روی خط استوا


یه موتور هارلی دویدسون مشکی بود که گوشه یه کاپشن چرم روغنی شفاف روش می افتاد.یه در زنگ زده یه اتاقک مخروبه بود که یه دست بهش تکیه می داد.یه پیرزن بود که چشم هاش یه لبخند زیبا رو می دید.بیست و سه تا کاشی تو راهرو بود که یه جفت کفش روش راه می رفت.یه نیمکت کنار درخت نارون بود که یه نفر روش می نشست.یه پل عابر پیاده بود که یه مسافر منتظر اتوبوس رو روزهای سه شنبه هشت صبح می دید...تو هر روز با موتورت کنار اتاقک خرابه می ایستادی دستت رو به در زنگ زده اش تکیه می دادی از بیست و سه کاشی راهرو می گذشتی به پیرزن سرایداری که راهرو رو جارو می زد،لبخند می زدی،روی نیمکت زیر درخت نارون می نشستی و افعال فرانسویت رو صرف می کردی.ساعت هشت صبح سه شنبه منتظر اتوبوس می ماندی و هیچ وقت آدمی رو که روی پل عابر پیاده می ایستاد و تماشایت می کرد رو نمی دیدی...یه کارت پستال بود که هیچ وقت پست نشد.یه کلمه بود که به صدا نرسید.یه سایه بود که همسایه سایه دیگری نشد.یه دست بود که توی دست هایی که دوستش داشتند،حلقه نشد.یه شعر بود که هیچ وقت برات نخوندم.یه نفس بود که از کاپشن چرمت به ریه ام نرفت...در هوای تو بودم و در حوالی  تو نبودم...در اجزای زندگی منتشر شده بودی و من نمی دانستم تو تمام آن تکه های منتشری یا یک وجود متحد؟!حیران "بودنت"بودم...شعر من بودی،زندگی در هر لحظه اش تو را می سرود و من در به در قافیه هایی که به نظم نمی آمدند...کجایی رهگذر کوچه تنهایی ام؟!

  • صبا ...

نظرات  (۹)

روزتون مبارک صبا خانوم :)
پاسخ:
ممنونم.سلامت باشید:)
وبلاگتون چرا ناپدید شد؟
اشتباه میکنین خب :/
پاسخ:
:)
پس به هیبت جنگی در آمدی
بایسته و آز انگیز
عه یادم رفته بقیه شو چی بود خدایا :/
پاسخ:
 گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
 از اینسان
 دلپذیر کرده است!
 نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را…
+چندان اهل شعر نیستم:)
به به  ظاهر جدید رو برم :))
پاسخ:
:دی
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است...
پاسخ:
و جاودانگی 
رازش را 
با تو در میان نهاد 
:)
باز هم باید تو کامنت صدات بزنم عایا؟ 
:)
؛)
پاسخ:
صدا کن مرا
صدای تو خوووب است:دی
؛ )
به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف...
پاسخ:

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
  • آبان دخت ...
  • حیرانم از این قلم...
    مرسی که ما رو دعوت به خوندن این نوشته های محشر می کنی...
    :*
    پاسخ:
    ممنونم  از توجه ات آبان دخت جان:)
    :*
    چقدر خوب بود این:)
    پاسخ:
    چقدر خوبی تو:)
    ؛ )