روی خط استوا

تو اتاق خوابگاه دور هم نشسته بودیم و حرف ها حول محور "هیچ وقت همدیگه رو فراموش نمی کنیم "و"به یادتم و....".

با توجه به تجربه ای که در جدایی از دوستانم داشتم گفتم:شما الان که چشمتون تو چشم همدیگه است،از این حرفا می زنید.فردا روز نه تنها یادی از هم نمی کنید که شماره همدیگه رو هم دیدید،ریجکت می کنید.

صدای همه بلند شد که:نه صبا اینجوری نیست.این قدر بی معرفت نباش...پس محبت و عشق چی می شه و...از این حرفها.

مدت زیادی از حرف من نگذشته.بعد از فارغ التحصیلی مثل مهره های یه تسبیح پاره شده هر کدومشون به یه سمتی رفتن و الان تلفن های همدیگر رو هم جواب نمی دن.هر کسی اون روز در اعتراض به حرفم صداش بلندتر بود این روزها بیشتر اصرار داره تا نشون بده هیچ رابطه و خاطره ای نبوده.من چه کار کردم؟خب من که به خاطر شرایط زندگیم تا به حال چندین بار از بهترین دوستانم جدا شدم.دوستانی که هنوز نامه های نه دوستانه بلکه عاشقانه شون رو توی کمدم دارم،و حالا حتی یک پیامک ناقابل هم ازشون نمی رسه،هیچ حسی از این سردی و بی اعتنایی بهم دست نمی ده،در قیدش هم نیستم.

از اون جمع فقط من و یکی از دوستانم هنوز در ارتباط با هم موندیم همون دوستی که اون روز توی اون جمع حرفم رو تایید کرد.ما به خاطر شباهت سبک زندگیمون این نکته رو در مورد آدم ها عمیقا درک کردیم که:"رابطه ها وابسته به لحظه ها هستن و خیلی زودتر از انتظار ما تاریخ مصرفشون منقضی می شه"

+من یه دفترچه تلفن دارم که شماره تلفن بیشتر همکلاسی هام از دوم دبستان تا سال آخر دبیرستان داخلش نوشته شده و قبلا هر چند وقت یک بار تماس می گرفتم و یادشون می کردم.اما بعدا که اون نکته رو دریافتم دو دستی زندگی خودم رو چسبیدم و بی خیال شدم.

  • صبا ...