روی خط استوا

می خوام ماجرای میترا رو براتون تعریف بکنم.شما احتمالا میترا رو نمی شناسید و اون روز بارونی که پشت پنجره ایستاده بود و گریه می کرد و به صدای بوق بوق ماشین عروس گوش می کرد در کنارش نبودید.میترا اون زنی نبود که توی اتوبوس روز سه شنبه دیدینش و حس کردین چهره اش خسته است یا با خودتون گفتین چه قدر شبیه نوه خاله بزرگ است.نمی دونم!شاید هم شماها میترا رو دیده باشید و حتی توی عکس های یادگاری تون باشه و کلی باهاش خاطره داشته باشید،اما اون شب هیچ کدوم از شماها کنار میترا نبود.شواهد حاکی از این که نبودید،در هم شکستگی میترا و لرزش شونه هاش به خاطر قلب  زخمی اش و های های گریه کردنش گواه خوبی برای تنهایی میترا ست.

بگذارید مثل فیلم ها یه فلش بک بزنیم به قبل از سکانس پنجره/میترا/صدای بوق بوق ماشین عروس

میترا مثل تمام سیندرلاها و سفید برفی ها بسیار زیبا بود.زنی با پوستی زیبا و چشمانی درخشان که به جای ازدواج با یه شاهزاده با دوست برادرش که البته او رو مثل یک ملکه دوست داشت،ازدواج کرد.

احتمالا میترا شبیه همه تازه عروس ها برای خریدن وسایل خونه اش خوش سلیقگی به خرج داد.میترا شبیه همه تازه عروس های دیگه برای شاه داماد ناز کرده و البته که نازش خریدار داشته.چرا که همسرش سخت دوستش داشت.

بریم فصل دو!بله به همین سرعت.من اصلا از معطل کردن خواننده خوشم نمیاد.اگر راننده تاکسی می شدم مسافرهام رو همیشه از راه های میانبر می بردم که زودتر به مقصد برسن.

چراغ روشن آینده با فهمیدن نازایی میترا کور شد.خبر تکان دهنده بود برای میترا و همسرش؛ اما این خبر تکان دهنده تیتر هیچ روزنامه ای توی اون سال ها نشد.بالا رفتن قیمت نفت و دلار مهم تر از نازایی میترا و قرار گرفتن احساساتش در مرز متلاشی شدن بود وقتی با زخم زبان اطرافیان زانوهاش خم شد.شاهزاده دیگه از هر آینه قصر کوچکشون به موهای میترا که شانه شون می زد،نگاه نمی کرد.شاهزاده دیگه میترا رو از پشت سر در آغوش نمی گرفت و در گوشش زمزمه های عاشقانه نمی خوند.عشق مثل آدم برفی ای جا مانده از زمستان با اولین آفتاب بهاری آب می شد...فصل سه!راستش گاهی احساس می کنم شبیه دونده های مسابقه دو با مانعم و باید از روی مانع ها بپرم تا زودتر به خط پایان برسم! اووووف

چرخدنده های زندگی افتاد به روغن کاری.دیگه رو روال خودش خورشید به صبح و ماه به شب نمی رسید.میترا روز و شبش رو گم کرده بود و اداره هواشناسی تمام روزهای آینده رو بارانی اعلام کرده بود.

مهر و امضای طلاق و بعد...

میترا /پنجره/صدای بوق بوق ماشین عروس....

خواهش می کنم خواهش می کنم نور فلش های دوربین ها رو قطع کنید،صدا می رسه؟بله من داستان نویسی رو از کوچه های خاکی وبلاگستان شروع کردم.اولش هیچ کسی من رو جدی نمی گرفت و خب هیچ کس هم عاشقم نشد که بعدا شکست بخورم و نویسنده بشم!این بود که با قصه میترا شروع کردم.ممنونم این جایزه برای من؟!من از همین تریبون از همه مخاطبای وبلاگم تشکر می کنم.همین!

میترا همراه برادرش مثل پرنده ای که وقت کوچش رسیده باشه،پرید و رفت.هیچ کس خبری ازش نداشت.اما هدهد خبر می آورد که میترا از پنجره واحد بیست و سوم آپارتمانی در تهران صدای جیغ و گریه اولین بچه مهرداد همسر سابقش رو می شنید و خودش رو توی تمام عکس های خانوادگی اش در حالی که انگشت هاش توی دست های کشیده اش قفل شده بود،تصور می کرد.

چهار.راستی چرا یه عده چهار رو می نویسن چار؟!بهتر نیست به رسم الخط فارسی احترام بگذاریم؟!

برادر میترا یک روز در اتاق رو باز کرد و کتاب های دانشگاه رو مثل واحدهای آپارتمانی که میترا توش زندگی می کرد،روی هم چید و ازش خواست که از خود الانش بالاتر بره تا برسه به پنت هاوس!

میترا میون اون همه آمار و عدد و رقم قدم گذاشت نمی دونست چی قراره پیش بیاد.مثل عبور یه سرباز ناشی از میدون مین بود.ناامیدانه ادامه داد.افتان و خیزان چون برگ ریزان در هر پاییزان،ادامه داد!بعد کم کم زندگی زیر قدم هاش جوونه داد.

پنج.می دونم دوست ندارین حرف بزنم!چشم:|

مهرداد پدر چند دختر شد.زندگی شبیه اش کرد به یه مرد لاغر و عینکی که همه دوستش داشتن.مهرداد کم حواس بود.کسی نمی دونه این کم حواسی مربوط به قبل از میترا بود یا بعدش!توی یه اداره مشغول به کار شده بود.روز و شبش شبیه هم بود تا جایی که وقتی زنش ازش می پرسید این پارچه روشن یا اون پارچه تاریک؟می گفت دوتاشون شبیه همن!

و البته زنش با خودش فکر می کرد که خب مهرداد یه مرد و مردا نمی تونن رنگ ها رو از هم تشخیص بدن!

خبر تحصیل و ازدواج و بچه دار شدن میترا که سه فصل تازه در زندگی اش بود رو یه آشنای مشترک به گوش مهرداد رسوند.خبری که مهرداد با شنیدنش دستاش رو به دو طرف سرش فشار داد و گفت:دروغ دروغ!میترا بچه دار نمی شد!

فصل آخر

اون روز مهرداد حال خوشی نداشت.یکی از روزهای کاری اش بود.ولی شبیه روزهای دیگه نبود.کلافه بود.یه وزنه سنگین توی سرش مثل آونگ به چپ و راست می رفت.همش حس می کرد وزنه می خواد از سرش بیاد بیرون.با وزنه توی سرش حرف می زد،فکر می کرد یه جنین.جنین بچه خودش و میترا.داشت بزرگ می شد می خواست از چشم هاش از دهنش متولد بشه.اما مهرداد خودش رو توی درد پیچیده بود و ساکت روی صندلی کارش جمع شده بود مثل یه جنین.

معاون شرکت صداش زد.چند بار اما مهرداد چیزی نمی شنید.آقای خاکساری چند تا بشکن جلوی چشم های مهرداد زد:تو هپروتی؟چند بار دارم صدات می زنم.

اون لحظه ای که مهرداد پرونده ها رو از روی میزش جمع کرد و رفت توی اتاق آقای خاکسار من و شما اونجا نبودیم.مهرداد هیچ وقت خاطره اون روز رو برای هیچ کدوم از ما تعریف نکرده.اون نگفته که پشت دری که بسته شد چه اتفاقی افتاد که بحث شد که مهرداد یقه آقای خاکسار رو گرفت که ...

دستبند/زندان/جرم:قتل نفس/حکم:اعدام

چرا بچه مهرداد و میترا متولد نشد؟چرا زندگی گاهی اوقات مرگ به دنیا میاره؟!

من نمی دونم!در زندان رو باز کردن و بهش خبر دادن که خاکسار مرده.مهرداد طلوع روز بعد رو ندید.

جرم:قتل نفس/حکم:اعدام/علت مرگ:سکته قلبی 

میترا توی مراسم خاکسپاری مهرداد نبود.احتمالا کیلومتر ها دور تر داشت دنبال جای پارک برای ماشینش  جلوی مهدکودک دخترش می گشت.مهرداد کیلومترها دورتر،از پنجره یک قبر به مردم بالای سرش نگاه می کرد و حس می کرد چقدر تنش خسته است و خیلی وقته که نخوابیده.مهرداد خیلی خوابش می اومد،پس خوابید.قبرستان زیر بارانی که یک دفعه شروع به باریدن کرد،شسته شد.

  • صبا ...