روی خط استوا

هنوز هم می شود همان نامه خاک گرفته ته کمد لباس ها با بوی گل محمدی بود یا لباسی با دامن قیطونی در جعبه های چوبی زیر تخت.نا گرفته از خاطرات قدیمی اما شاد که بشود تمامش را نفس کشید و فرستاد توی ریه هایت!که دلت خواسته باشد خاطره مثل خونی در رگ هایت به جریان بیفتد...قطعا هر کسی حاصل ضرب خودش است در بینهایت اتفاقاتی که می افتد.گشتن به دنبال دکمه های افتاده از لباسش در فلان کوچه و یا لبخندهای دلبرانه یک هو بر گوشه لبش نشسته در عکس های سرزده به خلوتش... وقتش هست که تو را هم بخنداند همه با هم بودن هایتان در سال های دور از خانه تنهایی های اکنونت...وقتش است چند همدم تازه پیدا کنی،چند گلدان شمعدانی،سوسن،یا بوته یاسی بکاری در باغچه خانه.موعد آب پاشی های دم صبح زندگی است!نه حواسم هست که ساعت ها یک ساعت به جلو کشیده شدند پس یعنی یک ساعت زودتر بیدار شدن یک ساعت زودتر دویدن در درد زایی ثانیه ها.ولی باور کن هر تولدی در این دنیا درد دارد...رخت که تازه کردی به دل جماعت دوان دوان این روزهای عید که رسیدی می بینی که هنوز هم خیابان به خیابان مردم نقل شعف بهر می کنند.دریغ نکن از خودت طعم شیرین این بودن های گاه به گاه را.دست نو شدن از بخششان به شادی عید را پس نزن...اگر خواستند عکس دست جمعی بگیرند،تو هم باش.سارتربازیت را بگذار به وقت دیگری!باور کن فلسفه یک جاهایی به نفس نفس می افتد در جاده زندگی.اگر چه همه چیز در آن کتابهاست،اما "همه چیز"در آن کتاب ها نیست!پیش از آنکه برسی به نالیدن از شور چشمی روزهای نیامده عودی روشن کن و در عطر زنده بودنت طرحی نو در انداز،قول می دهم حتی اگر قافیه هایت جور نشود سپیدی شعرت عالمی را عاشق می کند؛دنیا در همین نشدن هاست که به بودن های تازه افتخار می کند.

  • صبا ...