای زیادی انجام دادید تا به دیگران ثابت بکنید که غمگین،شکست خورده و افسرده نیستید.شما لبخند زدید و پیش دستی کردید در تبریک گفتن عید به فروشنده کاکتوس ها.اما بعد از تبریک گفتن ترسیدید:"نکند به خوبی پاسخ شما را ندهد؟!"

آخر این روزها همه اسلحه دارند!شما منتظر جواب نماندید و زود از آنجا دور شدید.شما سعی کردید شهروند خوبی باشید و آشغال هایتان را در سطح خیابان نریزید.شما منتظر ماندید تا دیگران سوار اتوبوس /مترو/تاکسی بشوند،بعد سوار بشوید.شما ترسیدید کسی را ناخواسته هل بدهید تا به سمت شما برگردد و گلوله ای را در سر شما خالی کند.شما روی چمن های پارک ننشستید حتی وقتی خیلی خسته بودید چون نگهبان پارک همیشه در کمین شما بود.شما به مدیر شرکتتان نگاهی انداختید و پاسخ شوخی جنسی او را با لبخند و سکوت رد کردید؛چون شما نمی خواستید به تیربار کشیده شوید؛اعدام انقلابی آن هم اول صبح چندان دلچسب نیست!

شما هیچ صبحی نرفتید روی بالکن خانه تان و بابت تمام اضافه بهای اجاره هایتان فریاد نزدید چون این تنها خانه ای بود که آن وقت سال می توانستید داشته باشید.شما هیچ وقت توی گوش معشوق یا معشوقه خائن و بد دهانتان نزدید.شما شهروند درجه یکی هستید که هر روز در معابر خیابان های شهر پیاده روی می کند.قسط های ماهیانه و قبض هایش را به موقع پرداخت می کند.جمله "حامی حیوانات باشیم "را با دو هزار ممبرش با نام اصلی خودش به اشتراک می گذارد.پشت چراغ های قرمز می ایستد و با چراغ های سبز حرکت می کند.در سکوت ازدواج می کند.در سکوت بچه دار می شود و در سکوت می میرد.احتمالا تعداد آدم هایی که برای شما گریه خواهند کرد از تعداد کلمه های گفته شده تان،بیشتر است.

شما شهروند درجه یکی هستید که سرانه مطالعه را بالا می برد.شما در مورد این که بالش هایتان خاطرات گریه های شما را ثبت کرده اند،در صفحات مجازیتان می نویسید...کسی از آشنایانتان آدرس آن صفحات را ندارد.شما هیچ وقت افشا نمی شوید!

کلمات شما میان هزاران صفر و یک دیگر در میان هزاران کلمه هزاران شهروند درجه یک ثبت می شوند...

یک قرن بعد پروژه ای کلید می خورد که تصمیم دارد مثل آهنربا تمام کلمات و جملات شما راکه با نام های مستعارتان ثبت کرده اید،شناسایی کند و از فضای مجازی بیرون بکشد و به نام خودتان ثبت کند.نوادگان شما بر سر قبرهای مجازیتان حاضر می شوند و درمی یابند که شما هیچ وقت شهروند درجه یکی نبوده اید!

  • صبا ...