روی خط استوا

یک جایی از ماجرا هستم که نمی دونم حق شادی کردن دارم یا نه!یک جای برزخی از ماجراست...مثل موندن این سر رودخانه و انتظار یه کلک چوبی رو کشیدن...

البته مثل همیشه یک کلک خالی،بی پارو و آدمی که هدایتش بکنه.پارو رو خودم باید بسازم،هدایتش هم دست خودم...

اون ور رودخانه منظره های زیبایی دیده میشه،رفیق قدیمی ام داره برام دست تکون می ده اگرچه تو پیغام هایی که برام با کبوتر نامه بر فرستاده،گفته که اون سر رودخانه جنگ!و همچین دل خوش نکنم به اینکه وقتی برسم این سر،رویاهام جون می گیره و از این حرفا...خب البته خوش خیالی برای من تو پانزده سالگیم ته کشید و توی بیست و شش سالگیم هیچ اثری ازش برجا نموند.جام سرنوشت ما رو یکی بی هوا تا ته سر کشیده بود.گلایه نیست بیشتر تعریف روزهایی که رفته...

رفیق وعده می ده به روزهای باهم بودن به روزهای خوب آینده و من فکر می کنم خوب یعنی چی؟!

اینجایی که ایستادم زندگی بعد از یک کشتار تو دهکده بالایی...من تونستم زنده بمونم،میل زیادی ام به بقا،ماندگارم کرد وگرنه یکی از هزارتا گلوله ای که داشت تو اون هیاهو ها و قیل و قالها هدر می رفت، می تونست از پا درم بیاره،اما به قول سرهنگ  آئورلیانو من سخت جون تر از این حرفام...

  • صبا ...