روی خط استوا

۱۱ مطلب با موضوع «برگ خیال» ثبت شده است

 در تنگنای زمان کنار یک دیوار


تمام قصه خود را به شعر می گفتم


صدای من از سمت شرقی دیوار


و روبه روی نسیمی که تند می تازد


به یک اشاره سنگی تمام می گردد


و من برای قفس می سرایم این شعر را


به یک نشانه آبی سلام باید کرد


به یک شکوفه لبخند نگاه باید کرد


می دانم صدای یخ زده ام را شنید ساحر صبح


نگاه غم زده اش


صورت سپید کران را


به سیلی خشمی


کبود خواهد کرد!


نشسته


 ُمنتظر


کنار یک دیوار


تمام قافیه ها را ردیف می کردم


و با تمام وجودم گلایه می کردم


کجاست روشنی فکر و دست سپیدی


که سرخی سیب را


به زندگی نیک معنا کرد


و گفت راز درختی که خوب می دانست


تمام رموز پرنده شدن را


صدای گرم و رهایی در آن شلوغی ذهن


بگفت پاسخ تو


درخشش نور ستاره صبح


و روح ملتمس پنجره به باران است


+شعری قدیمی از من


  • صبا ...

زنی موهایش را شانه می زند و گوزن های قهوه ای از ارتفاع موها ،پایین می آیند.پاهایش در برف مانده و سرمای قندیل هایی که آب می شوند،نوک انگشتانش را به گزگز انداخته.جهانی در او تشنه است و نگاهش به سمت کاج های سرمازده،خشک شده...

دست هایش در آرزوی  ساختن آدم برفی آن قدر انتظار کشید،که سبز شد...

او زنی است که لب ندارد اما کلمه ها از چشم هایش به کف رودخانه ها می لغزند و تن صیقلیشان آب های جهان را شفاف می کنند...هنگامی که ستاره ها شب آویز گوش ها می شوند مردمی با مشعل هایی در دست، کنجکاو رازها میان درخت های در هم تنیده جنگلی تاریک،سرگردان و سرگرمند...در این میان تنها پروین،خوشه های طلایی گندمش را روی دامانش جا می گذارد...

با شنیدن این موسیقی تصاویر توی ذهنم قطار شد:

  • صبا ...

من از آبی اسلیمی یک کاشی شروع شدم.در آغاز اصفهان لاجوردی در صبح سحرخیز و باطرواتی زنی بر مناره های جنبان خلقت با دست هایش برایم لالایی می خواند...خورشید پشت  پلک هایش ایستاده بود و دست ها سایبان و دیده بان مسافری بودند دور...زن گهواره را تکان داد و مهره های آویزان در گوش کودکی به آبی رودخانه ای غلتید ...در بلور آبی چرخید...صدا شد...موج شد...دستی گوشواره ای را از آب گرفت و بر گوش هایم...دستی  موهایم را ...کودک توی گهواره چشم هایش با مهره های موج دار تارک چوبی  بالای سرش تکان می خورد...و مردانی دست های دعاگویشان را به خاک نزدیک و دور می کردند و با آواهای غریبشان انتظار تولدی را از زهدان زمین می کشیدند...زنی ایستاده بود در ابتدای خودش بود و غم با چهار سوی قلبش غریبی نمی کرد...

هراس های من را باد های شمالی با خود برده بودند و در چشم چرانی آفتاب کویری پهن کرده بودند...کسی قصه آن زن را نمی دانست همان که روسری پر از پولکش را به روزهای عاریه دلتنگی گره زد...هندوستان غربت بود آفتاب غروب کرده در نگاهش  و کف دستهای حنا بسته اش مزین به نقوش پیچ خورده اسلیمی....

من از آبی اسلیمی یک کاشی شروع شدم...در آغاز اصفهان لاجوردی...

  • صبا ...

نرگس دستم را گرفته بود و برده بود پشت بام.صلاةظهر بود و دیش‌ها به سمت قبله مسلمین قنوت می‌خواندند.آن پایین،یک وانت بار سفید جلوی خانه‌ای بست نشسته بود و دو مرد اسباب و اثاثیه خرد و درشتی را پشتش می‌چیدند.نرگس اشاره کرده بود و گفته بود خانه دایی است.من اما آن جا خانه آشنایی نداشتم که به سمتش اشاره بکنم.به جز آن زمین سبز از لجن که نیزار به فنا رفته‌ای تنگش چسبیده بود، آدم  و خاطره‌ای را به جا نمی‌آوردم.همان زمینی که در شعاع چند متری پشت بام خانه نرگس خودش را پهن کرده میان دو ردیف خانه زوار دررفته قدیمی. همان که وقتی  از مدرسه برمی‌گشتیم،خط میانه‌اش که شبیه فرق سردخترکی بود با موهای آشفته سبز به دو طرف انداخته،قدم‌های خسته‌مان را می‌شناخت.چند سال پیش بود؟یادم هست نیم ساعتی طول می‌کشید که آن را طی می‌کردیم.هر وقت تنها برمی‌گشتم،یک پسرِ چاق موتور سواری از کنارم رد می‌شد و به من که می‌رسید موتورش را گاز می‌داد و یک چیزی از دهان گشادش می‌پراند که هیچ وقت صدای بوکس و باد کردن چرخ‌های موتورش نمی‌گذاشت بفهمم چه می‌گوید.بعد هم ریسه می‌رفت و در انتهای جاده به سمتی که دیگر خانه‌ای نبود،می‌پیچید.همیشه صحنه به یک شکل اتفاق می‌افتد:من خسته،پسر چاق موتور سوار،تکه‌ای که می‌پراند،صدای موتوری که نمی‌گذاشت بشنوم چه می‌گوید،پسر جوانی که از کوچه باریکی با قلاده سگ سیاهی در دست بیرون می‌آمد و چپ چپ دور شدنش را نگاه می‌کرد و همان سوال‌های همیشگیش را می‌پرسید:چی بت گفت؟می‌شناسیش؟م ُمی‌شناسمش!.و بعد هم زیر زبانی یک لیچار بارش می‌کرد با زبان نامانوسی که نمی‌فهمیدم.انگار کارگردانی دلش خواسته باشد یک سکانس مسخره را چندین بار دیگر برداشت کند.

پیچک خانه همسایه مثل پارچه گلدار بنفشی افتاده بود روی درخت کنار حیاط.به نرگس گفتم اینجا جان می‌دهد برای عکاسی و وقتی این را گفتم بیشتر منظورم به خانه‌ای بود که طاقش و دیوار روبه رویی خانه با جلبک‌ها و پیچک سبز پوشیده شده بود.نرگس گفته بود که اهالیش از جنگ زده‌هایی بودند که پیشتر توی اسکلت فلزی ساختمانی که آن سوتر است،چادر زده بودند و کار زن و مردشان این بود که کلفتی و نوکری خانه‌های سازمان را بکنند و این قدر این روزها برشان گذشته بود که دل اهالی محل به حالشان سوخته بود و خانه تک افتاده دور از شهرک را که صاحبی نداشت، بهشان بخشیده بودند.گفتم "خوب است که قصه خانه‌ها را می‌دانی"و وقتی این را می‌گفتم به همه مکعب‌های کوچک و بزرگ و بلند و کوتاه مجاور خانه نرگس نگاه می‌کردم.باران گرفت و دانه‌هایش که از سوزن دوزی روی پارچه خاکستری بام،رسید به نیزه پرانی‌های صاف و یکدست،از پله‌ها پایین آمدیم.

  • صبا ...


مردی پس از جدایی از همسرش تمام وسایلی که متعلق به او بود را از خانه بیرون انداخت.لباس‌هایی که می‌پوشید عطرهایی که استفاده می‌کرد آینه ای که جلویش می‌ایستاد و دست توی موهایش می‌کشید مبلی که رویش می‌نشست.فنجانی که تویش قهوه می نوشید.تختی که رویش می‌خوابید.صابونی که برای صورتش استفاده می‌کرد.کف پوشی که رویش راه می‌رفت.پنجره ای که کنارش می‌ایستاد و منتظرش می‌ماند.موسیقی که با هم گوش می‌کردند.نامه‌های عاشقانه‌شان.کتاب‌هایی که با هم می‌خواندند.بعد رفت سراغ آلبوم عروسی و حضور زنش را در عکس‌ها قیچی کرد.خودش توی عکس‌ها جا مانده بود با چشم‌هایی که پر از آن دیگری بود.این بود که ناگزیر شد چشم‌های خودش را هم از توی عکس‌ها قیچی بکند.بعد با خیال راحت روی کاناپه نشست تا در فضایی به دور از خاطرات زنش تلویزیون تماشا کند.تلویزیون را که روشن کرد صدای شاد زنش توی خانه پیچید:سلام.بعد زنش را دید با همان لحن و لبخندی  که عاشقش شده بود داشت توی تلویزیون شعر می‌خواند.فکر هر چیزی را می‌کرد الا اینکه زنش مجری برنامه مورد علاقه‌اش بشود!

  • صبا ...


ازپشت عینک‌ دودی‌ همه‌ کوه‌ها،دشت‌ها،خیابان‌ها،اتوبوس‌ها و آدم‌ها بدقواره‌اند،قهوه‌ای‌ تیره‌اند،کدرند.همه چیز شبیه خطوط ناموزون نشانگر ضربان قلب،بالا و پایین می‌رود،آسمان صاف،بی هیچ خوشه ابری که سر و دستش را خمیازه‌کنان کشیده باشد روی بسترش،کویر است.گویی نبض زندگی جایی ایستاده که با هیچ شوکی دوباره به تپش نمی‌افتد.باغ صفا،بزرگ و بی‌انتهااست.بچه که بودیم از این سرش می دویدیم تا ناکجا آبادش.روی انگشت‌های پاهایمان بلند می‌شدیم تا شاخه‌های آویزان پرتغال به دست‌هایمان برسد.بزرگتر که شدیم قدمان به پرتغال‌ها می رسید،اما دست نجابت بلندتر بود،کوتاه می‌آمدیم.اما حالا یک دیوار فلزی زنگ‌خورده کشیده بودند ما‌بین عرقیجات با بشکه های بزرگ آبی و باغ؛فقط شاخه‌های درخت‌ها دیده می‌شد که انگاری روی پاهایشان ایستاده بودند تا مشتریان نگران و کلافه از گرمازدگی زندگی را تماشا کنند.فصل عرق‌ریزان کاسنی و کیالک و بیدمشک ‌و شاطره  است.خواصشان برای معده و کلیه و گرما زدگی و مزاج بیمار ناعلاج و...از دو متر آن ‌سو‌ تر از روی کاغذ سفید نیمه چسبیده روی دیوار که نیم دیگری از گوشه‌هایش به هوا رفته،هوار می کشند که:ما را بخرید که فصل،فصل عرق‌ریزان است و اردیبهشت زنبیل به دست و گوشه چادر به دهان گرفته،دارد تند تند می دود که برسد به اتوبوس خرداد و تیر گرما را بنشاند به جان جنوبی‌ها....پیرمردی جلوی درگاه، لطایف بی طعم و مزه اش را برای یک مرد نیمه طاس لاغر مردنی،تعریف می‌کرد و لطیفه‌اش را گفته و نگفته با خنده های بلندش قطع می کرد.مرد طاس هم حتما به حرمت موی سفیدش که زیر کلاه آفتابی اش پنهان شده بود،قاه قاه می‌خندید و روی پیشانی بی‌موی چسبیده به کله‌اش،چین می‌انداخت.طرز مصرف:یک استکان...یک لیوان...صبح...آرامش بخش...صاف کننده خون و رافع صفراو سودا و کرم‌معده....کاغذ تشریح طریقه مصرف و فواید را می گذارم زیر مجسمه گچی تمام رخ زنی که نگاهش هاج و واج روی من مانده و دهانش سوراخ است:"سال های خیلی دوری از دهانم آب بیرون می ریخته جهت تلطیف هوا و آراستگی باغ!می شنوی؟صدای شره شدن آب فواره‌های عطرآگین عرقیات است که ازمجراهای محاط درخت‌ها می گذرد،پای بستی ام بدین جا از مستی عطر است نه جبر روزگار"جنون نشسته در نگاهش را نادیده می گیرم و با خود می اندیشم:که نوشیدن شربت کاسنی در زیر همین درخت‌های بید و چنار و در مجاورت صدای پرنده ها و خنکی دل آویز نشسته بر هوای باغ صفا می‌چسبد یا در تنگ گوشه ای در آپارتمان کوچک گم شده در مستطیل های دراز و دود گرفته و ناموزون شهر؟!
"اسطوخدوس گرم است؛نسترن،بهار‌نارنج،آویشن،نعناع،گلاب و شیرین‌بیان گرم است هیچ کدامشان به درد تابستان نمی خورند."با خودم می گویم:هرکدامشان که اسم زیباتری دارد،گرم تر است.
صدای خنده‌هایی از ته باغ می‌شنوم،سر برمی‌گردانم.نه خبری از پیرمرد هست نه مرد طاس!خنده های نخودی و ظریف و دخترانه.انعکاس لرزش اندامی که ته مانده خاکسترش روی درخت‌ها را سرخ می کند!نکند فصل گرده افشانی است؟!یا شاید...چه کسی می داند؟شاید همین شیرین بیان و بهار نارنج و نعناع دارند گوشه ای از باغ صفا* بازی می کنند
  • صبا ...


باران باریده بود.نمی‌دانم کی.فقط یادم هست شبی باران باریده بود و داشت خیابان را با خودش می‌برد.داشت آدم‌ها را جارو می‌کرد به طرف خانه‌هایشان.داشت پای راننده‌ها را روی پدال گاز فشار می‌داد.داشت آدم‌های فارغ را عاشق می‌کرد...باران باریده بود نمی‌دانم کی...من قدم نزده بود.من ندویده بودم.پناه گرفته بودم و زن کف‌بینی دست‌هایم را از جیبم زده بود و توی دست‌های پر نقش و نگار از خالکوبی‌اش جا داده بود.خندید و میان خطوطشان هیچ خبری از ستاره تو نداد.گفت:"خالی است خالی خالی"انگار آسمانی که می‌دید یک دانه ستاره هم نداشته باشد.آن موقع بود که فهمیدم تو از خرافه هم خرافه‌تری!گفتم:"یک بار دیگر نگاه کن.خوب آن گوشه های انگشتانم را دید بزن بیا بالاتر میان مثلث‌ها،مربع‌ها،دایره‌هایش نگاه کن.ببین آنجا شاید کسی کشتی‌اش پهلو گرفته باشد".به پهنای صورتش خندید:"دردت به سرم.خبری نیست."ناخدا بودم گمشده در اقیانوس کف دست‌هایم بی هیچ ستاره شرقی که نوک کشتی‌ام را به سمتش بچرخانم.هوا طوفانی نبود،فقط باران باریده بود و شهر را می شست.زن فال بین انگشت‌هایم را به سمت عقب خم کرد گفت:"می‌خواهم خط‌ها را واضح بخوانم می‌خواهم از آینده‌ات خبرهای خوب خوب بدهم!"وقتی تو نباشی مگر خبر خوبی هم هست؟دویست تومان گذاشتم کف دستش و دستم را از دست های زبرش کشیدم بیرون و هلشان دادم در غار تنهایی جیب‌هایم.اسفندش را دود می‌داد توی باران،"کولی آواره‌ام" را می‌خواند.سرمه هایش را باران شسته بود.گفتم که باران باریده بود.داشت خیابان را با خودش می‌برد.داشت آدم‌ها را جارو می‌کرد به طرف خانه‌هایشان.داشت...

  • صبا ...


یک دیوار ساخته بودند در میانه میدان شهر.درست در وسط شهر. هر کسی می‌توانست برود آن‌جا و آرزو‌هایش را بنویسد.می‌توانست دردودل‌هایش را بنویسد.می‌توانست برود بالای دیوار و هر چه قدر دلش می‌خواهد سر دنیا داد بکشد...یک دیوار گذاشته بودند وسط شهر همه مردم دورش جمع شده بودند.هر کسی در طرفی از آن چیزی نوشته بود:بی تو هرگز...ای کاش بدانی...خدایا... فقط این آخرین آرزویی است که دارم ...عزیزم بیمار است می‌خواهم..."تمام دیوار پر از خط‌های آرزو‌ها/شعرها/شعارها بود.شعارها و آرزوها همدیگر را هل می‌دادند!مردم تمام حرف‌های ته دلی‌شان را با ذغال نوشته بودند،برای همین دست‌ها سیاه شده بود... دست‌های همه مردم شهر از زغال‌هایی که در دست گرفته بودند برای نوشتن روی دیوار سیاه شده بود. فحش هم نوشته بودند! بعضی یقه خدا را هم توی نوشته‌هایشان گرفته بودند.اما کسی اعتراضی نمی‌کرد.چرا که دیوار آمده بود که دیوار‌ها شکسته بشود.دیوار را ساخته بودند،تا آدم‌ها به هم نزدیک‌تر بشوند.دیوار بود تا همه دست‌خط قلب همدیگر را بی‌واسطه  بخوانند.دیوار آمده بود تا کلمه‌هایمان کنار همدیگر آرام بنشینند. کلمه‌های بی‌لباسمان کلمه‌های بی‌پولمان! کلمه‌های پر درد بی‌کنایه‌مان...دیوار را برای همین ساخته بودند.شهردار یک روز صبح دستور داده بود آن را در وسط شهر بسازند.گفته بود:"هر کس دلش خواست می‌تواند از دیوار بالا برود می‌تواند رویش نقاشی بکشد می‌تواند به دیوار تکیه بدهد حتی می‌تواند به دیوار .... ولی کسی حق ندارد دیوار را خراب کند،دیوار باید باشد تا دیوار نباشد."بله خاطرم هست که این جمله خود شهردار بود.رفته بود بالای یک سکو در میدان شهر جایی که قرار بود دیوار احداث بشود و کلنگش زده بشود ایستاده بود یقه کتش را صاف کرده بود باد در گلو انداخته بود و از مردم محترمانه اما با اقتدار خواسته بود که دیوار را هرگز خراب نکنند. گفت می‌توانند زخمش کنند،اما خرابش نکنند!او نمی دانست که بعضی زخم‌ها چقدر عمیق است.نمی‌دانست که بعضی کلمه‌ها در کنار همدیگر آرام نمی‌نشینند.نمی‌دانست که هر زخمی که روی دیوار نوشته می‌شود مربوط به دیوار نیست!نمی‌دانست که دیوار آزادی نمی آورد...


  • صبا ...


پله‌های چوبی،چوب چوب روی سنگ،سنگ‌های قدیمی می‌رفت بالا، پیچ می‌خورد دامن پلکان با زاویه خورشید و در عظمت جهان ما دو تن  نقطه‌هایی بودیم که داشتیم از پلکان یک قصر بالا می‌رفتیم.آفتاب شره می‌کرد و عرق روی گریبانمان بازیش گرفته بود.چوب چوب روی سنگ سنگ‌های سترگ محکم شانه‌های پهن سربازان نیزه به دست...پا می‌گذاشتیم، بالا می‌رفتیم.کف کفش‌هایمان  ساییده می‌شد.دست دست دست‌های جام به دست بالا پایین دو دست دو جام بالا پایین.پله‌ها را بالا می‌رفتیم.خورشید مغزم را مته انداخته بود داشت سوراخش می‌کرد، داشت از چشم‌هایم بیرون می‌زد.دست،سایه‌بان.دست،عرق بر جبین.دست زانوها را می‌مالید.سنگ سنگ بالا می‌رفت پله ها از قصر در سرزمین فراموشی خاموشی.سرناها دم نمی‌گرفتند. رقصنده‌گان تیز پا روی نوک انگشتانشان چرخ نمی‌زدند. پیک‌ها به هم نمی‌خوردند.صدای مردگان هوهو می‌کرد باد، باد در باد می‌پیچید:"آریارمن شاه بزرگ، شاه شاهان شاه در پارس، این کشور پارس که من دارم دارای اسبان خوب و مردان خوب است.خدای بزرگ اهورامزدا آن را به من عطا  فرمود.من شاه در این کشور هستم.اهورامزدا به من یاری ارزانی فرماید!"
پیتیکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ.اسب‌ها به دروازه ملل نزدیک می‌شوند،سفیران عیلام بابل آشور زرنگ ارمینه.قوچ اسب ماکیان پارچه‌های زربافت ابریشمین خلعتی برای شاه.تخت زرین روی دست‌های سفیران برای شاه جلو می‌آید،حرکت می‌کنند در صفی منظم و نمی‌رسند.
 زنی سنگ پیکر زندانی در سکوت چتر گشوده بر بالای سر شاه تا حفظش کند از آفتاب باران باد.نگاره مهر دندان بر نگاره ماه کشیده،پنجه در پهلوی گاو فرو برده،گاو گردن پیچانده شیر غرش می‌کند،خشم در کاسه چشم ریخته " و بدان که نیک همواره بر پلشت پیروز است.روز بر شب."

  • صبا ...


هر شب توی این ایستگاه  خالی از مسافر،انتظارت را می‌کشم،همش فکر می‌کنم همین روزهاست که پیدایت بشود.با اینکه مدت‌ها گذشته و امضای نامه خداحافظی‌ات هنوز جوهر پس داده روی کاغذش،بوی آبی پررنگی را می‌دهد که با اطمینان نوشته شده،اما هنوز مثل آدمی که گیج و منگ خاطره دوری باشد،انتظار می‌کشم...کیف‌دستی مشکی‌ام را روی پاهایم می‌گذارم و با زنجیر آویزان جلوی جیبش ور می‌روم.هر چند دقیقه یک بار نگاهم را در ایستگاه می‌چرخانم تا میان آدم‌های ساعت دو نیمه شب پیدایت کنم.در این ساعت،کسی هوس بیرون آمدن ندارد،کسی دلش پیاده‌روی نمی‌خواهد.مردی سطل‌های زباله را توی پلاستیک مشکی خالی می‌کند و گربه ای روی برآمدگی نایلون چنگ می‌اندازد،من به خالی درونش فکر می‌کنم که انتهای آن باید جایی باشد که بتوان به آسودگی رسید...گاهی از این همه انتظار کلافه می‌شوم و دلم می‌خواهد همه‌چیز را از خاطر ببرم...دوست دارم نامم را فراموش کنم... آدرس خانه‌ام را فراموش کنم... تو را که برایم از فلسفه‌های اراده‌ها و تصور‌ها می‌گفتی،فراموش کنم و دل بسپارم به دریای بی‌اراده زندگی و در لحظه‌هایم غرق بشوم.هر شب توی این ایستگاه خالی از مسافر آدم های صامتی را می‌بینم که مثل شبحی از کنارم می‌گذرند،سیگارشان‌ را توی صورتم دود می‌کنند،لبخند می‌زنند و بی‌کلمه‌ای دور می‌شوند.بعضی‌هایشان شبیه سیلورمن‌ها برایم پانتومیم بازی می‌کنند،قصه‌های بی‌صدایشان را تعریف می‌کنند و من هم با تکان دادن سرم همدردی می‌کنم.یکی‌شان دیشب یک تکه کاغذ که حروف نامرتبی داشت را به دستم داد.حرف‌ها مثل خرده شیشه روی کاغذ مانده بود هیچ کدامشان به نشستن کنار آن یکی تن نداده بود،ناتوانیم در خواندنش عصبیم می کرد.به او گفتم:من نمی‌دانم چه نوشته‌ای،خودت می‌دانی؟!کاغذ را از دستم قاپید،کنارم روی زمین نشست،بلند بلند برای خودش خواند و گریه کرد!هر شب اینجا،آدم‌هایی را می‌بینم که مثل من روی این صندلی‌ها می‌نشینند با زنجیر آویزان کیف دستی مشکی‌شان ور می‌روند و نمی‌توانند از این ایستگاه خالی دل بکنند...

  • صبا ...