روی خط استوا

اول:یک سری از خاطراتم  از دفتر ذهنم پاره شده،انگار که هیچ وقت نبودن،پیش و پسش رو به خاطر میارم اما خود واقعه رو نه!مثل توده ای از مه:غلیظ،سرد و دور و گنگ...

دوم:دنیا جوری شده که دیگه آدم خوب و بد نداریم،قصه گوی خوب و بد داریم

سوم:نمی دونم "دوم"از من یا جایی خوندم...گاهی در مواجه با بعضی جملاتم دچار این تردید میشم

چهارم:متوجه شدید که روی خط استوا کم کم داره تموم میشه؟برا من که تمام شده.این نوشته های از این به بعد هم بذارید به حساب تیتراژ پایانی.احتمالا دیگه متن جدی اینجا نوشته نشه.وقتش رسیده که فصل دیگه ای ورق بخوره...


اضافه شد:برای خلاصه نویسی کتاب قصه نویسی رضا براهنی برای اینکه بدقول نشم حتما پیش از رفتن آدرس وبلاگی رو که به همین منظور راه انداختم بهتون میدم که می تونید خلاصه هایی که می نویسم رو اونجا بخونید.


  • صبا ...

نظرات  (۱۶)

://
پاسخ:
:)
  • مجید مویدی
  • اول: اون کی بوده که یه روزی گفته "من دچارِ یک نسیانی تدریجی هستم"؟؟ من می شناسمش :). شما هم می شناسیدش؟؟
    راست گفته. فراموشی جزء جدایی ناپذیرِ آدماست.
    دوم: .....
    سوم: خدا رو شکر تا حالا دچارش نشدم، چون اساسا توانایی گفتن یه جمله ی درست و درمون رو ندارم که بعد بخوام شک کنم و اینا ؛)
    چهارم: نمی دونم تعریف تون از "به پایان رسیدن" چیه، اما هیچ وقت به نظرم نیومده اینجا داره تموم نشه. نمونه ش هم موجوده ها! یعنی اسنادش هم موجوده ؛)
    پنجم: .... آهان پنجم نداشت. اصلا حواسم نبود.
    پاسخ:
    اینقدر نسبت به خودتون کم لطف نباشید.شما از معدود بلاگرهایی هستید که از نزدیک دیدمشون و می دونم چقدر آدم محترم و فهمیده ای هستید ولی همیشه به خاطر تواضع تحسین برانگیزتون چیزی از خودتون بروز نمی دید جهت تفاخر...
    روی خط استوا به پایان رسیده و هنوز تصمیمی نگرفتم جهت شروع دوباره نوشتن و....
    آرشیوتو آتیش نزن.. خب؟ 
    لطفا..
    پاسخ:
    نه نه آرشیو باقی می مونه.مطمئن باش.فقط اینجا نوشتن تمام میشه
    صبامون هم میذاره میره..
    پاسخ:
    عزیزم...:)
  • آبان دخت ...
  • نمیخوام بیخیال T_T
    پاسخ:
    :* :* :*
    صبا خانم، می‌خواهی آدرس عوض کنی، سبکت رو تغییر بدی، خلاصه هر کاری دوست داری انجام بدی بده ولی حق نداری کلاً ننویسی... والسلام :|
    پاسخ:
    ممنونم.لطف دارید:)
  • در مسیر شدن
  • به قول فاطیما خانوم "منتظر فصل جدید روی خط استوای تو هستیم صبای عزیز"
    این جمله نکته داره ها
    ینی جایی نرید. همین جا بمونید لطفا
    اگه هم میخوای فصل جدیدی رقم بزنی توی همینجا اینکارو بکن:)
    پاسخ:
    ممنونم از محبت و لطف تون:)
  • فاطیما کیان
  • تولطف داری دختر آخه خوبی از خودته :)
    پاسخ:
    قربانت ؛)
  • آبان دخت ...
  • 1.آره شاید برا همه پیش بیاد...منم اینطوریم...
    2. انگاری همینه...
    3. خیلی وقتا این مسئله واسه منم پیش میاد...تردید خوشایندی نیست! :/
    4. نه نه نه :((((((
    آخه چرا؟ چرا همه میرین...نکنین این کارا رو :(
    پاسخ:
    ۳.اوهوم:/
    ۴.بی خیال ؛ )
  • پسرِ خاکستری
  • ورق زدن صفحات زندگی میتونه خیلی خوب باشه
    بستگی به نوع ورق زدنش داره
    مواظب باشین صفحه تا نخوره : )
    پاسخ:
    هیچ چیز به اندازه"مواظبت"کسالت آور نیست ؛)
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • صبااا منوو با خودت ببر، منو با خودت ببر:((( صبا خانوم همه جورش دوست داشتنیه :-*
    پاسخ:
    :/
    مژی عزیزم .تو که از رگ گردن....استغفرالله:|
    :/
    قربااانت دوست داشتنی از خودت و از این حرفا ؛)
    منم فردا صبح زود دارم میرم کوه، املت بخورم. احتمالا بعدش فصل دیگه ای از زندگیم رقم بخوره :-)
    پاسخ:
    جای ما هم املت بزنید.نوش جان:)))
    متاسفانه تو یزد کوه ندیدم،لااقل برم کوه فصل دیگری از زندگی رو ورق بزنم:دی
    :))
    دلم میخواد بهت بگم واقعا دلم میخواد برم...
    پاسخ:
    پای ماندنم نیست
    من مدت هاست از این خانه رفته ام
    روح سرگردانم بی تاب دیدار لحظه های تازه است
    دلم خنکای بهار می خواهد و پاییزی که در قلمم به ستوه برسد..
    کجاست نشانی آن کهکشان خیال که انبوه ستارگان روشنش سرمستم می کرد؟!
    کجاست نشانی آن سرزمین های دور و مردمانی که ندیده ام اما با من و در من زیسته اند ...
    نمیدونی چقد از فضاش بدم میاد.ولی میخوام تو رو نگه دارم
    پاسخ:
    می خوای من رو نگه داری ،آره؟:))))
    دارم براااات:*
  • فاطیما کیان
  • اتفاقا من متوجه شدم یکم نوشته هات فرق کرده ولی فکر کردم شاید بی حوصله شدی :)
    منتظر فصل جدید روی خط استوای تو هستم صبا جان ^_^
    پاسخ:
    ممنونم از محبت بی نظیرت فاطیمای جان.خداییش تو چرا اینقدر خوبی:)
    منم میخوام برم
    پاسخ:
    هر وقت خواستی بری،خبر کن با هم بریم