روی خط استوا

۳۸ مطلب با موضوع «برگ خیال» ثبت شده است


دلم تنگ شده برای مستی بهارانی که در کلماتت بود برای نان هایی که برای مرغ عشق ها با دست هایت تکه می کردی.برای خیابانی که روی شانه هایت کش می آمد برای دست هایت که جیب های من را گرم می کرد.یادت می آید ما در زمستان به هم دل بستیم و قلب هایمان را بخار نفس هایمان نشانه کرد.وقتی فهمیدی دلت را باخته ای با لباس نازکی دویده بودی توی خیابان و هر کس از کنارت می گذشت فکر می کرد مجنون شده ای....نمی دانم لیلی هم باید قصه عشق بگوید یا این نجواها فقط برای مجنون است...بی خیال!عشق را از هر طرف که شروع کنی به خودش ختم می شود چه لیلی شیرین زبانی کند چه فرهاد خسروانی،جهان در تلاطم مهرش گرم می شود...و یادت می آید آن وقت ها زندگی همیشه صبح بود،مهربان بود و نارنگی مزه ترش و ملسی داشت.من وقت شکوفه دادن درخت بادام را می دانستم و تو بی مراعات دوستم داشتی.آن وقت ها عشق جوانه سبزی بود که با نسیم های گاه و بیگاه خوش رقصی می کرد،  گذشت و بلند شد ...گذشت و تنه اش تنومند تر شد....حالا سال دارد سایه دارد میوه دارد طعم دارد شاخه دارد و از همه این ها بهتر:ریشه دارد...چه فرقی می کند طعم شاه توت هایی که برایم چیدی را بدهد یا عطر بهار نارنج هایی که بین گیسوانم جا خوش کرده بودند ،وقتی که از هر طرف که بخوانیش با سر انگشت های تو  آغاز می شود ای ضمیر غایب همیشگی ام...

"نگاهم که می کند می خواهم آب شوم ،به زمین بروم ،در تنش جاری شوم چون بخشی از حیات یک درخت باشم ..."

تکه ای جا مانده از"او"



  

  • صبا ...

سلام عید بانو می بینم که ایوان خانه ات را ریسه بستی

در حلقه زلف سیاهت هلال ماه نو انداختی

دست در تنور زندگی بردی و نان گرم عاشقی به جان تنور در انداختی

دنیا داشت به کدام سمت سیاهی می چرخید را هم پشت گوش انداختی

در عوض سیب های سرخ را در حوض کاشی خانه ات به ولوله انداختی 

چشم های شوخ و شنگ و چال لبخندت  را به خیال دل انگیز نقاشی  ...

بس است دیگر بانو!شهر آشوبی بس است:))

عیدتان مبارک


  • صبا ...

 در تنگنای زمان کنار یک دیوار


تمام قصه خود را به شعر می گفتم


صدای من از سمت شرقی دیوار


و روبه روی نسیمی که تند می تازد


به یک اشاره سنگی تمام می گردد


و من برای قفس می سرایم این شعر را


به یک نشانه آبی سلام باید کرد


به یک شکوفه لبخند نگاه باید کرد


می دانم صدای یخ زده ام را شنید ساحر صبح


نگاه غم زده اش


صورت سپید کران را


به سیلی خشمی


کبود خواهد کرد!


نشسته


 ُمنتظر


کنار یک دیوار


تمام قافیه ها را ردیف می کردم


و با تمام وجودم گلایه می کردم


کجاست روشنی فکر و دست سپیدی


که سرخی سیب را


به زندگی نیک معنا کرد


و گفت راز درختی که خوب می دانست


تمام رموز پرنده شدن را


صدای گرم و رهایی در آن شلوغی ذهن


بگفت پاسخ تو


درخشش نور ستاره صبح


و روح ملتمس پنجره به باران است


+شعری قدیمی از من


  • صبا ...

+سلام خانوم.شما اسمتون سحر؟

ببخشید من مدت هاست دنبال دوستی می گردم که اسم و فامیلش شبیه اسم و فامیل شماست.می شه لطفا جواب من رو بدید؟

-سلام بله اسم من سحر.چه طوری که از دوستتون آدرسی ندارید؟

+خب این به سال های دوری بر می گرده...می شه خواهش بکنم یک عکس از خودتون برام بفرستید؟

-اولا که من شما رو نمی شناسم که بخوام عکسی براتون ارسال بکنم.همراه مسیج شما فقط یک ایمیل که عکس دار نیست،دیده میشه.از طرفی مگه نمی گید مدت زیادی گذشته چه طوری چهره دوستتون رو به خاطر دارید؟!

+آااا چهره اش جوری بود که نمی شد،فراموشش کرد.اون ابروهای بهم پیوسته ای داشت و در مورد گل های سرخ شعر می گفت و قادر بود گریه بکنه.شما چند نفر رو دیدید که ابروهای بهم پیوسته داشته باشند و قادر باشند برای گل های سرخ هم شعر بگن؟

_نمی دونم!من تو مرکز آمار و پژوهش های امور انسانی کار نمی کنم خانم!البته اگر واقعا خانم باشید!

+شک نکنید که من یک خانمم حتی تا اندازه ای فمینیستم!

_توی بیوگرافی من ننوشته که به گل های سرخ علاقه دارم یا ذوق شعری دارم.به نظرتون کسی که چیمیست می خونه می تونه در مورد گل های سرخ شعر بگه؟

+به نظر من کسی که ابروهای بهم پیوسته داشته باشه قادره از پس انجام هر کاری بربیاد.می شه لطفا عکستون رو ارسال بکنید؟

_می شه اول برام بگید تو سال های دور چه اتفاقی باعث دوری شما و دوستتون شد؟

+این مسیله به شما مربوط؟!

_اگر دوستتون باشم،بله!

+خب به خاطر شغل پدرش مجبور شد از مدرسه ما بره.روز آخر جداییمون خیلی گریه می کرد اما من نه.نه اینکه ناراحت نباشم.من از اونام که می خوان قوی به نظر برسن...متوجهید که؟

_بله ادامه بدید.

+مدتی بعد زنگ زد رو تلفن خونه و من خسته و خواب آلود جواب دادم:کیه؟

×منم سحر!

+سحر کیه؟من سحر نمی شناسم!

تلفن رو قطع کرد.
_سو تفاهم!
+سو تفاهم.حالا می شه عکستون رو بفرستید.
ارسال عکس.
کلیک
فایل خراب می باشد.
+خانم فایل ارسالیتون خراب بود.می شه دوباره آپلود بکنید ارسال بکنید؟
خانم؟
خانم؟
.....
.....

.........!

+خرده روایت
  • صبا ...

-اون دختری که کوتاه قد بود و نمی تونست با کسی دوست بشه.یادته؟یک روز ناپدید شد

+آره می گفتن کشتنش.ولی جنازه اش هیچ وقت پیدا نشد...

_سمیه و سارا رو هم یادته؟دوستی شون شبیه دوقلوهای به هم چسبیده بود...

می خنده:آره.اونا هم یه روز دیگه نیومدن مدرسه.هیچ کس هم چیزی در موردشون نگفت.

_به نظرت اونا هم مردن؟

+فکر می کنم اونا هم کشته شدن.

پیرمردی که روی چمن های پارک نشسته می گه:خدا رحمتشون کنه،فامیلتون بودن؟

من و غزاله جواب می دیم:نه همکلاسی بودیم.ولی خب یک روز همشون ناپدید شدن.

با غزاله داشتیم از یک سرازیری پایین می اومدیم،هوا سرد بود و غزاله دستش رو تو جیب سویشرت مشکی راه راهش فرو برده بود و با نگاهش زمین رو گز می کرد.هوا مه آلود بود و بقیه بچه مدرسه ای ها داشتند از اون سرازیری با نشاط پایین می رفتند.با هم حرف می زدیم تا جایی که برخوردیم به پیرمردی که روی چمن های پارک نشسته بود و انگار مکالمه ما رو شنیده بود،پرسیده بود:فامیلتون بودن؟

جلو فضای سبزی که پیرمرد نشسته بود،یک ماشین لاکچری با راننده نیش تا با بناگوش بازش دیده می شد.ماشین لاکچری روی پیاده رو بود.غزاله از روی ماشین رد شد و باعث شد راننده نیشش رو جمع بکنه و صدای اعتراضش بلند بشه.غزاله کنار یک درخت ایستاد و بهش خندید.وقتی داشت می خندید هنوز دستش توی جیب سویشرتش بود:فکر می کنم دارم بهتر می فهمم.

با تعجب به غزاله نگاه کردم.از کارش سر درنیاوردم ولی در عین حال دلم برای راننده لاکچری نمی سوخت.

به راهمون ادامه دادیم همراه بقیه دخترهایی که کیف مدرسه شون رو شونه هاشون لی لی می کرد،از سرازیری پایین می رفتیم،سرازیری که انگار به انتهای دنیا می رسید؛مه که غلیظ تر شد از خواب بیدار شدم...

  • صبا ...

زنی موهایش را شانه می زند و گوزن های قهوه ای از ارتفاع موها ،پایین می آیند.پاهایش در برف مانده و سرمای قندیل هایی که آب می شوند،نوک انگشتانش را به گزگز انداخته.جهانی در او تشنه است و نگاهش به سمت کاج های سرمازده،خشک شده...

دست هایش در آرزوی  ساختن آدم برفی آن قدر انتظار کشید،که سبز شد...

او زنی است که لب ندارد اما کلمه ها از چشم هایش به کف رودخانه ها می لغزند و تن صیقلیشان آب های جهان را شفاف می کنند...هنگامی که ستاره ها شب آویز گوش ها می شوند مردمی با مشعل هایی در دست، کنجکاو رازها میان درخت های در هم تنیده جنگلی تاریک،سرگردان و سرگرمند...در این میان تنها پروین،خوشه های طلایی گندمش را روی دامانش جا می گذارد...

با شنیدن این موسیقی تصاویر توی ذهنم قطار شد:

  • صبا ...

هنوز هم می شود همان نامه خاک گرفته ته کمد لباس ها با بوی گل محمدی بود یا لباسی با دامن قیطونی در جعبه های چوبی زیر تخت.نا گرفته از خاطرات قدیمی اما شاد که بشود تمامش را نفس کشید و فرستاد توی ریه هایت!که دلت خواسته باشد خاطره مثل خونی در رگ هایت به جریان بیفتد...قطعا هر کسی حاصل ضرب خودش است در بینهایت اتفاقاتی که می افتد.گشتن به دنبال دکمه های افتاده از لباسش در فلان کوچه و یا لبخندهای دلبرانه یک هو بر گوشه لبش نشسته در عکس های سرزده به خلوتش... وقتش هست که تو را هم بخنداند همه با هم بودن هایتان در سال های دور از خانه تنهایی های اکنونت...وقتش است چند همدم تازه پیدا کنی،چند گلدان شمعدانی،سوسن،یا بوته یاسی بکاری در باغچه خانه.موعد آب پاشی های دم صبح زندگی است!نه حواسم هست که ساعت ها یک ساعت به جلو کشیده شدند پس یعنی یک ساعت زودتر بیدار شدن یک ساعت زودتر دویدن در درد زایی ثانیه ها.ولی باور کن هر تولدی در این دنیا درد دارد...رخت که تازه کردی به دل جماعت دوان دوان این روزهای عید که رسیدی می بینی که هنوز هم خیابان به خیابان مردم نقل شعف بهر می کنند.دریغ نکن از خودت طعم شیرین این بودن های گاه به گاه را.دست نو شدن از بخششان به شادی عید را پس نزن...اگر خواستند عکس دست جمعی بگیرند،تو هم باش.سارتربازیت را بگذار به وقت دیگری!باور کن فلسفه یک جاهایی به نفس نفس می افتد در جاده زندگی.اگر چه همه چیز در آن کتابهاست،اما "همه چیز"در آن کتاب ها نیست!پیش از آنکه برسی به نالیدن از شور چشمی روزهای نیامده عودی روشن کن و در عطر زنده بودنت طرحی نو در انداز،قول می دهم حتی اگر قافیه هایت جور نشود سپیدی شعرت عالمی را عاشق می کند؛دنیا در همین نشدن هاست که به بودن های تازه افتخار می کند.

  • صبا ...

_همه امیدم به تو رفیق

بهش می گم رو چه آدم بی عرضه ای حساب باز کردی.من از اون دونده هام که دو گام مونده به پاره شدن نوار خط پایان با خودش می گه:چرا اصلا باید مسابقه بدم؟!

رفیقم تو جوابم یه پوکر فیس می ذاره و در مورد نیروهای بالقوه درون آدم ها و بالفعل شدنشون چند خطی توضیح میده.

نرگس خم شده روی پارچه سیاه چادری پهن شده وسط حال و داره با صابون خیاطی روی سیاهی،نقطه چین خط برش رو می زنه:یادته چند سال پیش یه جمله در مورد صبر بهم گفتی؟

-من؟!

+نه تو یه نامه برام نوشتیش.

سوزنش رو نخ می کنه و نخ رو می کشه به تیزی دندونش تا اضافه اش رو ببره.تارهای موهاش از شالش زده بیرون و تاب خورده دور صورت گردش،صبرم ته کشیده برای شنیدن جمله ای که چند سال قبل بهش گفتم:گفتی مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر بشه.فکر کنم از حضرت محمد بود.

از دوستم احوال شهناز رو می پرسم،می گه دیروز از تهران خراب شده دل کنده و وقتی رسیده اهواز  یکراست با بقیه بچه ها رفتن کنار کارون.می گه شهناز کم صبر شده...

پیامش رو که می خونم خاطره نرگس دوباره به مغزم کوک می زنه.کوک های ضخیم و با فاصله:مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر شود.فکر کنم گفتی از حضرت محمد بود.

***

"اگه من هوش و استعداد تو رو داشتم،گندت بزنن که یه کاری رو تا ته انجام نمیدی"

می دونستم تمام جمله اش از"الف"تا"ی"اش،چرت و مزخرف!

"او"وقتی می خواد ازم تعریف بکنه یه لیچار ما بین جمله هاش جا میده تا  تعریفش رو باور کنم.تردستی کهنه و همیشگی اش.

+به تو ربطی نداره!

_خیلی مودبی!تو اون دین و ایمونی که یاد گرفتی نگفتن غرور خوب نیست؟!

+چرا گفتن!گفتن غرور در مقابل آدم مغرور عین تواضع!از امام علی

سکوت می کنه.پیام هاش رو پاک می کنم و روی عکس صفحه دوستم ذوم می کنم.تصویر یه جفت صندل دخترونه است که با احترام به سبزه عید کنار هم دیگه جفت شدن.انگار در حال انجام یه مراسم عبادی باشند!

دارم توی ذهنم به بقیه احادیثی که پیشترها توی کتاب ها خوندم فکر می کنم."نصیحت زیاد موجب بدبینی می شود"امام سجاد.

ذهنم کات میده و انگشتش رو می بره سمت سبزه عید و روی نمناکی اش دست می کشه.پاهام توی صندل های دخترونه عید جفت می شه،حالا دیگه قادرم تا هر عیدی صبر کنم...


+عیدتون مبارک!

  • صبا ...

و قرار بر جدایی نبود و قرار بر دوری نبود و قرار بر تمام شدن نبود. ماجرا با تصور جاودانگی شروع شد....اینکه هیچ موسیقی من را به یاد هیچ کسی نمی اندازد و هیچ تصویری من را به هیچ جایی نمی برد،یعنی فراموشی کار خودش را کرده.یعنی هیچ چیز خواستنی نبوده که بخواهم به خاطر داشته باشم.هیچ چیزی آنقدر با شکوه و مقدس نبود.من فقط از روی غلط دیگران نوشتم.از دروغ احمقانه ای که باورش کرده بودم.واقعا چیزی نبود!هیچ چیز!هیچ!

حالا از تنها سفر کردن تنها غذا خوردن تنها فیلم تماشا کردن از تنها بودن هراسی ندارم.یک جور خوبی آرامم.دارم چمدان می بندم.دلم سفر می خواهد دلم رفتن می خواهد نه برای اینکه چیزی را جا بگذارم که چیزی برای جا گذاشتن نیست.من همیشه خودم را همراه برده ام.اصلا تکه ای از من جدا نشده بود!من اصلا قسمت نشده بودم!تکثیر نشده بودم!

همه چیز در من بود.در ذهنم و در قلبم.ذهن خلاقم خط به خط ماجرا را نوشته بود شخصیت خلق کرده بود.اشتباه من این بود که مرز میان خیال و واقعیت را برداشتم.حواسم نبود آدم ها به دنیای قصه ها راهی ندارند.حواسم نبود نمی شود آن ها را در قوانین قصه جا داد.حداقل آدم های افسرده و کاهل امروزی را نمی شود...آدم های تا نوک بینی جهان است و بعد از آن چیزی نیست را نمی شود.نباید "کم "ها را بزرگ قهرمان های قصه کنیم.اگر نه قصه ناتمام می ماند...و آدم های قصه من کم بودند برای اتفاقاتی که خلق کرده بودم.کوتاه تر از قامت قصه بودند.دارم چمدان می بندم و می روم به کویر ...به کویر که شبیه من است.هروقت خواستم خودم را تصور کنم یک کویر دیده ام بی هیچ درختی با آسمانی که ستاره هایش وحشیانه می درخشند و تا انتهای سراب های ناممکن ادامه دارد.دارم به خودم سفر می کنم.سال را کنار خانه هایی با سقف های گنبدی تازه خواهم کرد.عید را کنار دیوارهای کاهگلی تازه خواهم کرد.کنار مسجدهای آرام و نجیب محله های قدیمی اهالی کویر.

به سکوت سفر می کنم به سفیدی چادر های زنان کویر،به چیزی نداشتن و وسیع بودن مثل صحرا...

به خنکای باد هایی که در ذهن شرقی ام می وزند.به صدای مهره های لاجوردی کاروان ها.به بی کلمه گی بی قصه گی بی حرفی


  • صبا ...

"آنچه که از دست می رود را چه سزاوار دلبستن؟!"یوسف با خودش زمزمه می کرد،وقتی در قهر چاه فراموشی ها تنهاییش را می شمرد،تنهایی به اندازه داشتن یازده برادر...ماه روی پوسته سیاه شب سایه می انداخت و صدای زوزه گرگ هایی که پیراهن صداقت را پاره کرده بودند،سکوت غمگین شب را می شکافت و دالانی از وحشت موهومی را پیش روی یوسف می نشاند...یوسف!تعبیر خواب هایم را می دانی؟

یوسف به سمت صدا برگشت و چون کسی را ندید چشمانش را به تماشای ستاره های سفید گرم کرد.

یوسف!خواب هایم تعبیر ندارد؟

یوسف به صدا نگاه کرد.صدایی در گوشه ای خزیده بود و دو دست امواجش را دور زانوهایش انداخته بود:یوسف!خواب هایم آرام را از من گرفته اند.تعبیر می دانی؟

چشم های یوسف درخشید و اشکی نرم بر گونه اش غلتید:در فراق پدرم هیچ نمی دانم الا دلتنگی!

ته چاه مانده ام

زخم خورده حسادت های زمین

یوسفم

بهانه زخمی شدن نارنج ها

ذهنم زخمی است یوسف.جایی از قلبم خراش افتاده است.خواب هایم مرهم نمی شوند ...بی قرارم یوسف!تعبیر نمی دانی؟

جهان به تنگی این چاه است به روشنی آن ماه و به بیکرانگی آسمان.میان این همه اضداد نصیب یک چاه است،از من تعبیر می خواهی؟!


صدا از چاه بالا رفت با هوهوی بادشمال که سرگردان در بیابان می گشت در هم آمیخت.بر سردی ریگ های به زمین چسبیده قدم برداشت.از بی پناهی دوباره به چاه نزد یوسف برگشت:یوسف!نصیب تو چاه نیست.تعبیر تو عزیز مصر است و روشنایی روز و دلباختگی مردمانی که تو برده شان بودی و نور چشم پدرت.تعبیر کن یوسف!

یوسف به روی صدا دست کشید،صدا لطیف بود چنان الوان و دیبا،صدا غریب بود چنان مسافری از دیار نا آشنایی رسیده.صدا را از خودش باز می شناخت اما صدا را بی خودش در نمی یافت...

_تو صدای من هستی!

_تعبیر شدم!

و یوسف از خواب برخاست.

  • صبا ...