روی خط استوا

دوست دارم درباره یک دوست حرف بزنم...اما نگرانم و کمی می ترسم.هر وقت در مورد کسی نوشتم،اوضاع تغییر کرده!انگار همه چیز روی یک وضعیت قبل از اتصال فاز و نول بوده.یک دلخوشی موقتی.هربار نفر سومی وارد شده و حرف هایی زده و همه اشیای خونه بهم ریخته.تا بتونم همه چیز رو دوباره مرتب بکنم،قاب عکس روی دیوار ذهنش رو صاف بکنم،از اونجا رفته،مثل کسی که دیگه رغبتی به سرزمین زلزله زده اش نداره.اما نه!من از بابت این دوستم نگران نیستم.چون شبیه بقیه نیست.اون به قضاوت های دیگران اهمیت نمی ده،به جوایز بین المللی و فستیوال ها به مجسمه های طلایی اسکار اهمیت نمیده.نه اینکه براش مهم نباشه.فقط در موردشون فکر می کنه ولی در نهایت خودش انتخاب می کنه.یه هیئت داوران و میز هیئت منصفه توی ذهنش داره که بی وقفه آب نمی نوشن،خوب گوش می کنن.خودکارشون توی دستشون نیست و آماده نوشتن نیستن.به نظر اونا از فکر کردن تا نوشتن راه زیادی باید طی بشه.گاهی ختم جلسه رو بی نتیجه اعلام می کنن و معتقدن اصلا دادگاه از اساس عادلانه نیست.نه دوست من شبیه بقیه نیست.اجازه نمی ده کسی جاش تصمیم بگیره و فکر کنه...اغلب ما فکر می کنیم دولت ها اگر آزاد بشن ما آزاد خواهیم شد اما این فقط یه رویاست.مردم اغلب برده دولت و رسانه ها هستن.آزادی تا زمانی که رسانه ها هستن فقط یه توهم.ما فقط ارباب هامون رو عوض می کنیم.دوست من اربابی نداره،اون پیش از اعلام قانون آزادی بردگان لینکلن از مزرعه فرار کرد اما نرفت پشت میله های زندان.نرفت پشت هیچ تریبونی.نرفت پشت هیچ بلیبوردی.اون انقلاب نکرد،فقط آزادی رو انتخاب کرد.اون نخواست آزادی رو برای بقیه انتخاب بکنه.اون فکر می کرد انقلاب ها "آزادی"ها رو انتخاب می کنن و روشنفکر ها هم یک روزی دیکتاتور می شن و برده ها قابلیت این رو دارن که ارباب های خشن تری بشن.او سال هاست داره برای آزادی اش فرار می کنه و خونه های تازه ای برای خودش می سازه.خونه هایی که مصالحش رو مصلحت ارباب ها نساخته.آه!شما دوست من رو نمی شناسید.او فوق العاده است.من این نوشته رو به او تقدیم می کنم که همیشه ضمیر اول شخص مفرد!

  • صبا ...