روی خط استوا

از دیدن و مرور خاطرات سیر نمیشم...




  • صبا ...

نظرات  (۱۳)

  • آقای خوش فکر
  • جیمبــو جیمبــــــو جیمبــــــــــــــو ...

    +روستای پدریمون یه مغازه داشت ... مغازه ی بابابزرگم ... بستنی زیزیگولو چه کیفی می داد ...

    +با تفنگ مرغابی کش ! ، زدم جوجه رنگی خودم که تازه خریده بودمش رو کشتم :(

    + دست کم 5 تا آتاری سگا سوزوندم ، همش هم سونیک و street of rage بازی می کردم. هنوز صدای اول بازی سونیک که می گفت سه گــــا یا صدای زمینه ی بازی street of rage تو گوشمه ...
    پاسخ:
    آره جیمبوووو جیمبوووو این خیلی خوب بود:)))
    جوابتون رو به کامنت آقا مجید دوست داشتم...

    کدوم نسله که خاطره نداشته باشه. حتی همین نودیا هم.
    ما ایرانیها حیلی نوستالژیکیم خیلی هم خوب نیست این اتفاق
    پاسخ:
    زیادی در گذشته ماندن ...نه قاعدتا هیچ چیزی زیاد از حدش خوب نیست
    خواهش میکنم:)
    پاسخ:
    تشکرات ما نثار شما 😘 
    صبا مامانم الان خاطره یکی از دوستاشو تعریف کرد. میگف رفته بوده هند گرما زده شده بوده. دوستش ک هندی بوده براش چایی و فلفل و زنجبیل میاره! بعد از سه قلپ خوبه خوب میشه. باورت میشه؟؟چایی؟؟
    تب سنتی میگه زمانی ک ما گرما زده میشیم ب خاطر اینک خون ب سطح پوست جریان پیدا میکنه دمای درون بدن برخلاف چیزی ک تصور میشه سرده سرده. و اصن این سرماست ک عامل بی حالی و سر درد میشه. و این موقع ها اصلا نباید چیزی ک طبع سرد داش خورد. نه هندونه نه هرچیز دیگ ای. باید چیزهای گرم مثل خرما خورد. مثل فلفل خورد. 
    واسه همین خدا چیزی مث خرما رو فقط تو مناطق گرمسیر عمل میاره:) واسه همین هندیا فلفل زیاد میخورن و همینطور جنوبی ها
    از این ب بعد رعایت کن تا حالت بد نشه:)
    پاسخ:
    واای چه باحال:))
    ممنونم نرگس جان...این خیلی خوب بود  دختر  👍👍👍
    ممنونم که به فکرمی.چشم حتما❤️❤️❤️❤️
  • فاطیما کیان
  • چقدر اون موقع ها همه چیز قشنگ تر و لذت بخش تر بود خدا ^_^
    پاسخ:
    لذت بخش تر ...واقعا فاطیما جان،لذت بخش تر بود...همه چیز:)
  • مجید مویدی
  • ماریوی قارچ خور :))
    شایدم سازنده هاش، خوب سلیقه و ذهنِ بچه های اون موقع رو خونده بودن و چیزی رو ساخته بودن که پسرا ازش خیلی لذت می بردن. یعنی ما رو می شناختن که چه موجوداتی هستیم و بعد ماریو رو به خوردمون دادن  :)
    پاسخ:
    من از این بازی که با اسلحه مرغابی می زدن،خوشم می آمد،بازی میکرو بود:))
    از بعضی بازیهای سگا (sega)هم مرحله ای ها که مثلا یه سنجاب یا خرس بود...بازی هایی که خیلی سرعت داشتن مثل سونیک یا خشن بودن مثل مورتال کامبت رو دوست نداشتم این مورتال که یه وقتایی فضای نبردها خوفناک هم بود:/
    مخصوصا اون دو تا مبارز که صورتشون رو پوشونده بودن و یخ و شلاق داشتن.همیشه فکر می کردم اینا قصه شون چیه؟بعدها که فیلمش رو دیدم اصلا جذابیت بازیش رو نداشت و این دو تا مبارز هم همچنان با ماسک بودند و صورتشون مشخص نبود...آها چرا گاهی نشون می داد زیر ماسکشون اسکلت هست.ولی فیلمش هم تصنعی بود دوست داشتم یه ماجرایی داشته باشن یا حداقل با یه افسانه و اسطوره قدیمی گره خورده باشن ولی بازی ها بیشتر ساخته و پرداخته ذهن ایده پرداز ها بودن تاداشتن یک ماهیت این شکلی...ولی بعضی از تصاویری که در پیش زمینه بازی ها استفاده می شد که می خواست نشون بده محل مبارزه کجاست،کم و بیش به یه سری گزاره ها و سمبل ها تکیه می کرد که بیشتر فضا رو اسرار آمیز نشون بده.همین مورتال از این فضاها زیاد داشت.
  • مجید مویدی
  • سلام
    شب بخیر، ای دوست. ای رفیق :)
    خواستم از بهونه ی پیشنهاد دادن بورخس خوانی استفاده کنم و چیزی رو که یادم امده رو بگم. اون چیز هم اینه که من هنوز سرِ قولم هستم که هر موقع شما خواستید کتاب یا کتاب هایی رو بهتون امانت بدم ها! هنوز سرِ حرفم هستم. فقط کافیه شما هر موقع شرایطتون رو مناسب دیدید(از مجموع جهت ها)، خبرش رو بهم بدید. بعد هماهنگی های بعدی و .... .
    خلاصه که من خیلی خوشحال میشم کتاب هام خونده بشه. یعنی "حقیقتا خونده بشه" :) ؛).
    امیدوارم حس و حوصله تون برگشته باشه و بهتر شده باشید.
    پاسخ:
    سلام خب من که پیام رو صبح خواندم پس صبح به خیر ای ایرااان:دی
    ممنونم از لطفتون حواسم به گزاره"حقیقتا خوانده بشه"هست.
    حس و حالش که....چی بگم:)))
    بیشتر الان کنجکاوم کتاب هاتون رو ببینم تا قادر به خواندن کتاب ها...
    ولی برای کتاب های بورخس احتمالا رو لطف و محبت شما حساب می کنم.:)))
  • مجید مویدی
  • "دهه ی گذشته یا دنیای گذشته"؟ فک می کنم "دنیای گذشته". وقتی یه جورای خاص به خودم و به همه چی نگاه میکنم میبینم، همه چی متعلق به یه دنیای گذشته س. حتی آبنده رو هم میشه ازز همین الان متعلق به دنیای گذشته دونست.
    این نگاه افسرده کننده ست؟؟ نمی دونم. فک می کنم بستگی داره چطور نگاهش کنی. یا اینکه چطور زندگیش کنی :) 
    پاسخ:
    به نظرم هر جوری نگاش کنیم باز با خودش چاشنی غم رو داره...از یه وجهی این غم شیرین که با هم نسل های خودمون حس اشتراک داریم و خودمون رو متعلق به گروهی از اجتماع با ماهیت مختص به خودش میبینیم که می تونیم خاطرات و زبان مشترکی داشته باشیم و در محافل دوستانه این حس ها ما رو بهم نزدیک تر بکنه و بیشتر حس شعف ....چیزی بیش از شادی مثل لذت کشف لحظات گذشته و غرق شدن در آن ....و از طرفی بیگانگی که با نسل تازه داریم ...تفاوت ها و اینکه بعضا نمی دونن داریم از چی حرف می زنیم چون حتی اگر تصاویر رو ببینن اون حس ها و خاطرات و ادبیات کلامی(شوخی ها شعرها بازی ها و...)براشون تداعی نمیشه.مثل احساسی که دهه قبل نسبت به ما و ما نسبت به آنها داشتیم.حالا ما داریم کم کم جایگزین بزرگترهامون میشیم و این برای ما ممکن غم انگیز  باشه...حداقل برای من اینطوری که میبینم اون قدری که حسرت هامون شبیه شون دستاوردهای زندگیمون شبیه شون نیست...خیلی از ماها نتونستیم خودمون رو ادامه بدیم...خودمون رو با فرزندانمون ادامه بدیم...که این به هزار و یک دلیل ممکن مرتبط باشه...برای من اینطوری که تو فلسفه بافی هام گیر افتادم و فکر می کنم نسل قبل خوشبخت تر بود با همه سختی هاشون که فلسفه نمی دونستن و ساده زندگی می کردن و ساده ازش لذت می بردن:)
    اما برای ما فقط حسرت ها و خاطره بازی هامون شبیه شون بوده ولی ماهیت خاطرات ماهیت حال و اکنون ما و آینده مون به کل با آنها متفاوت
    گاهی فکر می کنم اصلا نسلی نیست که ما بخواهیم از خاطراتمون باهاشون حرف بزنیم...دوران ما به شکلی گذشت که ما به هم سن و سالهای خودمون و دایره های دوستی و آشنایی هامون محدود شدیم...ماها اغلب متعلق به خانواده هستیم اما صاحب خانواده ای نیستیم...
    :)))
  • آبان دخت ...
  • قشنگ.نفس عمیق.خاطره های خوب.هومممممم.لبخند.
    پاسخ:
    :)
  • مجید مویدی
  • خدایِ من... "ماریویِ قارچ خور"... رفتن به خونه ی خاله تو شهر و دیدن و بازی کردن "سِگا" واسه اولین بار. و خست و خشک دستِ نسبیِ اونایی که سگا و بازیِ دستی و اینا رو داشتن... آخ آخ.
    با "من" موافثم؛ اینا همه جزئی از فرهنگِ ماست.
    ..........................
    پ ن: هنوز ویدئو را کامل ندیدم. این کامنت وسطِ تماشا نوشته شده ؛) 
    پاسخ:
    ماریوی قارچ خور:))
    چرا پسرها همه این بازی رو دوست دارن آخه:)))
    آره یادم خیلی خسیس بودن:/
    چه فخری هم می فروختن:))
    اینا فقط خاطره و نوستالژی نیست گمونم یه فرهنگه.
    + گوینده متن انگار اصلا به نوستالژی که ازش حرف میزنه اعتقادی نداره!! +اسم «سالهای دور از خانه» رو میگه « قصه های ...»؟
    پاسخ:
    من اصلا گوینده رو موقع تماشای تصاویر تحویل نگرفتم چون حس کردم داره یه چیزی می گه که یه چیزی گفته باشه
    قبول دارم به نظر منم یه فرهنگ یه دنیاست با جزییات و حال و هوای مختص به خودش
  • .: جیرجیرک :.
  • مثل وارد شدن به تونل زمان بود...
    خیـــــــــلی خوب و خوشایند بود، پر از خاطره و حس های خوب. مرسی ^_^
    پاسخ:
    نوش جان :)
  • ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
  • آخییییییییی