روی خط استوا

آدم گاهی با خودش غریبه می شود باید کلمه هایی باشد که او را به خودش بشناساند....توی فرودگاه به مقصد جده ساعت ها منتظر ماندیم روی نیمکتهای انتظار از خستگی رها شده بودیم.در آن ساعت شب که چند ساعت به صبح مانده بود حس و حال غریبی حاکم بود.چمدان هایی که مقصد را می دانستند و من که مقصدم را نمی دانستم.آدم گاهی چمدان هایش بسته است مسافر است اما دل به جاده می زند تا راه با خودش ببردش نه اینکه نقشه ای نداشته باشد.نقشه او در بی نقشه گی است!نقشه او در غرق شدن است...گاهی تو پیش از حرکت،رسیده ای وقتی توی فرودگاه انتظار صبح را می کشی و رفتن و نرفتن برایت یکسان است و رسیدن و نرسیدن برایت یکسان است.ساعت سه صبح که می زدم به دل خیابان های مدینه و کاروان را پشت سر می گذاشتم می دویدم تا برسم به تماشای طلوع به خورشیدی که در هر جای کره زمین که می رسد در ابتدای خودش، بارش نورش لطیف است...

به سر در باب الایرانی مسجدالنبی بی اعتنا  نگاه می کردم و از هر دری که دلم می خواست به طرف روضه رضوان می رفتم.یک بار زن سوری دستم را کشید و به عربی گفت که تو ایرانی هستی از اینجا نه!

گفتم محمد وقتی از دینش گفت باب های مختلفی برای ورود به دینش تعیین نکرد.گفت هر که پیشی بگیرد در تقوا زودتر می رسد.زن سوری پیشانی ام را بوسید اشک گوشه چشمش را با روسری سفیدش پاک کرد خودش دستم را گرفت و از میان جمعیت عبورم داد.

می دانی غربت سایه ای است که در تاریکی محض آن قلبت حقایق روشنی را رصد می کند.یادم نمی آید چند صبح را تنهایی تا مسجد النبی رفتم اما هربار دست مسلمانی از یکی از قاره ها دستم را می گرفت و من ایرانی محجور مانده را از میان جمعیت از میان تبعیض از میان نابرابری و از میان اقلیم های دور و نزدیک عبور می داد ومی رساندم به روضه رضوان.قالی های سبز و عطرآگین نزدیک ضریح.یک بار کنار زن مصری او بی مهر و من با مهر اما هر دو با مهر!یک بار کنار زن اروپایی او با چشمان روشن و من با چشمان تاریک اما هر دو با لبخند!یک بار کنار زن پاکستانی من با چادر سفید و او پیچیده در پارچه ای سراسر رنگ...اما هر دو یکرنگ!یک بار با زن آفریقایی من با پوستی روشن او با پوستی تیره اما هر دو برابر!به نماز می ایستادیم.

صبح های زیادی کوچه های تنگ نرسیده به مسجد من و کبوترها را با هم می دیدند.از روضه رضوان که می گذشتم،می رسیدم!هرکسی در هرجای جهان باشد از روضه رضوان که بگذرد،می رسد!

زیر سقف های باز شده مسجد النبی در دایره گنجشک های نشسته روی قالی های سبز دراز می کشیدم و به خواب ابدی می رفتم.هر بار می مردم و دوباره زنده می شدم.مردنی مثل پوست انداختن و زنده شدنی مثل جان دوباره یافتن و این تکرر لذت بخش،پاهای من را زودتر از کاروان های گمشده در بازار ابوسفیان به آنجا می رساند.

گاهی آدم پیش از حرکت رسیده است،گاهی مقصد همان جایی است که نشسته ای.گاهی تو در خود گم شده ای و بیهوده زمین را زیر پاهایت فرسوده می کنی...

  • صبا ...