روی خط استوا

 در تنگنای زمان کنار یک دیوار


تمام قصه خود را به شعر می گفتم


صدای من از سمت شرقی دیوار


و روبه روی نسیمی که تند می تازد


به یک اشاره سنگی تمام می گردد


و من برای قفس می سرایم این شعر را


به یک نشانه آبی سلام باید کرد


به یک شکوفه لبخند نگاه باید کرد


می دانم صدای یخ زده ام را شنید ساحر صبح


نگاه غم زده اش


صورت سپید کران را


به سیلی خشمی


کبود خواهد کرد!


نشسته


 ُمنتظر


کنار یک دیوار


تمام قافیه ها را ردیف می کردم


و با تمام وجودم گلایه می کردم


کجاست روشنی فکر و دست سپیدی


که سرخی سیب را


به زندگی نیک معنا کرد


و گفت راز درختی که خوب می دانست


تمام رموز پرنده شدن را


صدای گرم و رهایی در آن شلوغی ذهن


بگفت پاسخ تو


درخشش نور ستاره صبح


و روح ملتمس پنجره به باران است


+شعری قدیمی از من


  • صبا ...

نظرات  (۵)

  • علی گوهری
  • چه خوب بود :)


    پاسخ:
    تشکر:)
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • چه شعر قشنگی: )نگفته بودی شاعر هم هستیا ;-)
    پاسخ:
    شاعر نیستم،صبا هستم:دی
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • شعرهم میگید؟ خوشا شما که شاعری بلدید :)
    پاسخ:
    اگر بشه بهش گفت شعر:)
  • پاسدار گمنام
  • بسیار زیبا 
    موفق باشید 
    پاسخ:
    سلامت باشید
    چقدر به دل نشست 
    خیلی خوبه :)
    پاسخ:
    ممنون ندا:)