روی خط استوا

داشتم برای مادر تعریف می کردم که می دانی نام پسرم سبحان است،از آن پسربچه هایی که چشم های سیاهی دارند از آن چشم ها که وقتی بهت نگاه می کنند،انگار ته ندارند؛و قیافه اش یک جوری است که همه دوستش دارند.گفتم دیشب خوابش را دیدم.توی خوابم پسر آن دیگری بود اما دست هایش را دور گردن من حلقه کرده بود و با اینکه می دانستم مادرش کسی دیگر است اما حسی قوی به من می گفت که پسر من است!

تا همین امروز صبح تصور می کردم خواب سبحان را دیده ام تا اینکه صورتش را توی ذهنم مرور کردم.چه قدر برایم آشنا بود.به خاطرم رسید که دیروز او را بین قفسه های مغازه پلاسکو دیده ام و وقتی همینطور که محو چشم های سیاهش که ته نداشت و بین سبدهای رنگی توی رفه ها می چرخید،شده بودم.مادرش صدایش کرده بود:سبحان!

و رفته بود سمت مادرش.من ناخواسته صدایش زده بودم و برگشته بود سمتم و یک لبخند شیرین تحویلم داده بود که دلم برایش رفته بود.

دیشب توی بوستان تفریحی تاریخی نشسته بودیم و داشتم همین ها را برای مادر تعریف می کردم.مجاور ما یک سری وسایل بازی برای بچه ها گذاشته بودند و صدای جیغ و هیجانشان وسط گرم گرفتن حرف هایم با مادر می دوید.

خواب دیشبم را که تعریف کردم لبخند زد و گفت حالا سبحان تو هم یک روزی می آید.

جمله اش تمام نشده بود که  پسر بچه سه چهار ساله ای  که چند قدم آن طرف تر ما ایستاده بود با تمام توانی که در حنجره اش بود فریاد زد:بییییییتااااا

مادرم از صدای ریزی که ته صدای پسر بچه بود خنده اش گرفته بود و به شوخی رو به من گفت:بیا این هم یک سبحان.

و در امتداد خندیدنش رو به پسر بچه گفت:سبحان

پسرک مثل پرنده ای به طرف مادرم پرواز کرد و خودش را در آغوشش انداخت.احتمال دادیم که گم شده است چون بیتا نامی بین بچه ها نبود.در حالی که انگشت اشاره ام را  توی مشت های کوچکش محکم نگه داشته بود،مادر ازش پرسید اسمت چیست و جواب شنیده بود:سبحان!

  • صبا ...

نظرات  (۲)

  • پاسدار گمنام
  • .......
  • نیمه سیب سقراطی
  • واقعنی واقعنی سبحان بود ؟؟؟چه عجیب ! چه جالب ! چه دور !
    کلید اسرار وار شد که صبا :))
    پاسخ:
    بله واقعا اسمش سبحان بود...
    چی بگم یکتا:))