روی خط استوا

 کتاب خداحافظ گری کوپر رومن گاری رو می خونم.تا اینجایی که از ۲۸۶صفحه ۱۰۰صفحه دیگه اش مونده به نظرم داستان متوسطی اومد و حتی گاهی ضعیف!حرف هایی که نویسنده داره می زنه برام تکراری.دست کم این حرف ها رو توی ده تا رمان دیگه هم خوندم.نمی دونم چرا بعضی نویسنده  ها فکر می کنن می تونن با بعضی جمله ها مسحورت بکنن،مسخره است!این روزها پیدا کردن یه رمان خوب کار سختیه.به نظرم هانریش بل از رومن گاری خیلی بهتر می نویسه.اینقدر سعی نمی کنه تریپ های مختص فیلم های هالیوودی برات برداره که به نظر برسه بی اعتنا است ولی انگار داره خطابه ای در مرگ دریفوس می ده!گفت و گو های شخصیت هاش می تونه برای بعضی ها جالب و شگفت انگیز باشه ولی برای من نه!آخرین باری که شگفت زده شدم سال ها پیش موقع شنیدن دیالوگ ویل هانتینگ خوب بود وقتی که رو به روی مامور اطلاعاتی نشسته بود و در مورد دلایلش برای قبول نکردن پیشنهاد کار تو سازمان اطلاعاتی آمریکا حرف می زد.اینکه فیلم بعد از خداحافظ گری کوپر بوده یا قبلش اهمیتی نداره وقتی پیامشون مشترک بوده و تو هر کدوم رو زودتر میدیدی یا می خوندی،دیدن و خوندن اون یکی برات کسالت آور می شد!از اینها گذشته پرحرفی نویسنده سرت رو درد میاره از این شاخه به اون شاخه پریدنش.اطاله کلامش و بعد هم رضایت دادن به هیچی!خب اگر هیچ انگاری اصلا از اساس چرا دست به قلم شدی؟!من هیچ وقت این هیچ انگارهای دغدغه دار رو نفهمیدم!"لنی"شخصیت اصلی خیلی دروغگو و بی شباهت به خود نویسنده نیست.اگر رومن گاری رو بشناسید می دونید از چی حرف می زنم.بعضی ها برای همین دروغ گویی اش دوستش دارن اما از نظر من اینم ویژگی خاصی نیست!الان شبیه لنی زیاد دیده میشه که کاملا بی دلیل دروغ می گن.حتی اصل "آزادی از قید تعلقش"هیچ حسی رو در من برنمی انگیزه!فقط از طنزی که توی داستان هست خوشم میاد و...

امیدوارم این صد صفحه باقی مونده حرف خاصی برای گفتن داشته باشه،تنها در این صورت که این یادداشت رو ویرایش می کنم!

اضافه شد:خب بالاخره کتاب تموم شد!به جرات می تونم بگم خوندن صد صفحه آخر حس بهتری داشت و اینقدر نوشته سردرگم و کلافه نبود،حوادث پی در پی اتفاق افتاد و نویسنده خیلی خوب  داستان رو به پایان رسوند.چند تا جمله فوق العاده هم داشت که به خوندن کتاب می ارزید!در واقع در صفحات آخر می شد دید که نویسنده از فضای بی معنایی و بی تکلیفی عبور کرده و به واقعیت تن داده،اگر چه باز هم هدفی برای شخصیت داستان تعریف نشده بود،اما پذیرش واقعیت خودش یه گام رو به جلو بود.

+آخه آدم که نمی تونه توی یه ترومپت زندگی کنه جس می فهمی.

+اون جا،می دونی؟آنجا،دور،دور،شاید یه جایی،یه دور جدی،یه چیز خاطر جمع باشه.باید یه جایی توی این دنیا"دور حسابی "پیدا بشه.

+اونایی رو که می ذارن و می رن دوست ندارم.اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره

+لنی خود را تسلیم کرد.دیگر از اصول اخلاقیش خسته شده بود.آدم که تمام زندگیش نمی تونه زندگی کنه.بعضی وقت ها هم باید کوتاه بیاد.خوب او را دوست داشت.اینها چیزهایی است که حتی برای بهترین آدم ها هم ممکنه پیش بیاد.بعضی ها هستند که روی خط کشی عابر پیاده می رن زیر ماشین

+آزاد؟آره جون خودت!اصلا نمی دونه چی می گه.یک دفعه می گه عشق،بعد پشت سرش می گه آزادی.این دو تا که با هم جور درنمیان

+می گویی شرافت؟آدم نمی تواند نه برای خودش شرافتمند باشد نه برای دیگران.تو خودت گفتی که جز عوض کردن حریف بی شرف کاری نمی شود کرد.

+جس میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون می تونن بی تو زندگی کنن.اما آخه چرا من نمی تونم.این درد رو کجا ببرم؟من نمی تونم بی تو زندگی کنم.کاری که هر کسی می تونه بکنه،کاری که از یه بچه پنج ساله هم برمی آد.از لنی برنمی آد.

+وقتی آدم به یک گروه بیست میلیونی تعلق دارد معنیش این است که هنوز کسی است.ولی وقتی کار به دویست میلیون رسید دیگر هیچ معنایی ندارد.فقط تفاله است.آن وقت فقط اکثریت باقی می ماند و پلیس.دموکراسی باید اکثریت ها را ملغی کند.من کاری با سیاست ندارم ولی طرفدار دموکراسیم.دموکراسی یعنی اقلیت ها.سیاه ها،مکزیکی ها،پورتوریکوییها،هر چی دلت بخواد،غیر از اکثریت.اکثریت که به وجود اومد دیگه دموکراسی نیست.فقط اکثریت می مونه.اون وقت ها تو آمریکا جز اقلیت هیچ چیز نبود.این بود که هیچ وقت به سرشان نمی زد برن ویتنام.همون تاسیس این مملکت هم کار اقلیت بود.اقلیت ساختش،بعد اکثریت تصاحبش کرد.اگر کسی از من بپرسه:"لنی،عقیده سیاسی تو چیه؟"می گم عقیده سیاسی من اقلیته.درست مثل خودم.خودم هم اقلیتم.کوچکترین اقلیت.اقلیت هم باقی می مونم.حتی اگر لازم باشه برم نوک قله شایدگ و اونجا یخ بزنم.

  • صبا ...

نظرات  (۱۴)

آخ آخ رمان میعاد در سپیده دم رومن گاری ده برابر بهتر از اینه ..نابود کنندس وخیلی خوب توش داستان میگه و سخنرانی نمیکنه .  البته رومن و کورت وونهگات بنظر من تنها ادبی نویسانی ان که میتونن بدون روایت گری داستانی انقدر خوشگل سخنرانی کنن این خودش یه استعداد خالصه .
پاسخ:
میعاد در سپیده دم رو نخوندم
  • هولدن کالفیلد
  • البته من اونقدر هم معتقد نیستم خداحافظ گری کوپر اثر حوصله سر بری باشه و از خوندنش بدم نیومد، اما قیاسم از اون بابته که هولدن و لنی و جهان بینیشون رو طرفداران دو اثر خیلی با هم قیاس میکنن، که پر واضحه لنی باید بره جلو بوق بزنه!
    پاسخ:
    واقعا؟!نمی دونستم این دوتا با هم مقایسه شدن!البته من هم گاهی تو ذهنم مقایسه شون می کردم به خاطر طرز بیانشون و نگاه فلسفی شون ...اما من هولدن رو به مراتب بیشتر از لنی دوست دارم همچنین پایان ناتور دشت رو ترجیح میدم به پایان بندی گری کوپر...
    از نظر من حوصله سر بره به خاطر اینکه موقعیت های مشابهی توی داستانش هست که اگر حذفشون می کرد به نظرم به داستانش هیچ آسیبی وارد نمی شد.از خطابه و بیانیه خوشم نمیاد.هرچیزی زیادی اش خز میشه...
  • هولدن کالفیلد
  • همینجوری میشه که آقامون سلینجر میشه آقامون سلینجر!
    پاسخ:
    حالا به چه مناسبت یاد سلینجر افتادی؟:))
    نمیدونم چرا با خوندن ناطور دشت تصویر فیلمای خارجی که زیاد دیدم میومد تو ذهنم همین باعث شد حس کنم دارم یه کتاب تکراری میخونم وقتی از کتابی که میخونی تصور های زیادی داشته باشی و نتونی تصویر سازی کنی  خسته می شی کل لذت وهیجان خوندن کتاب همین تصویر سازی های ذهنی و همذات پنداری با شخصیت های داستانه من با هولدن همچین حسی نداشتم 
    پاسخ:
    اگر با یه نمونه داستانی قبلا مواجه شده باشی مکتوب یا نمایشی دوباره خوندن یا دیدنش لذت اولیه رو نداره
    مگه میخوایم خودمون رو شکنجه کنیم چیزی رو بخونیم که خوشمون نیاد البته بعد پرسیدن  سوال هایی که در مورد عامه پسند برام بوجود اومده بود  و گرفتن جوابش برای بار دوازده سیزده و چهارده هم خوندمش وباز هم میخونمش خیلی لذت بخشه داستانش  
    ببخشید  اینجا شبیه چت روم شده با کامنتای من  ولی خب حرف از کتاب با کسی که مثل خودته برام لذت بخشه
     بعد خوندن عامه پسند به این پست و این نتیجه رسیدم http://tarayesefid.blogsky.com/1394/05
    پاسخ:
    نه من چون به نویسندگی علاقه دارم ناگزیرم کتابای نویسنده های مختلف رو بخونم تا با سبک و سیاق مختلف داستان نوشتن آشنا بشم...
    راحت باشین اینجا متعلق به خودتونه:)
    +پست رو می خونم
    واقعا چه اراده ای داری دختر من نتونستم ناطور دشتو کامل بخونم چون از همون نصفه های کتاب خوشم نیومد از قضیش خب یه جورایی انگار همه چی برای هولدن کالفیلد تکرار شده بود و وسطای کتاب یه چیز تکراری میخوندم سه بار بعد خواستم بخونمش تمایلی نداشتم واقعا تجربه بدی دارم تو خوندن کتابایی که خیلی تعریفشو شنیدم یکیش همین ناتور دشت بود با یه هیجان خاص شروعش کردم وبه تهش نرسیدم
    یکیش عامه پسند بود با این تفاوت که ده بار خوندمش وبار یازدهم اونم با کمک هیچ کس خوب فهمیدم چیه وکتابی که هیچوقت نگاشم نکردم چون ترس داشتم به سرنوشت بقیه دچار بشه یکی از کتابای نیچه بود که الان اسمشم فراموش کردم
    پاسخ:
    ناطور دشت رو خوندم دوستش داشتم.نثرش برام جوری بود که تا آخرش رو خوندم.
    کلا رو تعریف ها نمیشه حساب باز کرد...
    من با وولف همین مشکل رو دارم.کتابش برام تموم نمیشه.ولی خب بالاخره باید قله اش رو فتح کنم:))
    خب من این کتاب رو خیل سال پیش خونده م  و دوستش داشته م. بعدش سعی کردم بازم از رومن گاری بخونم ولی نپسندیدم. به نظرم کتابه اتفاق اومد. به هر حال هر ایرادی که به نظرتون هیچ انگارها دارن منم دارم و از این بابته که این جور نوشته ها رو می پسندم. قبلا وقت خوندن نوشته ای از بکت به این مسئله پی برده بودیم!
    پاسخ:
    بله بکت هم از اون دست نویسنده هاست که من نمی تونم برای بار دوم بخونمشون.
    این کتاب هم صفحات آخرش نجاتش داد(برای من البته)وگرنه دیگه بهش مراجعه نمی کردم.
    همیشه می‌ترسیدم برم سراغ چیزهایی که خیلی ازشون تعریف شده و با یه داستان یا فیلم یا یه مسئله‌ی سطحی رو به رو بشم. این ضدحال رو بارها و بارها متحمل شدم:))
    خداحافظ گری کوپر نخریدم ولی طبق همون تعریفا اشتیاق داشتم به خوندنش. نمیدونم حالا با این اوصاف و از اون جایی که کتاب‌های نخونده بسیارن ، برم سراغش اصلا یا نه
    پاسخ:
    نمی دونم!راستش این چیزی که به خودتون بستگی داره.می دونی دوست من ،حتی نوع غذاها و شیوه طبخشون از جایی به جای دیگه متفاوت ...مثلا جنوبی ها غذاهای تند و ترش دوست دارن درحالی که مردم مناطق کویری شیرین.اگر چیزی غیر از این رو مصرف بکنند چون با ذائقه و جغرافیاشون سازگاری نداره ممکنه چندان لذت نبرن....شما ببین هدفت از مطالعه یک کتاب چیه بعد انتخابش کن اگر به دنبال لذت مطالعه هستی کتابی رو انتخاب کن که هم با طبعت سازگار باشه هم با جغرافیای فکری ات 
    نویسنده این کتاب تفکراتش نهلیستی و البته اطلاعات خیلی خوبی در ارتباط با یه دوره تاریخی/سیاسی از جامعه آمریکا میده زمانی که آمریکا درگیر جنگ ویتنام بوده.اشاراتی به جنگ کره داره و موضع گیری های گروه های مختلف فکری...در میان داستان یک دلدادگی بین جس و لنی...جوان هایی که نماد جوان های خسته و عاصی آمریکا هستن که به بی معنایی و دوری از همه اتفاقات و تبعید خود خواسته در ارتفاعات کوهستانی رضایت دادن...نه اهل مبارزه هستند نه اعتراض نه جنگ!فقط می خوان به قول خودشون تو تله نیفتن
    من از این وجه که به تاریخ و سیاست علاقه مندم فضای این قصه رو می فهمم و برام ملموس اما با راهکار نویسنده و تن دادن به پوچی مخالفم و فکر می کنم تو پرداخت داستانش هم خیلی زیاده گویی کرده و چندبار بیجا یه مسیله رو در شکل های مختلف عنوان کرده که حوصله سر بر هست برای من!این ذائقه من هست...حالا شما ببین نگاه و سلیقه خودت چه طور و انتخاب کن
    پ.ن اینجا هم نکات خوبی گفته شده در مورد شیوه مطالعه
    راستش من این کتابو پارسال تولدم کادو گرفتم و هنوز نرسیدم مطالعه کنم 
    با این اوصاف منتظرم امتحانام تموم شه و بشینم پاش ببینم چند مرده حلاجه
    پاسخ:
    خوب کاری می کنی،حتما بخونش!
    من هم در حال خوندنش هستم و اتفاقا چون به نظر من هم کسل کننده اومد اولین کتابیه که خوندنش اینقدر طول کشیده.
    پاسخ:
    دقیقا رها!به نظر منم خوندنش خیلی طول کشیده
    گتسبی وعامه پسند رو حتما بخون یک هزار خورشید باشکوه وباد بادکباز خالد حسینی هم اگه نخوندی بخون صبا حتما از دکتر جکیل و مستر هایدم بنویس رابرت لوییس استیونسن
    من میخوام برم تو کار جنایی اونم اگاتا کریستی اخه هیجان خونم به شدت کم شده :))
    پاسخ:
    مرسی از پیشنهادات:)
    چند تا کتاب نصفه نیمه خونده دارم که هنوز نخوندمشون...اول اینا رو تموم کنم بعد کتاب تازه می خرم
    از کریستی نخوندم.فقط یه مستند ازش تو بی بی سی دیدم که برام جالب بود اینکه مدتها اجازه نمی داده باهاش مصاحبه بشه و با اسم مستعار می نوشته...فرارش از خونه وقتی همسرش بهش خیانت می کنه و تو هتل به اسم معشوقه شوهرش برا خودش اتاق می گیره:)))
    انگار اون هوش جذابی که تو نوشتن داستان های معمایی اش داشته تو زندگی واقعیش هم در جریان بوده...
    صبا سلاخ خانه شماره پنج وونه گات از نظر من عالی بود البته من دلی میخونم و به بقیه مسایل کاری ندارم چون چیزی بلد نیستم ولی بعد گتسبی و عامه پسند   سه کتابی که از وونه گات خوندم حسابی حالمو خوب کرد 
    دوستی بهم پیشنهاد داده  خداحافظ گری کوپر  رو بخونم میخونم ببینم چی میشه تمام عمر کتابخونیم صرف خوندن تاریخ وفلسفه و جغرافیا شد بخاطر علاقم .تازه ادبیات و رمان رو شروع کردم یعنی از سال نود وچهار کل کتابایی که خوندم 18 کتاب بوده پس هنوز  را نیافتادم وفعلا با رو رووک در حال تمرینم :)) ولی خوبه که از چیزی نوشتی که جز علاقمندی های منه
    فقط یه جوری بنویس که به خوندن ترغیب بشیم نه خداحافظی کنیم :))
    پاسخ:
    سلاخ خانه وونه گات رو خیلی وقته پیش خوندم دوستش داشتم!
    گتسبی و عامه پسند رو دوست دارم بخونم.
    دغدغه مندی هیچ انگارانه شاید از سر حسادت به بقیه باشه..
    یعنی شما چرا مثل من همه چیز را به هیچ نمی گیرد..

    یک جور تشعشع خود به خودی برای اثر گذاشتن بر هر موجود زنده ای..
    پاسخ:
    من این رو یه جور جمع نقیضین میبینم!اینکه خودت رو در چارچوبی تعریف کنی که اصلا قبولش نداری!یه رندی هرزه گونه است از نظر من!
  • ماهی سیاه کوچولو
  • چقد بل خوبه نثرش و منم چثد بت ضما موافقم و از این کتاب گاری خوشم نیومد
    چرا بزرگش کردن اینقد واسم سواله :/
    پاسخ:
    اوهوم موافقم به نظرم زیادی بزرگش کردن:|