روی خط استوا

یه حکایتی هست در مورد دو دوست که من خیلی دوستش دارم و هر وقت می خوام در مورد رفاقت با کسی حرف بزنم،این حکایت رو تعریف می کنم.

دو دوست زاهد سال ها در غاری در شکاف کوه به خلوت و گوشه نشینی و تهذیب خو گرفته و روزگارشان بر همین منوال می گذشت.صبح و شام را به تسبیح می گذراندند.روزی یکی از دو دوست از زندگی  که در غار داشتند،خسته شد و عزم سفر کرد به شهری که در همان حوالی بود.دوست دیگر هر چه تلاش کرد مانع بشود نشد که نشد.

اما شهر آدابی داشت که با روحیه مرد زاهد تناسبی نداشت این بود که غرق در آداب زندگی تازه دست به تجارت زد و بعد از مدتی تن به فریب و دروغ داد.مدتی بعد در تجارتی زیان کرد و تمام سرمایه اش از دست رفت  و از غم "نداشتن"لب به جام برد و مست و لایعقل و آواره کوچه ها را گز می کرد.اما در اینجای سرنوشت نماند و هر روز در مرداب شهر بیشتر فرو رفت تا جایی که دیگر اثری از زهد پیشینش نه در ظاهر ماند و نه در باطن.دوست دیگرش که در این مدت دلتنگ یار غارش بود دل از انزوا برید و پا به راه گذاشت و در پی دوستش هرجایی که اثری و ردی دید پی گرفت تا بالاخره پیدایش کرد.افتاده و زار و بیزار از دنیا و غرق نیاز در کنار دیوار خرابه ای.دوستش به چهره رفیق غارش نگاهی انداخت و شناخت و از شرم سرش را به زیر انداخت:تا اینجا آمدی برای چه؟!ببینی و مطمئن شوی که خراب شده ام روی هستی خودم؟!سر سنگین شده و روی شانه افتاده ام را می خواهی ببینی؟!می خواهی اعتراف کنم باخته ام؟!

+صبح  که از شرق خورشید جان می گرفت به طلوع روی کوزه آب سایه تو نمی افتاد به قامت بستن و ظهر که خورشید تا نیمه آسمان خودش را می کشاند،از درختان با صدای تو ذکری شنیده نمی شد و شب که ستاره گان روی پهنای آسمان می روییدند،نور فانوس تو روشنشان نمی کرد.نه دستم به کوزه آب می رود نه لبم به ذکر نه سوسوی فانوسم روشنایی فانوس تو را دارد.این شد که در پی ات روان شدم...

دو دوست همدیگر را در آغوش گرفتند و از دوری و دلتنگی  هم گریستند.هر دو به غار برگشتند در شکاف کوه.روزها گذشت و دوباره مرد زاهد همان شد که پیش از آن بود.روزی به دوستش رو کرد و پرسید:چرا وقتی مرا در آن حال مست و غرقه در گناه دیدی ترکم نکردی؟!

نترسیدی دامن زهدت آلوده شود؟

+زهد در آن بود که دوستی بی دوست نماند.

  • صبا ...

نظرات  (۴)

  • هولدن کالفیلد
  • خیلی با مرام بودم توی این دوران از زندگیم :|
    متاسفانه زهد رو در طرح دوستی ریختن با زاهدان تعریف می کنند امروز نه در مراقبت از دوستان!
    چه زیبا :)
    یاد کلام شیخ ابو سعید ابوالخیر افتادم..
    مرد آن باشد که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد..

    البته که هوای دوست را هم باید داشت..