روی خط استوا

ذهن روانیم تو جزییات گیر افتاده تبدیل شده به یه گچ صورتی،یه گچ آبی یه گچ قرمز داره تو دست های کوچیک یه دختر بچه به طرف بستنی فروشی روی دیوارها خط می کشه و می ره.داره فکر می کنه اگه پدر دخترک سریعتر بیرون می اومد یا دختر بچه باهاش می رفت توی مغازه...اگر وقتی پسر نوجوون داشت  او رو از کوچه ها می برد یکی از رهگذر ها به سمتش بر می گشت و فکر نمی کرد اون فقط یه دختر بچه است که در حال عبوری  معمولی از یک کوچه معمولی تر...اگر دیوار های خونه پسرک اینقدر بلند نبودند و اون احساس امنیت نمی کرد تا به سمت کابینت آشپزخونه بره.اگر تیغ چاقواش مثل چاقوی ابراهیم نمی برید اگر کسی پشت در چند ضربه می زد و دستپاچه اش می کرد... اگر کسی از پنجره می دیدش.اه لعنتی هیچ کس حواسش به یه هفده ساله نیست!اون راحت از کوچه ها گذشته پشت دیوار خونه اش احساس امنیت کرده و چاقو اش کل نبوده...من نمی تونم فیلم رو عقب بزنم.چاقو برید، دیوارها افتادند،انگشتها به پنجره ها و درها ضربه های ممتد و عصبی زدند،مردم همه شهر به سمت  پسرک نگاه کردن،دخترک رو دیدن تا برسه جلوی بستنی فروشی تا پدرش با سرعت بیاد بیرون و دخترکش رو گرم در آغوش بکشه...حالا همه دنیا می دونن که پشت اون دیوارهای امن چه اتفاقی افتاده...انگشت هایت رو از روی تخته سیاه بردار ستایش!