روی خط استوا

از مادر نوشتن کار راحتی نیست...برای همین تصمیم گرفتم یک خاطره تعریف کنم و البته پیش از آن سلام و درود می فرستم به چشمان مادرم که روی کلمه های ناقابل من حرکت می کند...

هشت،نه ساله بودم،روی نیمکت اول کنار مریم نشسته بودم و محو چهار تراش فانتزی اش که به تازگی خریده بود،شده بودم.مریم فقط اجازه می داد تماشایشان کنم.نه می گفت که آنها را از کجا خریده و نه حاضر بود هیچ کدامشان را حتی به من بفروشد!اگر دستی نزدیک مدادتراش ها می رفت،تندی می کرد.حس مالکیت و علاقه اش نسبت به مدادتراش هایش از نگاه آن وقت های من،یک خودخواهی غیر قابل بخشش بود.مریم هیچ جوره راضی نمی شد،چهار تراشش را انداخت توی جیب بغلی کیفش و با خوردن زنگ آخر مثل پرنده ای هراسان از دام،از جا پرید و به سمت در پرواز کرد.

از انگشتهایش که سفت تراش ها را چسبیده بود،حرصم گرفته بود و فکر تلافی کردن افتادم.من که در هر صورت صاحبشان نمی شدم،حداقلش می توانستم کامش را تلخ کنم و دل خودم را خنک!

یاد شهلا افتاده بودم،دختر نازدانه ای که در پنج سالگی وقتی از دعوای کودکانه مان فارغ شدیم و روی هم را بوسیدیم و با هم دوباره آشتی شدیم،یک روز دست مادرش را گرفت و در حالی که انگشت اشاره اش را مثل تیری در کمان به سمت من نشانه می رفت،جلو آمد.مادرش دعوای سختی با من کرد و یک قطار از حرف هایی که نمی فهمیدم و معنایش برای پنج سالگی هایم گنگ بود،به زبان آورد.لبخند موذیانه شهلا را میدیدم که در پناه مادر برافروخته اش نگاهم می کرد و اشک های خودم را که یک هو سرازیر شدند.

دوان دوان تا خانه رفتم...

به مریم که گوشه نیمکت نشسته بود و تراش فانتزی و خواستنی اش را به دیوار تکیه داده بود،نگاه کردم و تصمیم گرفتم شهلا بشوم!

یک روز مثل همیشه که مسیر مدرسه تا خانه را می رفتیم با مریم خوشرویی کردم و از در دوستی و مهر در آمدم.متقاعدش کردم که تا دم در خانه مان بیاید که مادرم مدت هاست مشتاق دیدنش است و...از این حرف ها.

مریم ساده دل من،خام شده بود مثل گنجشککی که نداند تا چند دقیقه دیگر به سنگ رها شده از تیر کمانی از شاخه های درخت سقوط می کند.برای آنکه وجدانم را آرام کنم،شهلا را در ذهنم مرور می کردم،ورق می زدم،با خودم زمزمه اش می کردم....

به خانه رسیدیم.دوان دوان تا پیش مادر رفتم،شرح ماجرا دادم.مادر با دقت گوش می کرد،حالات چهره اش تغییری نکرد.دستم را گرفت و آرام جوری که انگار می خواست کسی غیر از ما دونفر نشنود،گفت:پس تراشش را به تو نداد؟!عجب!باید درس خوبی بهش بدیم.تو همین جا منتظر باش و بقیه اش را بسپار به من.

مادر چادرش را روی سرش انداخت،چیزی را پشت آن پنهان کرد و به طرف مریم رفت.من کمین کرده گوش تیز کردم:

سلام مریم جان.خوبی دخترم؟چقدر دوست داشتم ببینمت.صبا چقدر از تو در خانه حرف می زند.شیرینی خانگی دوست داری؟این ها را خودم پخته ام.چند خواهر و برادرید؟پس دو تا خواهر داری،صبا خواهر ندارد.بیشتر وقتها با عروسک هایش حرف می زند.تو عروسک داری؟چند تا؟اسمشان چیست؟یک وقت هایی بیا خانه ما.با صبا زیلو بیندازید توی حیاط بازی کنید.باز هم به من سر بزن مریم گلی.صبر کن به صبا بگویم بیاید تا دم در خانه تان برساندت.

مادر در قاب در ایستاده بود،ظرف خاتم کاری شیرینی خانگی هایش دستش بود و چادرش روی شانه هایش افتاده بود و داشت لبخند می زد:با مریم برو تا دم در  خانه شان و زود برگرد.

ابرو هایم در هم رفته بود،اخم کرده بودم.مادرم پیشانیم را بوسید:اخم نکن،گره می افته.

_چرا باهاش دعوا نکردی؟!

+آدم عاقل دوست هایش را بدست می آره از دست نمیده.نمی خوام تنها بشی.دوستت منتظر...

پکر و گرفته،مریم شاد و خندان را که لپ هایش از شیرینی خانگی مادر ورم کرده بود را تا دم در خانه شان همراهی کردم.شیرینی هایش را که خورد به حرف آمد:چقدر مادرت مهربان است.چقدر شیرینی ها خوشمزه است.تو پارک شهروند رفته ای؟بیا یک بار برویم،همین نزدیکی هاست.از آلوچه های آقا نجات خورده ای؟بیا یک بار برویم آلوچه بخریم بعد برویم پارک.بعد برویم خانه های خرابه کوچه شانزده که لاله های وحشی دارد.آهان راستی صبر کن...

بعد دست برد توی جیب بغلی کیفش،یکی از تراش ها را گذاشت توی دستم:یادگاری

به لبخندی که روی صورت مریم نشسته بود،نگاه کردم.مریم تا سال ها بعد یکی از بهترین و نزدیک ترین دوستان من بود و اگر خانه ما از آن محله جا به جا نمی شد،این دوستی ادامه پیدا می کرد...

... فهمیدم شهلا شدن به آن سادگی ها که من فکر می کردم،نیست...شهلا شدن،شهلا بودن،شهلا ماندن لازمه اش داشتن مادری است که نامهربان باشد.اگر مادرتان قلبی از طلا داشته باشد شما هیچ وقت نمی توانید شهلا بشوید. 

  • صبا ...