روی خط استوا

امشب برای دیدن دوستی شال و کلاه کردم و روانه خیابان شدم. ملاقات ما محقق نشد. به سمت منزل روانه شدم. کمی هیبتم نالان شده بود، نه اینکه از کسی ناراحت باشم از اینکه چرا برنامه "من" -وامان از این من- آنطور که باید پیش نرفته است. در راه بازگشت بودم که در سمت چپ پیاده رو در نزدیکی نیمه شب کفاشی را دیدم که برزمین بساط پهن کرده بود. چند متری از او دور شده بودم که در یک لحظه تصمیم گرفتم به او کمک کنم. هوای نفسم سریع وارد عملیات شد و گفتم من که کفش چرمی ندارم و او هم حتما از اینکه گدا گونه با او رفتار بشود ناراحت خواهد شد. در همین کلنجار با نفس بودم که دست در کیفم کردم و یک اسکناس ۵ هزار تومنی بیرون کشیدم. نفهمیدم چه شد که تصمیم گرفتم به بهانه ای به او کمک کنم. شایدم هم انگیزه کمک هم از همان نفس سرازیر شده بود. نفس علیه نفس به نفع نفس. امان از نفس. به سمت او رفتم سلام کردم و کفشهایم را در آوردم و برروی وزنه ای رفتم که در کنار خود داشت. وزنه چند کیلویی بیشتر نشان میداد، شاید هم وزنه درست نشان میداد و اضافی وزن به خاطر همه آن شال و کلاه هایی بود که بی خود و بی جهت کرده بودم. شال و کلاه هایی که من نیستند، ولی در واقع با مننند. جز وزن منند. مثل سیات و حسنات. که جزی از ما نیستند ولی با ما هستند و جز وزن ما آن را حساب میکنند. به او با شوخی گفتم وزنه ات اشتباه است. با اعتماد به نفس گفت: نه وزنه ام مثل وزنه ورزشگاه دقیق است. از وزنه پایین آمدم و گفتم چقدر میشود؟ گفت هر چقدر خرد میخواهی و داری بده. اسکناس ۵ هزار تومنی را به او دادم و انتظار تشکر و دعای گدایان را داشتم. او اما تشکر نکرد و سراسیمه در جیبهایش به دنبال پول خرد گشت و بعد سریع گفت خرد ندارم و پولم را با احترام برای پس دادن با دستش بالا برد. در نگاهش خلوص و سلوک و ارامشی عجیب موج میزد. با خود گفتم او کیست که اینگونه رهاست؟ او کیست که فقیر است اما گدا نیست؟ او کیست که که در کف خیابان است و پنج هزار تومن را به راحتی در حالی پس میدهد که احتمالا دستمزد کفاشی اوست؟ او کیست که با اعتماد بنفس از وزنه و داشته خود دفاع میکند و اما در تعیین قیمت داشته خود حریص نیست؟ او کیست و دنیای او چه چیزی است که اینگونه برایش پست و ناچیز است؟ و او کیست و چرا من مثل او نیستم؟ با بغضی غیر قابل توصیف آن صحنه را ترک کردم. ذهن جامعه شناسی ام میخواست برود سراغ اختلاف طبقاتی. ولی انگار این اختلاف طبقاتی نیست. این اختلاف سلوک است. اختلاف معرفت نفس است. اختلاف عقل است. امشب دوستم را ندیدم. خودم را دیدم و این بازی این روزهای تقدیر است با من


میلاد دخانچی
  • صبا ...