روی خط استوا

آقای شماره یک با آرامش و مکث های طولانی حرف می زد برعکس من که شتاب زده و کمی هراسان بودم.هراسان؟توی ذهنم فکر می کردم احتمالا او هم باید آدم مهمی باشد.تا زمانی که چیزی از دسترست دور است هر کسی را که به آن دسترسی دارد مهم می پنداری:سوال دیگه ای ندارید؟

آقای شماره یک پرسید،به سختی صدایم از حنجره ام درآمد:نه!

به نظرم رسید آقای شماره یک کت مشکی تنش است ایستاده به سمت تلفن،خودش را کمی کج کرده و دست دیگرش  لبه میز مثل یک اهرم نگهش داشته تا برج پیزای قامتش در آن حالت را بی حرکت نگه دارد و احتمالا بعد از اینکه گفته:سوالی ندارید؟ و قطع کرده مثل یک خط کش متحرک به آن سمت اتاق کارش رفته در حالی که نور مستقیم خورشید در میانه راه روی قسمت شانه راستش و سمت چپ کتش شکسته شده.

آقای شماره دو کاملا ریلکس و آماده بود.می توانستی او را با یک ظاهر نه چندان مرتب هم تصور کنی چیزی در حد نقش معلمی که رابین ویلیامز در انجمن شاعران مرده بازی کرد.کم مو و چاق به نظر می رسید.وقتی داشت حرف می زد یک چیزی هم می جوید احتمالا داشت از یک چهار راه شلوغ عبور می کرد صدای بوق ممتد ماشین ها،گردش سرش به سمت چپ و راست.جا دادن گوشیش بین سر و شانه و جا به جا کردن پرونده ها از بغلی به بغل دیگر:خب اصلا می دونی تیتر اخبار امروز چیه؟

بعد انگار که یک صفحه روزنامه با همه ابعادش در مقابل خودش داشته باشد،تیترها را شمرد:این ها اتفاقات امروز دنیاست!

اوه خدای من!او یک بیست و سی متحرک بود و کمی که گذشت به تحلیل های ساعت بیست و دو هم رسید.

تلفن را که قطع کردم با خودم فکر کردم چقدر قادرم دنیایم را شلوغ کنم یا دنیا را شلوغ کنم؟!

  • صبا ...

نظرات  (۲)

آقای شماره ی یک، دوووست :دی
پاسخ:
:))
  • پاسدار گمنام
  • سلام علیکم 
    امروز بازگشتیم 
    صحیح و سالم 😀
    آقایان متفاوت ند،  آرام و بی قرار.. کت سیاه و سفید،  مهم این است که همه شان متفاوتند و هزار رنگ
    پاسخ:
    علیک السلام ای برادر:))
    خب خدا رو شکر
    آدم ها متفاوت اند