روی خط استوا

۲۴ مطلب با موضوع «خودنویسی» ثبت شده است

شاید به آنچه که دوست داشتم نرسیدم،اما خوشحالم که از چیزهایی که دوست نداشتم،عبور کردم.

  • صبا ...

در پاسخ به یک چالش

چه زمانی بیشتر از همیشه خوشحال بوده‌اید؟

هنگام دوست داشتن"او"


بزرگ‌ترین ترس‌تان؟

از دست دادن عزیزان


اولین خاطره‌ای که در ذهن‌تان هست؟

موهای صاف لیلا که وقتی روی آسفالت داغ لی لی می کرد،تکان تکان می خورد.


کدام انسان در قید حیات را بیش از بقیه تحسین‌ می‌کنید و چرا؟

میلاد دخانچی به خاطر تدین و صراحتش


چه خصلتی در خودتان می‌بینید که به نظرتان تاسف‌آور است؟

ناامیدی


گران‌بهاترین مایملک‌تان؟

کتابخانه ام


دوست دارید کجا زندگی کنید؟

در یک کلبه در منطقه کوهستانی زیبا و صعب العبور 


بزرگ‌ترین قدرتی که مایل بودید می‌داشتید؟

برآورده کردن آرزوها


چه چیزی افسرده‌تان می‌کند؟

تنش های محیطی


به خاطر چه چیز به والدین‌تان مدیون هستید؟

به خاطر همه چیز


عطر مورد علاقه‌تان؟

عود


کلمه محبوب‌تان؟

خوشحال


کتاب مورد علاقه‌تان؟

نگهبانان جان کریستوفر


بدترین چیزی که کسی به شما گفته؟

نمی تونم بگم


دوست داشتید بیشتر به چه کسانی می‌گفتید متاسفم و چرا؟

به دوستانی که باهاشون خوب رفتار نکردم چون فکر می کنم اونا ارزشش رو دارن.


گناه‌آلودترین لذت‌تان؟

قضاوت


عشق شبیه چیست؟

هوای دم صبح


شده به کسی بگویید «دوستت دارم» و دوستش نداشته باشید؟

بله


بزرگ‌ترین ناامیدی‌تان؟

چیزی در خاطرم نیست


اگر می‌توانستید گذشته‌تان را اصلاح کنید، چه چیزی را تغییر می‌دادید؟

جایی که متولد شدم


اگر می‌توانستید به زمان گذشته برگردید، به چه زمانی می‌رفتید؟

نه سالگی و مسافرت شیراز جشن تکلیفی که خاله ام برایم گرفت


آخرین بار چه زمانی و چرا گریه کردید؟

چند روز پیش که پدر دوست صمیمی ام فوت کرد.


چطور آرام می‌شوید؟

کسانی که دوست دارم رو در آغوش بگیرم.


چه چیز به‌خصوصی کیفیت زندگی‌تان را بهتر می‌کرد؟

یاد گرفتن نقاشی


از نظر خودتان، بزرگ‌ترین دستاوردتان چیست؟

ادامه دادن وقتی دیگران قانع شدن


شب‌ها چه چیزی بیدارتان نگه می‌دارد؟

خیلی چیزها


دوست دارید در مراسم خاکسپاری‌تان چه آهنگی نواخته شود؟

آوای شب جیمز لست


و مایلید چطور در ذهن دیگران باقی بمانید

بگن آرام و صبور بود


بهترین درسی که از زندگی آموختید؟

به چیزی دل نبند


همین حالا دوست داشتید کجا بودید؟

خونه قدیمی پدربزرگم زیر درخت های نارنج


یک جوک به ما بگویید.

چیزی به ذهنم نمی رسه.


  • صبا ...

برای دوستانی که به تازگی به همراهان این صفحه پیوستند،لازم می دانم چند نکته رو توضیح بدم...من به نویسندگی خیلی علاقه دارم و در همین راستا هم کتاب از نویسنده های مختلف در سبک های متفاوت رو(البته تا جایی که محتوای جیبم اجازه بده)مطالعه می کنم و از طرفی در سبک های مختلف قلمم رو امتحان می کنم،گاهی هم به دلیل راحت شدن از گفت و گوهای شخصیت هایی که توی ذهنم هستن،ناگزیرم به نوشتن و هم وبلاگ برای من مصداق این نوشته است که پیش ترها گفتم،به همین دلیل دیالوگ نویسی هایی از این دست (که درپست قبل نمونه ای ازش رو مطالعه کردید)ما به ازای بیرونی ندارن.(یکی از نمونه هاش رو می تونید،اینجا هم مطالعه بکنید.)برخی با خواندن دیالوگ ها تصور می کنند چه آدم خاص و متفاوتی در زندگی من هست:))(البته ای کاش بود،ولی خب متاسفانه نیست:دی)

در حالی که اون آدم خاص "ذهن من!"

همان طور که ذهن شما می تونه همینقدر خاص باشه،بلکه هم خاص تر،اگر باهاش دیالوگ برقرار بکنید.متوجه می شید،خیلی هوشمندانه و دور از انتظار پاسخ شما رو می ده.

برای نوشتنم از کسی کمک نمی گیرم؛بعضا کسانی بودند که از نوشته های اینجا و اصطلاحات این جانب استفاده کردند و خرده روایت ها منبع اثری براشون بوده...این رو از جهت کم لطفی که گاهی نسبت به نوشته هام می بینم،می گم:"که خودت نوشتی یا از فکر یه مرد کمک گرفتی؟!"نه دوستان،هیچ ذهن مردانه ای این ها رو ننوشته.(گاهی برخی یه چیزی می گن،آدم دلش می خواد بره فمینیست بشه:دی)

و اینکه از جهت اثر گذاری نوشته هام  هم ناراحت نیستم،چون یکی از دلایلم در ابتدا برای شروع وبلاگنویسی همین بود که در اندازه خودم،هرچند کم،موج درست کنم تا به امید روزی که بساط سوژه ها و سبک های مکرر از نوشته های این کشور رخت ببنده.(من یه همچین آدم ایده آلیست و بلند پروازیم:دی)پس هم به ارتقای قلم خودم فکر می کنم به امید اینکه روزی نویسنده بشم و هم به تغییر فضای نویسندگی.متوجه کپی شدن برخی متن های اینجا به لطف ویژگی "مالکیت معنوی" بیان می شم،اما علاقه ای به هوار کشیدن ندارم که ای وای شاهکارهای من از دست رفت:))

چون شاهکاری نیست!همان ابتدا که کلماتم رو اینجا نوشتم،قیدشون رو زدم.به نظرم هیچ چیز به اندازه به جریان افتادن کلماتم در ذهن ها حتی اگر اسمی از من نباشه،قادر نیست من رو سریع تر به هدفم برسونه.(یوهاهاهاها :|)

مگر ما به قصدی غیر از زنده ماندن در کلمات دست به قلم میشیم؟!

اما با این وجود کپی کاری رو عمل ناشایستی می دونم،چون به مرور انسان  رو کندذهن می کنه.شاید بشه با کلمات دیگران تا چند روزی خوش بود،تحسینی کسب کرد،اما مساله این که سرچشمه آن کلمه در ذهن شما نیست.کسانی که می نویسند،آگاهند که گاهی سوژه ای سال ها در ذهن زندگی می کنه،پرورش داده می شه و بعد متولد می شه.می خوام بگم که شما(مقصود کپی کاران محترم هستند!) از این جهت که نوشته های من رو تکثیر می کنید به من خدمت می کنید و از این جهت که اثری خلق نمی کنید،به خودتون خیانت می کنید.

همین...کماکان ممنونم از همراهی ها و دلگرمی بودنتان برای نویسنده این صفحه:)

  • صبا ...

داشتم برای مادر تعریف می کردم که می دانی نام پسرم سبحان است،از آن پسربچه هایی که چشم های سیاهی دارند از آن چشم ها که وقتی بهت نگاه می کنند،انگار ته ندارند؛و قیافه اش یک جوری است که همه دوستش دارند.گفتم دیشب خوابش را دیدم.توی خوابم پسر آن دیگری بود اما دست هایش را دور گردن من حلقه کرده بود و با اینکه می دانستم مادرش کسی دیگر است اما حسی قوی به من می گفت که پسر من است!

تا همین امروز صبح تصور می کردم خواب سبحان را دیده ام تا اینکه صورتش را توی ذهنم مرور کردم.چه قدر برایم آشنا بود.به خاطرم رسید که دیروز او را بین قفسه های مغازه پلاسکو دیده ام و وقتی همینطور که محو چشم های سیاهش که ته نداشت و بین سبدهای رنگی توی رفه ها می چرخید،شده بودم.مادرش صدایش کرده بود:سبحان!

و رفته بود سمت مادرش.من ناخواسته صدایش زده بودم و برگشته بود سمتم و یک لبخند شیرین تحویلم داده بود که دلم برایش رفته بود.

دیشب توی بوستان تفریحی تاریخی نشسته بودیم و داشتم همین ها را برای مادر تعریف می کردم.مجاور ما یک سری وسایل بازی برای بچه ها گذاشته بودند و صدای جیغ و هیجانشان وسط گرم گرفتن حرف هایم با مادر می دوید.

خواب دیشبم را که تعریف کردم لبخند زد و گفت حالا سبحان تو هم یک روزی می آید.

جمله اش تمام نشده بود که  پسر بچه سه چهار ساله ای  که چند قدم آن طرف تر ما ایستاده بود با تمام توانی که در حنجره اش بود فریاد زد:بییییییتااااا

مادرم از صدای ریزی که ته صدای پسر بچه بود خنده اش گرفته بود و به شوخی رو به من گفت:بیا این هم یک سبحان.

و در امتداد خندیدنش رو به پسر بچه گفت:سبحان

پسرک مثل پرنده ای به طرف مادرم پرواز کرد و خودش را در آغوشش انداخت.احتمال دادیم که گم شده است چون بیتا نامی بین بچه ها نبود.در حالی که انگشت اشاره ام را  توی مشت های کوچکش محکم نگه داشته بود،مادر ازش پرسید اسمت چیست و جواب شنیده بود:سبحان!

  • صبا ...

فکر نمی کردم وبلاگستان یه روزی اینقدر خلوت بشه...عین هو یه شهر متروکه است با همون پیچیدن صدای  درهای زنگ زده روغن کاری نشده که از سیلی باد به چپ و راست میرن.با این تفاوت که نه کابویی داره نه روی دیوارش زدهwanted!بدون انتظار هیجانی که بعدها بیاد و غافلگیرت بکنه.نه اول قصه ای نه وسطش نه آخرش.اصلا نمی دونی مردمش کجا رفتن؟!جشن اول سال که تویش کیک سیب هم می دن؟

  • صبا ...

_همه امیدم به تو رفیق

بهش می گم رو چه آدم بی عرضه ای حساب باز کردی.من از اون دونده هام که دو گام مونده به پاره شدن نوار خط پایان با خودش می گه:چرا اصلا باید مسابقه بدم؟!

رفیقم تو جوابم یه پوکر فیس می ذاره و در مورد نیروهای بالقوه درون آدم ها و بالفعل شدنشون چند خطی توضیح میده.

نرگس خم شده روی پارچه سیاه چادری پهن شده وسط حال و داره با صابون خیاطی روی سیاهی،نقطه چین خط برش رو می زنه:یادته چند سال پیش یه جمله در مورد صبر بهم گفتی؟

-من؟!

+نه تو یه نامه برام نوشتیش.

سوزنش رو نخ می کنه و نخ رو می کشه به تیزی دندونش تا اضافه اش رو ببره.تارهای موهاش از شالش زده بیرون و تاب خورده دور صورت گردش،صبرم ته کشیده برای شنیدن جمله ای که چند سال قبل بهش گفتم:گفتی مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر بشه.فکر کنم از حضرت محمد بود.

از دوستم احوال شهناز رو می پرسم،می گه دیروز از تهران خراب شده دل کنده و وقتی رسیده اهواز  یکراست با بقیه بچه ها رفتن کنار کارون.می گه شهناز کم صبر شده...

پیامش رو که می خونم خاطره نرگس دوباره به مغزم کوک می زنه.کوک های ضخیم و با فاصله:مردی آنقدر صبر کرد که نزدیک بود پیامبر شود.فکر کنم گفتی از حضرت محمد بود.

***

"اگه من هوش و استعداد تو رو داشتم،گندت بزنن که یه کاری رو تا ته انجام نمیدی"

می دونستم تمام جمله اش از"الف"تا"ی"اش،چرت و مزخرف!

"او"وقتی می خواد ازم تعریف بکنه یه لیچار ما بین جمله هاش جا میده تا  تعریفش رو باور کنم.تردستی کهنه و همیشگی اش.

+به تو ربطی نداره!

_خیلی مودبی!تو اون دین و ایمونی که یاد گرفتی نگفتن غرور خوب نیست؟!

+چرا گفتن!گفتن غرور در مقابل آدم مغرور عین تواضع!از امام علی

سکوت می کنه.پیام هاش رو پاک می کنم و روی عکس صفحه دوستم ذوم می کنم.تصویر یه جفت صندل دخترونه است که با احترام به سبزه عید کنار هم دیگه جفت شدن.انگار در حال انجام یه مراسم عبادی باشند!

دارم توی ذهنم به بقیه احادیثی که پیشترها توی کتاب ها خوندم فکر می کنم."نصیحت زیاد موجب بدبینی می شود"امام سجاد.

ذهنم کات میده و انگشتش رو می بره سمت سبزه عید و روی نمناکی اش دست می کشه.پاهام توی صندل های دخترونه عید جفت می شه،حالا دیگه قادرم تا هر عیدی صبر کنم...


+عیدتون مبارک!

  • صبا ...

در راستای آدم از هر چه بدش آید سرش آید،دیشب خواب دیدم روحانی پا شده اومده خونه ما!:|

حالا ملت خواب کی می بینن من خواب کی؟!

بعد اومده بود نشسته بود رو مبل،از آسمون هم تگرگ می بارید.

گفتم:جناب توصیه ای چیزی دارید؟ بفرمایید:|

گفت:بله دارم.این تلویزیون رو خاموش کن برو به درسات برس!

بعد بدون اینکه وعده ای در مورد شغل آینده و پسابرجام بهم بده ،بلند شد و رفت و در افق محو شد.

هیچی دیگه،من برم به توصیه اش عمل کنم:/

  • صبا ...

یک ناظر انتخاباتی با خود چه چیزهایی می برد:|



  • صبا ...

+دیدم  دو تا خواهر ها با هم دعواشون شده،از  همین دعواهای خواهری دیگه!بعد براشون یه قصه تعریف کردم فرداش هی راه می رفتن قربون صدقه هم می شدن:))

-نه خیلی من و تو هم می دونیم دعوا خواهری چیه:|

+خب باید یه چیزی تو مایه های دعوای خواهر برادری باشه دیگه،هان؟:|

_نمی دونم من که تا حالا خواهر نداشتم:|

+خب منم نداشتم:|

-برای همین می گم دیگه!


:|    |:

  • صبا ...

تو اون فیلم  که کاترین زتا جونز توش بازی می کرد و نقش یه سرآشپز رو داشت،هر وقت اعصابش بهم می ریخت می رفت تو قسمت انبار غذا آشپزخونه و نفس عمیق می کشید.تو دانشگاه وقتی اعصابم مختل می شد،خودم رو می رسوندم به دفتر فرهنگی،اونجا یه کولر خیلی بزرگ داشت که طرفدار نداشت،یه آب سردکن داغون هم کنارش بود.اونجا می تونستم نفسای عمیق بکشم.الان وبلاگم برام حکم انبار غذایی برای زتا جونز و کولر بزرگ توی ایام دانشگاه  رو پیدا کرده!

  • صبا ...