روی خط استوا

بی وتن روایتی است پیرامون از هم گسیختگی هویتی .چالشی میان  انگاره های سنتی و مدرن میان ارزش ها و ضد ارزش ها ترکیب مولفه های عرفان و جهان مدرن .نگاهی به رویارویی نظریات خاورشناسان و شیعه گرایی.تصادم اسلام آمریکایی و اسلام عاشورایی.با نگاهی به فرهنگ جبهه و دوگانگی ارزشی  که مورد وثاق تمام مهاجران است در هنگامه جلای وطن و در مواجهه با جامعه ای متفاوت  با آن چه که پشت سر گذاشته اند.

در"بی وتن" زبان عنصری پویاست که دارای شخصیتی مستقل است.بازی زبانی با کلمات و خلق معانی بدیع و بهره بردن از امکان های پنهان و آشکار زبان فارسی از دیگر ویژگی های قلم امیرخانی است که در این اثر نیز چون سایر آثارش نمود یافته است. کشف معانی و نگاهی حکمت گونه به حوادث و گره های داستانی،روایت های امیرخانی را صاحب امضا و سبک کرده است.

بی شک امیرخانی نویسنده ای مذهبی است و نه تنها عقایدش را پنهان نمی کند بلکه چالش های انسان مذهبی را در دنیای امروزی  دارای اهمیت و سزاوار توجه و پرداخت می داند.در تمامی آثار او بلااستثنا این عرض ارادت نسبت به مذهب و عرفان تجسم یافته است.زاویه نگاهش به رویدادها و شخصیت ها فارغ از گرایش های اعتقادی اش نمی باشد و به راستی کدام نویسنده ای می تواند مدعی خلق اثرش در خلا فکری باشد؟!اما تفاوت امیرخانی با نویسنده گان هم نسلش درک چالش هویتی جامعه امروز است و تلاش برای یافتن پاسخی مناسب.شخصیت ها در روایت های وی اغلب در کنکاش در دنیای درونی خویشتن هستند و همگی به قولی سیری در انفس دارند.

در رمان "من او"از این نویسنده با شخصیتی به نام علی مواجه ایم که در دوراهی انتخاب میان عشق دنیایی و عشق در مفهوم لایزال است.انتخابی که در نهایت به پیوند میان این دو منجر می شود و علی زمانی معشوق را می خواهد که تنها او را برای"خودش" می خواهد.در راه رسیدن به این پایان نقش شخصیت درویش مصطفی پررنگ است.درویش مصطفی همان پیرمراد حکایت های کهن ایرانی است که امیرخانی آن را در قالبی دلنشین در قلب روایتش خلق می کند.جهان برای درویش مصطفی آن قدرکوچک است که هم او را می توان در گذر بازار قدیمی تهران دید هم در خیابانی در پاریس.درویش مصطفی دیگری از او است فصل بالغ شخصیت علی است .وجه دیگری از هر انسانی است در پیوندی با ابدیت و جهان لایزال.همان شیخ انصاری است،شمس است برای مولانا و خضر برای موسی،راهنمایی  با روشنایی کلمات چونان پیرمرادان دیگر هم چون شاعران با کلامی بلیغ اما قابل فهم برای مخاطب امروز.پیوند عرفان است با ادبیات،مذهب،حکمت،تاریخ.برای آموختن به علی از "عشق" بهره می گیرد و برای همین است که علی همواره تشنه همراهی و حضور درویش مصطفی است.

در "بیوتن" اما درویش مصطفی این بار در قامت "سهراب" ظاهر می شود.سهراب در روایت بی سرزمینی بی وتن،آخرین رزمنده کشته شده در راه حفظ سرزمین  است گمشده ای در هویت ارمیا است که ارمیا همراهیش را خواهان است و چون علی به وقت تشنگی روحش او را طلب می کند.سهراب هویت ارمیا است.شناسنامه اوست و نقطه اتصالش با  مام میهن و جهان وطنی اوست.زنجیری است که او را میان وضعیت آونگ وارش در جهانی مدرن نگه می دارد و به احوالاتش ثبات می بخشد.سهراب نیز حکیم است اما تفاوتش با درویش مصطفی در شوخ طبعی است.سهراب هم از بعد مکان و زمان خارج است (روح است)و در هرجا که باشد جز چهره ذات لایزال نمی بیند،او هر رویدادی را از همین زاویه دید به گونه رندانه عرفا به خداوند متصل می داند.

با صد هزار جلوه برون آمدی  که من /با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

عرفانی که در نوشته های امیرخانی است  برانگیزاننده حس کهنگی و کسالت نیست،برعکس آرامشی شبیه کاشی های لاجوردی و خطوط شکسته اسلیمی دارد.اما عرفان او منحصرا عرفان اسلامی است،بی میل به انزوا و گوشه نشینی و در حرکت و تلاش برای کسب حکمت و معانی پریشان در اجزای جهان و رساندن نقاط تکثر به نقطه وحدت و دادن جان به طبیعت بی جان پیرامونش.نویسنده غرایز و کشمکش هایی از این دست را نه انکار می کند نه تقبیح و این از وجوه جذاب روایت های وی است که علی را همان قدر زمینی نشان می دهد که ارمیا را و سهراب را و دیگرانی که نقشی در داستان دارند.برخی از بداخلاقی ها نسبت به امیرخانی گاه از همین بعد بی پروا پرداختنش به شخصیت هایش است.هر دو وجه ماده  و معنا در اثر او در تکامل و تعامل با هم هستند؛شخصیت ها در مواجهه با ماده به معنا و شناخت خودشان می رسند و بدون اصطکاکی میان این دو،حکمتی حاصل نمی شود.اما تفاوت دیدگاه نویسنده با تفکرسکولاریستی در ترتیب مقدمات است که نتیجه ای متفاوت را رقم می زند.در مکتب فکری سکولار همه چیز در خدمت ماده است حتی معنا اما در جهانبینی اسلامی از ماده برای کسب معنا بهره می گیرند.

در دنیای روایت گری امیرخانی کلمات از زبانی به زبان دیگر چون هوایی در جریانند.برای مثال بیان عبارت "آلبا لالیل والا"از زبان سیلورمن ها است که نویسنده آن را با ذکر."البلاء للولاء"  پیوند می دهد.

*حکمت در اینجا درمعنای مغشوش توجیه بی اخلاقی و کاهلی نیست که این استنباط از حکمت حقیقی نمی باشد.

*پایان بخش نخست/اگر حرف تازه ای بود،بیشتر در موردش می نویسم...

گزیده ای از بی وتن:

سهراب:"...مرخصی بعدی کلاس برداشتیم،رفتیم بالا شهر!نشستیم توی یک کافه خیلی مشدی!یک آب جو اسلامی،ماءالشعیر صفردرصد توی گیلاس برایم آورد.پرسید:امر دیگری؟گفتم خاک کف پاتم!یارو پیش بندش را بالا زد و پاهایش را نگاه کرد.کف کرده بود؛عین کف روی ماءالشعیر!رفت و نوار گیتار فلامنکو را عوض کرد.حکما خیال کرده بود،من خوشم نمی آمد.موسیقی سنتی گذاشت.هم راه شو عزیز شجریان! تا خواند"هم راه شو عزیز،تنها نمان به درد"ما دوباره هوایی شدیم که برویم سراغ "دردمشترک"که "هرگز جدا جدا درمان نمی شود".گیلاس را دو انگشتی بالا انداختیم و حساب یارو را اخ کردیم و پریدیم تو اتوبوس و رفتیم راه آهن؛قطار اهواز که با کارت بسیج بلیت نمی خواست...این را گفتم که بدانی حاجی ت کافه باکلاس می رفته است پیشترها هم!

خلاصه بهت بگویم،هیچ وقت مرخصی از گلویمان پایین نرفت.هربار آمدیم تهران، یک چیزی بهانه شد که برگردیم جبهه.یک بار با نوای"کاروان" آهنگران،یک بار با"همراه شو عزیز" شجریان،یک بار با "چهارفصل" ویوالدی،این آخری،قبل دفاع سراسری،با "گل پری جون" بی کیفیت تاکسی هم هوایی شدیم و برگشتیم جبهه..زندگی نبود که..."

 

  • صبا ...

نظرات  (۲)

میشه ساعتها درباره کتاب حرف زد . بنظرم ارمیا نه سنتی هست نه مدرن . ارمیا ارزش های خالص دوران جنگ را جستجو میکند و فقط توسط مدعیان مذهبی و حکومتی ریا کاری و ضد ارزش میبیند.و در نهایت ترجیح میدهد در آمریکای یا خودم زندگی کند تا ایران جدیدی که در پوشش یاخدا و یاحسین در نهایت مذبوحانه یاخودم گونه عمل میکند.   ارمیا معرفت و دوستی و شرافت و  یا خدایی از جنس دوران جنگ را میجوید و هربار سرخورده میشود.ارمیا دلبستگی به قالب های سنتی یا مدزن ندارد. مدرنترین فضاها برایش ارزش یا ضد ارزش نیست... 
پاسخ:
اسم احمد فردید رو شنیدی؟نمی خوام باهات مخالفت کنم،سعی دارم چیزی که تو ذهنم هست رو برایت توضیح بدم...در مورد احمد فردید نگاه ها و نقدها مختلف که این مورد بحث من نیست.بلکه نگاهی که در مورد غرب زدگی داره منظور نظرم هست.همون نگاهی که آل احمد اقتباسش کرد تا کتاب غرب زدگی اش رو بنویسه و بعدها با فردید به اختلاف برخورد چرا که فردید گفت این حرف من نبود!
بعد توضیحی میده که نقل به مضمونش اینه:غرب زدگی یعنی جایی که خورشید آگاهی غروب می کنه و این چیزی منفک از جهت های جغرافیایی است.
 در کتاب بی وتن ارزش های جامعه لیبرالی مورد نقد نویسنده است.سجده واجب به دلار.آمریکا تبلور ارزش های سرمایه داری مروج فرهنگ مصرف...اما خب اینم یک حقیقت که همون قدر که غرب زدگی منحصر به غرب نیست تفکر برج عاج نشینی و عافیت طلبی هم منحصر در آمریکا نیست
+البته همونطور که گفتی در مورد این کتاب میشه ساعت ها حرف زد...من بعد چند سال دارم مرورش می کنم ...اگر حرف دیگری بود می نویسم

از امیرخانی دوتا کتاب خوندم، نفحات نفت و منِ او
راضی هم بودم.
این کتابو نخوندم، ممنون از تعریفها :-)
پاسخ:
قشنگ مشخص از کتاب خوشم اومده.نه؟:دی