روی خط استوا

تهران هم به پایان رسید.با خیابان های کش دار و ترافیک های روان و روانیش.با آدم های یقه دیپلمات لبخند به لب اما...قدم هایی که خلاف جهت حرف هایشان برداشته می شود.تهران تمام شد نه آنکه گذرم نیفتد که گره خورده سرنوشتم به ناگزیر به این شهری که دوستش ندارم...نداشته ام هیچ وقت.از همان اولین باری که من را توی یک پاترول جلوی یک برج جا گذاشتند و بعد توی آسانسور ساختمان طویلی گم شده بودم بین خروار خروار آدمی که سوار و پیاده می شدند.از همان دفعه ای که دود سیاهش نفسم را تنگ کرده بود و علی می گفت چیزی نیست داریم از تهران می زنیم بیرون تهران دارد تمام می شود و بعد شمال...دریا شروع می شود و من با چشم های خسته ام می دیدم که تهران دارد توی دود غرق می شود

بچه که بودم تهران خانه آیه بود،تماشای کارتون برادران لهستانی بود توی یک آپارتمان کوچک که نمای بیرونیش ذغالی بود و پنجره هایش ابعاد آسمان را کوچک می کرد.

توی دلم یک کرور زن چارقد به کمر بسته کنار رکن آباد رخت می شویند،توی سرم جارچی های شاه عباس روی طاق های سی و سه پل هوار می کشند.یک نخل نیست که تن خسته ام را تکیه گاه باشد یک مناره خشتی فیروزه ای ندارد که چشم هایم را نوازش بدهد.

تهران تمام شد اما تداوم دارد در من کرختی و سیاهی و شلوغیش...


  • صبا ...