روی خط استوا

-اون دختری که کوتاه قد بود و نمی تونست با کسی دوست بشه.یادته؟یک روز ناپدید شد

+آره می گفتن کشتنش.ولی جنازه اش هیچ وقت پیدا نشد...

_سمیه و سارا رو هم یادته؟دوستی شون شبیه دوقلوهای به هم چسبیده بود...

می خنده:آره.اونا هم یه روز دیگه نیومدن مدرسه.هیچ کس هم چیزی در موردشون نگفت.

_به نظرت اونا هم مردن؟

+فکر می کنم اونا هم کشته شدن.

پیرمردی که روی چمن های پارک نشسته می گه:خدا رحمتشون کنه،فامیلتون بودن؟

من و غزاله جواب می دیم:نه همکلاسی بودیم.ولی خب یک روز همشون ناپدید شدن.

با غزاله داشتیم از یک سرازیری پایین می اومدیم،هوا سرد بود و غزاله دستش رو تو جیب سویشرت مشکی راه راهش فرو برده بود و با نگاهش زمین رو گز می کرد.هوا مه آلود بود و بقیه بچه مدرسه ای ها داشتند از اون سرازیری با نشاط پایین می رفتند.با هم حرف می زدیم تا جایی که برخوردیم به پیرمردی که روی چمن های پارک نشسته بود و انگار مکالمه ما رو شنیده بود،پرسیده بود:فامیلتون بودن؟

جلو فضای سبزی که پیرمرد نشسته بود،یک ماشین لاکچری با راننده نیش تا با بناگوش بازش دیده می شد.ماشین لاکچری روی پیاده رو بود.غزاله از روی ماشین رد شد و باعث شد راننده نیشش رو جمع بکنه و صدای اعتراضش بلند بشه.غزاله کنار یک درخت ایستاد و بهش خندید.وقتی داشت می خندید هنوز دستش توی جیب سویشرتش بود:فکر می کنم دارم بهتر می فهمم.

با تعجب به غزاله نگاه کردم.از کارش سر درنیاوردم ولی در عین حال دلم برای راننده لاکچری نمی سوخت.

به راهمون ادامه دادیم همراه بقیه دخترهایی که کیف مدرسه شون رو شونه هاشون لی لی می کرد،از سرازیری پایین می رفتیم،سرازیری که انگار به انتهای دنیا می رسید؛مه که غلیظ تر شد از خواب بیدار شدم...

  • صبا ...

نظرات  (۱)

  • آقاگل ‌‌‌‌
  • پایان باز بود خوابتون؟ :) 
    پاسخ:
    گمونم:|