روی خط استوا

من همیشه فکر می کردم کتاب خوندن باید یه عادت خیلی عادی باشه.راستش من هیچ وقت خودم رو یه کتابخون نمی دونستم.همیشه فکر می کردم کتاب خوندن یه چیزی مثل پوشیدن شلوار لی تو سال ۷۶همینقدر عادی همینقدر همه گیر.یا مثل پرسیدن ناهارت رو خوردی؟نه،حالا نهار چی درست کردی؟دمپخت!

تا اینکه اولین بار که به یکی گفتم کتاب می خونم،بله اونجا بود که فهمیدم...

-کتاب می خونی؟!جداااا؟

+بله،مگه تو نمی خونی؟!

_واقعااا؟به من میاد که کتاب بخونم؟

+مگه اگه یکی کتاب بخونه،از ظاهرش مشخص میشه؟

_وااای چه عمیق!

+:|

_حالا به نظرت من از کجا شروع کنم؟

+از هر جایی که صلاح می دونی!

_چه آزاد اندیش!

+:\

_چند تا کتاب داری؟

+فکر کنم یه صدتایی بشه

_همشون رو خوندی؟

+راستیتش نه!

_عزییییزم چه صادق!

+درد!:|

_وای خدای من!می دونم می دونم " فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد،بله، آدمی دق می کند."

+آفرین آفرین.از این نویسنده کتابی خوندی؟

_نه!این رو دیروز نیلو واسم اس ام اس کرد.نویسنده است؟!

+:|

بله اینطوری بود که من فهمیدم کتاب خوندن نه تنها چیز عادی نیست بلکه می تونه مثل سرخک شما رو تابلو  و غیرعادی بکنه با این تفاوت که چندان هم واگیر دار نیست!

نظرات  (۱)

:))
بعضی از دوستان من هم اینطور هستن، جالبه که تمایل و علاقه نشون میدن به مطالب کتاب اما حوصله ی خوندن رو ندارن، اکثرا یا ازم میخان که نکته های خاص و کلیدی رو براشون بفرستم یا خودم کتاب رو به طور خلاصه براشون توضیح بدم و بعد هم تحلیل کنم... یعنی یه جور شهرزاد قصه گو میخوان :دی
پاسخ:
ثریای قصه گو:دی