روی خط استوا


زنی در من زندگی می کند که غروب های دلتنگی را می شناسد و در انتهای خیابان فراموشی دلبسته پنجره های بسته خانه اش است.زنی با گوش واره هایی ظریف و چهره ای مات که اهمیتی به چروک دامنش نمی دهد.زنی در آستانه چهل سالگی که ذهنش بارور هیچ کلمه عاشقانه ای نیست و لبخند مونالیزایش را به دختران جوان و شادی که از کنارش می گذرند،می بخشد.یک سبد حصیری همیشه خالی از خریدهایش را توی دستانش جا به جا می کند.روی نیمکت های تازه رنگ شده انگشت می کشد و زیر سایه درخت های بلوط می نشیند و با چشمان قهوه ای اش جهانی که نیست را تماشا می کند.زنی که چروکیدگی زیر چشم هایش آزارش نمی دهد و از راه رفتن روی جدول های خیابان ها لذت می برد.

در من زندگی می کند زنی که دیگر انتظار نمی کشد و دلش می خواهد به اندازه هزار سال سکوت کند.



  • صبا ...

نظرات  (۱۲)

  • آبان دخت ...
  • راستی گفته بودم صدات چقد قشنگه آبجی بزرگه؟؟ :))

    :: الان من خیلی ذوق زدم که متنمو خوندی...تو رادیو...ای جان :))
    پاسخ:
    ممنونم.لطف داری عزیزم:)
  • آبان دخت ...
  • چه خوب که نوشتی...به دلم نشست خیلی :))

    نمی دانی چه ها پشت سرت ای عشق می گویند :)
    پاسخ:
    چه خوب که دوست داشتی:)
    خیلی دوست داشتنی بود:)
    پاسخ:
    :)
  • نیمه سیب سقراطی
  • انقدر که حال و هواش حواگونه بود ، بعید بدونم دختری درکش نکنه :)

    + گل گلی چه بهت میاد صبا ^_^
    پاسخ:
    گل گلی شدم:))
  • آبان دخت ...
  • عالی بود!!!عالی...

    :: در من زنی زندگی می کند...
    حسش می کنم اینو...
    پاسخ:
    همیشه چند تا زن در دل من رخت می شویند
    که بر من گاه می خندند و گاه می مویند...و در ادامه می گه نمی دانی چه ها پشت سرت ای عشق می گویند:))
    همینجوری یاد این شعر افتادم...دوست داشتم برات بنویسمش:)
    چنین زنهای پخته ای دوست داشتنی ترینهان
    پاسخ:
    :)
    تقدیم تو صبا جان
    کتاب «نگاهت کودتا می کند در من»
    :)
    پاسخ:
    ممنونم آبی جان:)
  • مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
  • من هم همچین زنی رو دارم ولی چهل سالش نیست 
    هفتاد سالشه 
    و خیلی دلمرده س
    ولی در واقعیت من همیشه از سی سالگی میترسیدم و هراس داشتم
    پاسخ:
    می فهمم...
    چه قدر قشنگ بود....
    خیلی خیلی خیلی....
    پاسخ:
    :)
    من برعکس شدم. من چندسال از خودم کوچیک تَر شدم. شاد هستم و در عین این که شادی میکنم ب خاطر این وضعیت غمگین میشم. رفتار هایی ک نمیدونم از کجا میاد. لج بازی های الکی. مخالفت ها . اون وقت هایی ک چرند میگم که دلم میخواد خودکشی کنم. برعکس تو، اصلا برام حس خوشایندی نیست
    :(
    پاسخ:
    به خودت سخت نگیر:)
    خیلی طبیعیه.... من از 18-19  سالگی همچین احساساتی داشتم ... من وقتی 20 سالم بود حداقل 30 سالو داشتم ... جدی میگم
    پاسخ:
    من ناراحت نیستم از اینکه این احساس رو دارم برعکس یه جور حس رهایی دارم...نمی دونم از کی این احساس رو داشتم فقط برام  وقتی مسئله است که میبینم کسانی هستن که این شکلی نیستن...وقتی قیاس می کنم حس خوبی ندارم و فکر می کنم متفاوتم و از تفاوتم در مقام مقایسه حس خوشایندی ندارم...اما به تنهایی حس خاص و دوست داشتنی:)
    درخت های بلوط...
    من رو یاد غرب سرزمینمون انداختی.
    پاسخ:
    :)