روی خط استوا

داشتم فکر می کردم تا به حال هیچ کسی برای من شعری نگفته هیچ کسی در مورد من چیزی ننوشته.منظورم متن عاشقانه نیست.مثلا من تا الان درمورد خیلی از آدم های زندگیم نوشتم توصیفشون کردم.داستانشون رو نوشتم براشون هم خوندم...اما این اتفاق متقابلا برای من نیفتاده.حتی تا حالا کسی برای من کتابم نخونده!همش من برای بقیه کتاب خوندم.مادرم بهم می گه:رادیوی خونه:|

امیدوارم این احساس من رو پای خودخواهی نگذارید.اما واقعا دوست دارم برام کتاب بخونن...یا یکی داستانم رو بنویسه...مثل نقاشی که دوست داره یه بار خودش رو در  تابلوی نقاشی به قلم  دیگری ببینه...

یک دوستی داشتم که می گفت:هیچ وقت فکرهات رو با صدای بلند نگو.

من خیلی وقت که دیگه باهاش دوست نیستم.

  • صبا ...