روی خط استوا

امروز ناگزیر شدم برای یاد گرفتن مسیر رفت و برگشت به مکانی،شش تا اتوبوس سوار و پیاده بشم که حدود چهار ساعت طول کشید و در تمام این مدت در هوای گرم و تب کرده یزد.پیشتر ها که از خانه بیرون می رفتم یا ماشین بود یا مسافت کوتاه و این اولین بار بود که چنین مسافتی را طی طریق می نمودیم:))

خلاصه پنجر شده،مثل بستنی که آب شده رسیدم خونه.از ظهر خانواده هر چی عرق شاتره و آب پرتقال و خنکیجات!!!(از این ترکیبهای الابختکی)به خوردم دادند،افاقه نکرده.هرچی قرص استامینوفن هم می خورم سردرد همچنان پابرجاست.یعنی اینقدری که این مقاومت می کنه اگر سربازان آلمانی در استالینگراد استقامت به خرج می دادن،الان نتیجه جنگ جهانی یک چیز دیگری بود:))

خلاصه شنیده ها و پچ پچ ها حاکی از آن است که تصمیم دارن برای این مسیر برایم سرویس بگیرن(جا داره در اینجا یادی بکنیم از سرویس های مدرسه،چهل و هشتا می ریختیم تو یه مینی بوس می لهیدیم و غر می زدیم تا می رسیدیم!).

الان احساس خود سوسول پنداری بهم دست داده:))

یک بار در پانزده سالگی هم تو یک اردوی دانش آموزی گرمازده شدم و کارم به بیمارستان و سرم و ...کشید،به همین خاطر متاسفانه خوش سابقه نیستم در این زمینه:|

+یاد یکی از  نوشته های قدیمیم در مورد باغ صفا افتادم.


  • صبا ...

نظرات  (۹)

یادش به خیر اون مینی بوسای فیات رو...

یه کم هوای خودتون رو بیشتر داشته باشید خب.
پاسخ:
سعی می کنم:)
  • آبان دخت ...
  • عزیزم :*
    پاسخ:
    :*
    ؛)
    :)
    وای یزد، توو این گرما! 
    با اینکه عاشق یزدم، اما تعریف کردی، گرمازده شدم
    پاسخ:
    دکتر عرق شاتره،آب پرتقال،هندوانه،سرم و....بدم خدمتتون؟:)))
  • آبان دخت ...
  • و البته حس خوب تر داشتن یه آبجی بزرگه دوست داشتنی و مهربونه...جدا :) :*

    خواهری و رفاقت که این حرفا رو نداره عزیزجانم...ممنون :*
    پاسخ:
    ممنونم آبجی کوچیکه خوش قلب خودم:*
    من اصلا تحمل حال بده جسمی رو ندارم:|
    باید همراه خودت چیز خنکی میبردی. اگر اتوبوس کولر داش میشستی جلوی کولر. باید کلاه سایبانی میذاشتی رو سرت. باید مدام پیشونیت و خیس میکردی با بطری آب. این کار ها رو کردی؟
    مراقب خودت باش:)
    پاسخ:
    اتوبوس قسمت بالا شهر کولر داشت.ولی راننده اش بلانسبت اینقده بداخلاق بود،من ازش ترسیدم:/
    آب یخ و کلاه رو خوب گفتی،اگر دفعه بعدی بود،با خودم می برم.
    چشم نرگس جان:)
  • نیمه سیب سقراطی
  • منم هیچ وقت گرما رو تاب نمیارم :/
    باور میکنی دوران ابتدایی رو صندلی یه نفره مینی بوس ،سه نفر می نشستیم ؟ اصلا دلم برای خودم سوخت :))
    پاسخ:
    آخه این چه خاطرات الیورتویست گونه ای که ما داریم:)))
  • آبان دخت ...
  • ای بابا...امیدوارم زود خوب شی آجی جانم :*

    آره والا ...استفاده بهینه رو خوب گفتی :))))
    پاسخ:
    چه حس خوبی  داشتن یه آبجی کوچیکه ی مهربون:)
    ممنونم که به فکرمی.امیدوارم حال خوب تو هم مستدام باشه آبان دخت جان:*
    ؛ )
  • مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
  • آخ یزد:/
    من اسمشو میخونم گرمم میشه ://
    الان بهتری؟خود سوسول پنداری چیه؟
    لازمه سرویس:/:)
    پاسخ:
    دیگه چه کنیم میم جان.دست سرنوشت ما را به یزد آورد:))
    بهترم.بادمجان بی آفتم عزیز جان ؛)
  • آبان دخت ...
  • گرمازدگی خیلی بده!!!

    الان بهتری جانم؟ :)

    :: سرویس...البته مال ما یکم مدرن تر بود...یه پراید با چهار نفر :))))

    پاسخ:
    ممنونم جانم.کمی تا قسمتی ابری همراه با هذیان و تب :))
    شما جوونا شرایطتون بهتر از ما بود.البته پراید با چهار نفر هم ایده آل نیست ولی خب اگر زمان ما بود،شش نفر سوار می شدن،دوران ما از فضا استفاده بهینه می کردن:))