روی خط استوا

۹ مطلب با موضوع «راوی» ثبت شده است

می خوام ماجرای میترا رو براتون تعریف بکنم.شما احتمالا میترا رو نمی شناسید و اون روز بارونی که پشت پنجره ایستاده بود و گریه می کرد و به صدای بوق بوق ماشین عروس گوش می کرد در کنارش نبودید.میترا اون زنی نبود که توی اتوبوس روز سه شنبه دیدینش و حس کردین چهره اش خسته است یا با خودتون گفتین چه قدر شبیه نوه خاله بزرگ است.نمی دونم!شاید هم شماها میترا رو دیده باشید و حتی توی عکس های یادگاری تون باشه و کلی باهاش خاطره داشته باشید،اما اون شب هیچ کدوم از شماها کنار میترا نبود.شواهد حاکی از این که نبودید،در هم شکستگی میترا و لرزش شونه هاش به خاطر قلب  زخمی اش و های های گریه کردنش گواه خوبی برای تنهایی میترا ست.

بگذارید مثل فیلم ها یه فلش بک بزنیم به قبل از سکانس پنجره/میترا/صدای بوق بوق ماشین عروس

میترا مثل تمام سیندرلاها و سفید برفی ها بسیار زیبا بود.زنی با پوستی زیبا و چشمانی درخشان که به جای ازدواج با یه شاهزاده با دوست برادرش که البته او رو مثل یک ملکه دوست داشت،ازدواج کرد.

احتمالا میترا شبیه همه تازه عروس ها برای خریدن وسایل خونه اش خوش سلیقگی به خرج داد.میترا شبیه همه تازه عروس های دیگه برای شاه داماد ناز کرده و البته که نازش خریدار داشته.چرا که همسرش سخت دوستش داشت.

بریم فصل دو!بله به همین سرعت.من اصلا از معطل کردن خواننده خوشم نمیاد.اگر راننده تاکسی می شدم مسافرهام رو همیشه از راه های میانبر می بردم که زودتر به مقصد برسن.

چراغ روشن آینده با فهمیدن نازایی میترا کور شد.خبر تکان دهنده بود برای میترا و همسرش؛ اما این خبر تکان دهنده تیتر هیچ روزنامه ای توی اون سال ها نشد.بالا رفتن قیمت نفت و دلار مهم تر از نازایی میترا و قرار گرفتن احساساتش در مرز متلاشی شدن بود وقتی با زخم زبان اطرافیان زانوهاش خم شد.شاهزاده دیگه از هر آینه قصر کوچکشون به موهای میترا که شانه شون می زد،نگاه نمی کرد.شاهزاده دیگه میترا رو از پشت سر در آغوش نمی گرفت و در گوشش زمزمه های عاشقانه نمی خوند.عشق مثل آدم برفی ای جا مانده از زمستان با اولین آفتاب بهاری آب می شد...فصل سه!راستش گاهی احساس می کنم شبیه دونده های مسابقه دو با مانعم و باید از روی مانع ها بپرم تا زودتر به خط پایان برسم! اووووف

چرخدنده های زندگی افتاد به روغن کاری.دیگه رو روال خودش خورشید به صبح و ماه به شب نمی رسید.میترا روز و شبش رو گم کرده بود و اداره هواشناسی تمام روزهای آینده رو بارانی اعلام کرده بود.

مهر و امضای طلاق و بعد...

میترا /پنجره/صدای بوق بوق ماشین عروس....

خواهش می کنم خواهش می کنم نور فلش های دوربین ها رو قطع کنید،صدا می رسه؟بله من داستان نویسی رو از کوچه های خاکی وبلاگستان شروع کردم.اولش هیچ کسی من رو جدی نمی گرفت و خب هیچ کس هم عاشقم نشد که بعدا شکست بخورم و نویسنده بشم!این بود که با قصه میترا شروع کردم.ممنونم این جایزه برای من؟!من از همین تریبون از همه مخاطبای وبلاگم تشکر می کنم.همین!

میترا همراه برادرش مثل پرنده ای که وقت کوچش رسیده باشه،پرید و رفت.هیچ کس خبری ازش نداشت.اما هدهد خبر می آورد که میترا از پنجره واحد بیست و سوم آپارتمانی در تهران صدای جیغ و گریه اولین بچه مهرداد همسر سابقش رو می شنید و خودش رو توی تمام عکس های خانوادگی اش در حالی که انگشت هاش توی دست های کشیده اش قفل شده بود،تصور می کرد.

چهار.راستی چرا یه عده چهار رو می نویسن چار؟!بهتر نیست به رسم الخط فارسی احترام بگذاریم؟!

برادر میترا یک روز در اتاق رو باز کرد و کتاب های دانشگاه رو مثل واحدهای آپارتمانی که میترا توش زندگی می کرد،روی هم چید و ازش خواست که از خود الانش بالاتر بره تا برسه به پنت هاوس!

میترا میون اون همه آمار و عدد و رقم قدم گذاشت نمی دونست چی قراره پیش بیاد.مثل عبور یه سرباز ناشی از میدون مین بود.ناامیدانه ادامه داد.افتان و خیزان چون برگ ریزان در هر پاییزان،ادامه داد!بعد کم کم زندگی زیر قدم هاش جوونه داد.

پنج.می دونم دوست ندارین حرف بزنم!چشم:|

مهرداد پدر چند دختر شد.زندگی شبیه اش کرد به یه مرد لاغر و عینکی که همه دوستش داشتن.مهرداد کم حواس بود.کسی نمی دونه این کم حواسی مربوط به قبل از میترا بود یا بعدش!توی یه اداره مشغول به کار شده بود.روز و شبش شبیه هم بود تا جایی که وقتی زنش ازش می پرسید این پارچه روشن یا اون پارچه تاریک؟می گفت دوتاشون شبیه همن!

و البته زنش با خودش فکر می کرد که خب مهرداد یه مرد و مردا نمی تونن رنگ ها رو از هم تشخیص بدن!

خبر تحصیل و ازدواج و بچه دار شدن میترا که سه فصل تازه در زندگی اش بود رو یه آشنای مشترک به گوش مهرداد رسوند.خبری که مهرداد با شنیدنش دستاش رو به دو طرف سرش فشار داد و گفت:دروغ دروغ!میترا بچه دار نمی شد!

فصل آخر

اون روز مهرداد حال خوشی نداشت.یکی از روزهای کاری اش بود.ولی شبیه روزهای دیگه نبود.کلافه بود.یه وزنه سنگین توی سرش مثل آونگ به چپ و راست می رفت.همش حس می کرد وزنه می خواد از سرش بیاد بیرون.با وزنه توی سرش حرف می زد،فکر می کرد یه جنین.جنین بچه خودش و میترا.داشت بزرگ می شد می خواست از چشم هاش از دهنش متولد بشه.اما مهرداد خودش رو توی درد پیچیده بود و ساکت روی صندلی کارش جمع شده بود مثل یه جنین.

معاون شرکت صداش زد.چند بار اما مهرداد چیزی نمی شنید.آقای خاکساری چند تا بشکن جلوی چشم های مهرداد زد:تو هپروتی؟چند بار دارم صدات می زنم.

اون لحظه ای که مهرداد پرونده ها رو از روی میزش جمع کرد و رفت توی اتاق آقای خاکسار من و شما اونجا نبودیم.مهرداد هیچ وقت خاطره اون روز رو برای هیچ کدوم از ما تعریف نکرده.اون نگفته که پشت دری که بسته شد چه اتفاقی افتاد که بحث شد که مهرداد یقه آقای خاکسار رو گرفت که ...

دستبند/زندان/جرم:قتل نفس/حکم:اعدام

چرا بچه مهرداد و میترا متولد نشد؟چرا زندگی گاهی اوقات مرگ به دنیا میاره؟!

من نمی دونم!در زندان رو باز کردن و بهش خبر دادن که خاکسار مرده.مهرداد طلوع روز بعد رو ندید.

جرم:قتل نفس/حکم:اعدام/علت مرگ:سکته قلبی 

میترا توی مراسم خاکسپاری مهرداد نبود.احتمالا کیلومتر ها دور تر داشت دنبال جای پارک برای ماشینش  جلوی مهدکودک دخترش می گشت.مهرداد کیلومترها دورتر،از پنجره یک قبر به مردم بالای سرش نگاه می کرد و حس می کرد چقدر تنش خسته است و خیلی وقته که نخوابیده.مهرداد خیلی خوابش می اومد،پس خوابید.قبرستان زیر بارانی که یک دفعه شروع به باریدن کرد،شسته شد.

  • صبا ...


"پریروز نه پس پریروز منو و پژمان و پیمان و پرویز رفتیم خیابون پیروزی بین راه 5 کیلو پسته پرتقال و پپسی خریدیم رفتیم خونه پیمان اینا..."

سیاوش دستش را به سمت جیب شلوارش برد و کاغذی را که مرتب تا شده بود در آورد،گوشه ای پناه گرفت و گرم خواندن شد:"به نام خدایی که موسی را از آب به مادرش باز پس داد..."

علی ترقه،چشم هایش را زل کرد و نفسش را داد بیرون و گفت:"...جاتون خالی،عزرائیل را غضب کرده نبینین. پسته پرتغال پپسی رو خوردیم.پوست پسته و پرتغال و پپسی رو ریختیم تو پاکت از پنجره پرت کردیم توی پیاده رو بعد پنج دیقه دیدیم پلیس از پله اومد بالا گفت:چرا پوست پسته و پرتقال و پپسی رو از پنجره پرت کردین تو پیاده رو؟!"

"سلام سیاوش جان

قرآن را که باز کردم این آیه آمد.امیدوارم حالت خوب باشد و از جانب ما هم نگران نباشی.خداوند سبب ساز است و هرچه باشد زمان چه به سختی و هر طور هست می گذرد،فقط کمی دوری تو برایم سنگین است..."

مرتضی پرید وسط جمع شش هفت نفره ای که دور هم حلقه زده بودند و با کف دستش  یک ضربه به شانه علی زد و گفت:خو بعدش چی شد داش علی؟

"گفتیم پیش آمده پیش میاد دیگه پیش از غذا پیش بند بزن پشتک بزن پیش ما بیا گفت تا پنج دیقه دیگه باید بریم پاسگاه پلیس بعد از پنج دیقه رفتیم پاسگاه پلیس یک سرهنگ بوده بنام سرهنگ پرند..."

"به خدا امیدوار باش،از جهت مخارج روزانه ما نگران نباش، رفتم خانه برادرم یدالله و 10 تومان پولی را که ازش می خواستیم،بهم داد..."

کف دست های مرد عرق کرد،کف دست هایش را روی زانوی رنگ و رو رفته شلوارش کشید.ذهنش فلج شده بود قادر نبود ماه های دوری از خانه اش را بشمرد.صورت کودکانه بچه هایش جلویش قد می کشید.

"گفت:چرا پوست پسته و پرتغال و پپسی از پنجره پرت کردین تو پیاده رو؟!"

"بچه ها حالشان خوب است از بابتشان نگران نباش.برایشان جا انداخته ام که در چه وضعیتی هستیم،هر وقت بهانه ات را می گیرند و بی قراری می کنند،می برمشان پارک،آرام می شوند....

کسی که همیشه به یاد تو است-نرگس"

این آخرین نامه ای بود که از نرگس به دستش رسید.پنج ماه قبل از عملیات،سال چند بود؟62،سه سال قبل از اسارت.حالا کجا بودند؟چه کار می کردند؟در سلامتند؟جایشان خوب است؟نامه را بوسید و توی جیبش برگرداند.چقدر نامه نرگس دلتنگ بود.از جوهر آبی کج رفته روی کاغذ کاهی،اشک هایش را می دید،انگشتانش را که به سمت چشم هایش رفته بود.خستگی نشسته بر چهره اش،خمیدگی قامتش.کهنگی روسری اش...دلتنگی،دستش را دور گردنش تاب داده بود و داشت خفه اش می کرد.پتوی خاکستری اش را روی سرش کشید و منتظر ماند تا با صدای هر توپ شلیک خنده علی و بچه ها،بغضش را خالی کند.

"گفتیم پیش آمده پیش میاد دیگه پیش از غذا پیش بند بزن پشتک بزن پیش ما بیا گفت نخیر باید پنج هزار و پانصد و پنجاه و پنج تومان جریمه بدین خلاصه پنج هزار و پانصد و پنجاه تومان جریمه دادیم از اون موقع تا حالا پشیمون پشیمون پشیمون هستیم".

توپ ترکید.خنده/بغض...

*از نوشته های قدیمیه که یه بار بازنشرش کردم ولی به دلیل بسته بودن نظرات،نشد که از دیدگاهتون بهره مند بشم:)


  • صبا ...


دیپلم ریاضی داشت،نظام قدیم.پدرش بعد مرگ مادرش دوباره ازدواج کرد.یه برادر ناتنی داشت که جونشون واسه هم درمیومد.اسم خودش شاه علی بود،ولی صداش می‌زدن"شالی".موهاش شونه زده،لباساش مرتب،همیشه خدا دو دست کتاب که با بند بسته بودش،تو دستش بود.درس‌خون بودا،ولی بیشتر از درس‌خون بودن،مغزش خوب کار می‌کرد.پرچم همه کشورا رو بلد بود.جمع و تفریق و حساب و کتاب و شعر و حافظ و سعدی و بیهقی‌اش هم خوب بود!خلاصه همه چیزش جور بود.هر جمعه با برادر ناتنیش سیاوش،می‌رفتن کوه.شالی شعر می‌خوند،سیاوش دفتر حسابش رو باز می‌کرد جلوی خودش،تمرینایی که شالی براش نوشته بود رو حل می‌کرد.همه چیز خوب بود،مثه بهار،مثه بارون،مثه هوای اول صبح.اول قصه شالی، مثه همه قصه‌ها خوب بود.
شالی شعر می‌خوند:خوشتر از دوران عشق ایام نیست
سیاوش بیت بعد رو می‌خوند:بامداد عاشقان را شام نیست
_مطربان رفتند و صوفی در سماع
_عشق را آغاز هست انجام نیست
مثه بچه‌ها دور خودشون چرخ می‌زدن:کام هر جوینده‌ای را آخریست
_عارفان را منتهای کام نیست....
سیاوش  خندش می‌گیره،عقب می‌ره و عقب می‌ره و عقب می‌ره.
چقد تلخه...چقد تلخه که زندگی دکمه "برگشت" نداره.اگه داشت،شالی دکمش رو می‌زد،نمی‌ذاشت سیاوش اون قدر عقب بره که پاش لیز بخوره و از دره پرت بشه پایین.
شالی وقتی می‌بینه سیاوش پرت شده،در یه آن،قالب تهی می‌کنه.تموم زندگیش میاد جلو چشماش.دلش می‌خواست  کابوس باشه،ننه منیرش آب بپاشه رو صورتش و از خواب بیدارش بکنه؛چشماش رو باز کنه و ننه منیر رو ببینه که چارقد پر گلش رو پیچونده دور کمرش و داره دورتا دور حیاط رو اسفند دود می‌ده و صلوات می‌فرسته.این بار دیگه بهش نمی‌گفت:محمت نه محمد ننه منیر.این بار می‌ذاشت صدای ننه منیر توی گوشش بگه:"اللهم صل علی محمت و آل محمت"؛فقط کابوس باشه.سیاوش هنوز باشه.بذار ننه منیر تا انقراض دنیا ندونه که "د" "ت" نمی‌شه.
پاهاش می‌لرزید.رفت جلو،جلوتر.نگا کرد ته دره،خبری از سیاوش نبود.سیاوش آویزون مونده بود بین زمین و آسمون.معلق معلق.دستش رو گرفته بود به یه بته خار که از دامنه زده بود بیرون.کف دستش پر از خون بود،ولی خار رو ول نمی‌کرد.کی فکرش رو می‌کنه که یه روز یه خار،بتونه از مرگ نجاتش بده.نمی‌دونم سیاوش هم تا حالا فکرش رو کرده بود یا نه.اون لحظه اصلن می‌تونست به این چیزا فکر بکنه یا نه.ولی با دستش محکم خار رو گرفته بود.
شالی نفس عمیقی می‌کشه.کتش رو میندازه یه گوشه  و دراز می‌شه رو زمین،دستش رو می‌کشه سمت سیاوش.تنش رو کش میاره تا دست لاغرش بلند تر بشه و برسه به دستش.سیاوش انگشتاش به انگشتای شالی می‌خورد،اما نمی‌تونست دستش رو تو چنگ بیاره.شالی تا نیم تنه خم می‌شه.یه دستش رو می‌گیره به کنده کهنه کنار دره و یه دستش رو دراز می‌کنه سمت سیاوش.نه فکر کنی به همین راحتی که من می‌گما،نه خیلی سخته.بالاخره انگشتاش رسید و بازوی برادرش رو چنگ زد و کشیدش بالا.
سیاوش نفس نفس زنون خودش رو کشید بالا.شالی دستش رو بند کرد به کنده درخت.یه آن حواسش رفت،دستش رها شد، پاش سُرید روی سنگا،خورد به صخره ها ،افتاد ته دره.
سیاوش رو زانو‌هاش نشست،شوکه برادرش رو نگا کرد که چه طور می‌خورد به صخره ها و می‌رفت پایین.
دره اش عمیق نبود،اما سنگ داشت،سنگای نوک تیز،سنگای سخت...شالی جنازه شده بود ته دره...
حتما خیال می‌کنی شالی ته اون دره افتاد و مرد.شاید اگر سیاوش می‌افتاد،می‌مرد یا هر کس دیگه‌ای.اما شالی نمرد.چرا ؟نمی‌دونم...همون طور که نمی‌دونم چرا یکی قبل از تولدش می‌میره،یکی تو هفت سالگی می‌میره،یکی تو بیست سالگی یا یکی مثه پسر بزرگه استاد جعفر،وقتی مدرک دکتراش رو صندلی بغل دستشه تصادف می‌کنه و می‌میره.یکی تو اوج موفقیت یکی تو اوج نکبت.یکی خودش می‌خواد بمیره،یکی مرگ زندگی‌اش رو می‌گیره.شالی نمرد،اما حافظهاش رو از دست داد.نمرد‌،اما دیگه شعری حفظ نبود که بخونه.سیاوش رو هم نمی‌شناخت.ننه منیر رو نمی‌شناخت.آدما رو نمی‌شناخت.حتی یادش رفت که قبل پرت شدنش از کوه،عاشق خاتون بوده.شالی نمرد،اما ذهنش خالی شد از خاطره از صورتا از آدما.فقط یه چیز یادش موند:پرچم کشورا!
حافظه‌اش رو از دست داد:خاطره‌ها رو شعر‌ها رو آدما رو....اینم خودش یه جور مردنه دیگه.
حتما خیالته که بعدش دنیا براش یه شکل دیگه‌ای شد.اما این  وقتی می‌شه که شالی  قبل از اون رو تو خاطرش داشته باشه.اما ذهن خالی چیزی برا قیاس کردن نداره...شالی ذهنش خالی شده بود،با گذر زمان کم کم خاطره‌ها یادش میومد،سیاوش یادش میومد،ننه منیر یادش میومد،شعر گفتن یادش میومد.اما فقط همین‌ها.خیلی چیزا برای همیشه از ذهن شالی پاک شد.اون که یه وقتی سرراسته بازار رو سکو سنگی می‌نشست و به بچه‌ها ریاضی درس می‌داد،حالا تو کوچه‌های تنگ و باریک محله می‌دوید و فرفره‌های رنگی‌اش رو جلوی باد می‌گرفت و هووهووو هووو می‌کرد.انگاری چند سال بچه تر شده بود.
روزگار از نظر آدمای دیگه به شالی بد کرده بود،اما شالی تو دنیای بچگیش غرق بود؛آواز می‌خوند،تو رودخونه شیرجه می‌زد،شنا می‌کرد،برا  بچه‌ها فرفره رنگی دُرس می‌کرد،برا دلداده‌های جوون شعر می‌نوشت.روزا اینجوری سپری می‌شد.سیاوش به برادرش نگا می‌کرد و غصه می‌خورد.عاشق شد،برادرش رو نگا کرد و غصه خورد. ازدواج کرد و برادرش رو نگا کرد و غصه خورد. پدر شد و برادرش رو ...دیگه نمی‌تونست تو چشای برادرش نگا کنه...یه شرمندگی همیشگی باهاش بود.خودش رو مقصر می‌دونست،‌خودش رو سرزنش می کرد.اما هیچ کدوم از اینا،حال شالی رو بهتر نمی‌کرد؛این بود که تصمیم گرفت برادرش رو بفرسته تهرون برا کار؛تو تهرون اون سالا اتفاقایی افتاد که اقبال شالی رو روشن کرد.ملکه ثریا که از اقوام مادری شالی بود،همسر شاه شده بود.تصویر ملکه چشم زمردین با لبخند ملیح از قاب تلویزیون سیاه و سفید مش عبدالله که سرکوچه،خوار وبار فروشی داشت، به سیاوش می‌گفت که روزای خوبی در راهه.این بود که شالی رو با یه نامه فرستاد خونه پسر عموهای مادرش تو تهرون.پسر عموهایی که حالا فقط خان زاده نبودن،پسر عموی ملکه ایران بودن و کیا و بیایی پیدا کرده بودن.
 آدما همیشه به بالا نگا می‌کنن،به بالای سرشون،به آسمون تا براشون بارون بباره.به سقف تا چراغش روشن بشه.به بالادستاشون تا براشون کاری انجام بدن.به اونایی که رفتن بالا تا براشون دست تکون بدن...آدما همیشه به بالا نگا می‌کنن.سیاوش هم همین کار رو کرد.سرش رو گرفت بالا تا ببینه اون بالا چه خبره تا دست شالی رو بگیره و ببره بالا.اونا همیشه به بالا نگا می‌کنن ولی همیشه نمی‌دونن چه قدر بالا و چرا؟نمی‌دونن تا کجا برا پرواز تو نظرشون باید باشه ...بالا بالا بالاتر از ابر هم بالاتر هر چه بالاتر بهتر هر چه بهتر زیباتر!
جونم برات بگه،شالی با نامه سیاوش رفت تهرون.خیابونا شلوغ،آدما غریب،اسما و کوچه‌ها نا آشنا.ولی اگه شالی دو تا کار رو توی این دنیا  خوب بلد بود،یکیش فرفره درست کردن بود و یکی پیدا کردن آدرس. رفت تا رسید به خونه پسر عموهای ثریا.خونه‌های اعیونی،مجسمه‌های بزرگ،فواره‌های سنگ مرمری که از دهنشون آب می‌ریزه بیرون.ازش گرم استقبال کردن و نازبالش پشت سرش گذاشتن و قلیان و ساز و آواز و کباب.
پسر عموها بعد  حال و احوال پرسی،نامه سیاوش رو خوندن و شالی رو برا باغ بونی خونه خواهرشون،احترام خانم فرستادن.می‌گن احترام خانم زن زشتی بود که خوشگل به خودش می‌رسید، این بود که دستت نمی‌یومد واقعی قشنگه یا نه!احترام اتاق انتهای باغ رو داد به شالی و یه ماهیانه براش مقرر کرد تا روزگارش بچرخه.هر بار هم با بهانه و بی‌بهانه پولی می‌ذاشت کف دستش.تو خونه‌ش یه کلفت داشت،زبر و زرنگ، پوست گندمی، چشم و ابروی مشکی.این ور بوم تخته قالی می‌تکوند،اون ور بوم برنجا رو هوا می‌داد.اسمش؟اقدس.میز ناهار خوری که اقدس می‌چید،دیدنی بود؛سرویسای چنگال و قاشق نقره،جام بلور،‌شمعدون‌های طلا کوب شده به سیاق قجری،گردگیری آینه‌ها و مجسمه‌ها.خُلاصَش کنم به وقت عروسی و عزا،اقدس یه پای مجلس بود.فقط از خاطر کدبانوییش نبودا،شیرین زبون هم بود،مهمونا رو سر ذوق می‌اُورد.شالی، هر جای خونه بزرگ احترام خانم  سر می‌گردوند، اقدس رو می‌دید.یه بار با چین دامنش، یه بار با چین لبخندش، یه بار با صدای قهقهه‌هاش دین و دنیاش می‌لرزید.کاغذ برمی‌داشت،واسش شعر می‌نوشت و میداد دسش.اقدس چند کلاسی سواد داشت، ولی نه قدری که بفهمه شالی از این همه کلمه عجیب و غریب که چیده رو کاغذ چه غرضی داره،برا همین بی‌محلی می‌کرد و شالی پیش خودش اینا رو کرشمه و ناز یار می‌دونست و غزل‌هاش سوزناک‌تر می‌شد!
تا اینکه یه بار دل رو به دریا زد و خودش شعرش رو برا اقدس خوند.اقدس چینی به پیشونیش انداخت و گفت:"قصدت چیه؟"
شالی گفت:"شر نیست به مولا.خیره"
اقدس دوزاریش افتاد:"خب اگر شر نیست راه و رسمش این نیست.من خانم دارم.باید به احترام خانم بگی."
شالی اقدس رو از احترام خواستگاری کرد.احترام خانم خجسته و خندون گفت:"فقط یه شرط داره.اقدس بره،امورات خونه من رو کی سرو سامون می ده؟!"اقدس پرید وسط که:"خانم من یکی رو می‌شناسم."
این بود که کشور،دوست اقدس جاش رو تو خونه احترام خانم گرفت و اقدس زن شالی شد و رفتن پی سرنوشتشون.اینایی که برات دارم می‌گم رو جای دیگه‌ای نمی‌شنویا.راست و درستش دستِ من.می‌گن خوب تعریف می‌کنم.راس می‌گن؟
شالی و اقدس رفتن شهرستان.شدن مستخدم یکی از خونه‌های جنگلی.خونه‌های جنگلی،خونه‌های بزرگ ویلایی بود که برا روسای ادارات می‌ساختن؛چون دور و اطرافش درخت زیاد بود بهش میگفتن "خونه  جنگلی".بهشون بنگله هم می‌گفتن.می‌گن بنگله همون بنگلیه (bangle) یعنی النگو!
این خونه‌ها یه سوئیت کوچیک داخلشون بود که مخصوص مستخدما بود.یه اتاق و آشپزخونه و یه حیاط کوچیک که متصل می‌شد به حیاط بزرگ و پر گل ویلا.تو حیاط ویلا میز و صندلی‌های سفید عصرونه می‌ذاشتن.اولین ارباب اقدس و شالی آدم خوبی بود،هواشون رو داشت.اقدس و شالی صاحب سه تا دختر شدن که عروسکاشون عروسکایی بود که دخترای ارباب دور مینداختن.لباساشون لباسای نیمدار دخترای ارباب و زمین بازیشون باغ خونه ارباب.
ارباب بعد  چند سال رفت و جاش رو چند تا مهندس جوون و مجرد گرفتن.اقدس کارای خونه رو می‌کرد و شالی باغ رو سرو سامون می‌داد.اما از وقتی مهندسای جوون اومده بودن، شالی رو کارد می‌زدیا خونش در نمیومد،بهانه گیر شده بود و پاپی اقدس.اقدس دسش اومده بود؛این بود که به ارباب جدید گفت که وقت صدا زدنش اسمش رو نیاره،اجازه بده اول میز رو بچینه، بعد خبرشون بکنه بیان برای صرف صبحونه و ناهار و شام.گفت شوهرش بدش میاد یه مرد غریبه  به اسم کوچیکش صداش بکنه و موقع کار کردنش ببیندش.مهندسا قبول کردن.ولی شالی هر روز که می‌گذشت بهانه گیر تر می‌شد:"چی بهت گفت؟ چرا گفت؟ کدومشون گفت؟"اقدس می‌گفت:"تلخی نکن مرد.من کلفتم.راه رسم کلفتی اینه،چاره چیه.نون از کجا بیاریم؟!"
مهندسا رفتن و جاشون رو خانواده تابان گرفتن.مرد خانواده تابان مامور ساواک بود، هر وقت از دست شالی عصبانی می‌شد،چند نفر رو می‌فرستاد که ببرنش یه کتک مفصل بهش بزنن.آخه شالی مشاعرش از کار افتاده بود و دیگه حال و روزش رو به راه نبود.ناسزا می‌گفت به ارباب و سیلی می‌خورد،ناسزا می‌گفت به شاه و سیلی می‌خورد،ناسزا می‌گفت و...سیلی می‌خورد.تابان شش ماه انداختش تو زندون تا بلکه به قول خودش سر عقل بیاردش.بعد شش ماه همون آش بود و همون کاسه.این بار فرستادنش دارالمجانین.تو تیمارستان از بالای حصار براشون غذا مینداختن.بدبختا خیز بر می‌داشتن و برنجا و خورشای  ریخته رو زمین رو جمع می‌کردن و می‌ذاشتن دهنشون.شالی یه تکه نون رو از زمین برمی‌داشت،می‌تکوند،بسم الله می‌گفت،چند قسمش می‌کرد برای قوت روزانه‌ش.
یه بار یه مُلا آوردن تا براشون احکام بگه در مورد اینکه چه طور خودشون رو با آب طاهر بکنن.شالی سوالا رو درست جواب می‌ده و ملا اسم و رسمش رو می‌پرسه و اون قدر پیگیر کارش می‌شه تا آزادش می‌کنه.شالی می‌ره پی زن و بچه‌اش که حالا تابان از خونه بیرون انداخته بودشون و آواره شده بودن.
یه خونه نقلی پیدا می‌کنن و ساکن می شن،ولی دیگه روزگار به مراد نمی‌چرخه.
اقدس برا سیر کردن شکم بچه‌هاش دست به دامن همسایه‌ها می‌شه.پچ و پچ و پچ همسایه‌ها از دیوار زندگیشون بالا می‌ره.اونقدر بالا می‌ره که اقدس برا اینکه هم شکم بچه‌هاش رو سیر بکنه و هم حرف دنبالش نباشه،از شالی جدا می‌شه و یه روز میاد دست دخترا رو می‌گیره و می‌ره.می‌ره و چند سال بعد از سگ دو زدن و کلفتی خونه این اشراف زاده و اون شاهزاده، زن یه لنج دار عربی می‌شه به اسم میر مجید و زندگیش رو به راه می‌شه.
می‌خوای بدونی شالی چی شد؟از یه جایی به بعد زندگی  می‌افته رو سرازیری...شاید هم قصه گو  خسته می‌شه که می خواد زود برسه به آخرش تا کتابش رو ببنده و بره سراغ یه قصه دیگه و سرنوشت یه آدم دیگه رو سیا مشق کنه.
تا اونجایی که من خبر دارم،دختر بزرگ شالی هر چند وقت یه بار بهش سر می‌زد، براش سیگار می‌آورد.یه روز که مثه همیشه اومده بود بهش سر بزنه،دید که شالی جون نداره و فرفره‌های رنگیش دورش افتادن.
میرمجید هم چند سال بعد مرد.دخترای شالی ازدواج کردن و اقدس هر سال می‌ره مشهد،واسه نذرش می‌ره.سیاوش با نوه‌هاش زندگی می‌کنه.عموزاده‌های ثریا همراه خواهرشون بعد  انقلاب پناهنده می‌شن به سوئد.این وسط انگار فقط قصه شالی که سوت و کوره...نگی خیالاتیَما!منم شنیدم.می‌گن فرفره‌های رنگیش رو وقتی فوت می‌کنی،می‌چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن...

  • صبا ...



سباستین یک مرد کوتاه قد مو مشکی با جثه لاغر بود که وقتی با دوچرخه اش از کنارم رد می شد و دیرینگ دیرینگ زنگ اش را به صدا در می آورد،می پریدم هوا و دستم را می گذاشتم روی قفسه سینه ام تا قلبم از جایش کنده نشود و نیفتد وسط خیابان؛اما او بلند بلند می خندید و می خواند:"جاناتان مرغ دریایی خوشبختی است،اگر هر بار که تو  کنار دریا ایستاده ای،تماشایت می کند!"یک بار هم که مقابل ویترینی ایستاده بودم و با دستانم پول های توی کیفم را لمس می کردم تا ببینم برای خریدن سبد گل های  ارکیده سفید به اندازه کافی پول دارم یا نه،با انگشتش تلنگری به لاله گوشم زد و وقتی چهره رنگ پریده ام را دید ،دست هایش را توی جیب شلوار پارچه ای اش فرو برد، سرش را داد عقب  و قاه قاه به من خندید.در درونم حس ترس و نفرت عمیقی نسبت به سباستین مو مشکی داشتم.دلم می خواست دست بگذارم دور گردنش و ناخن هایم را در پوست سپید گلویش فرو بکنم.می توانستم چهره خودم را در حالی که دندان هایم از خشم به هم ساییده می شوند و عضله های صورتم که به سمت بالا منقبض شده ،تصور کنم و صورت کک مکی  این موجود رذل را که از ترس قرمز شده و دهانش عین دهانه غار باز مانده و تا ته حلقش دیده می شود.با خودم عهد بسته بودم یک بار حسابی از خجالتش دربیایم؛ تصمیمی که وقتی داشتم به جزئیاتش فکر می کردم،با سبد گل های ارکیده سفید که در دستان سباستین جا گرفته بودند،مواجه شد .(خوب معلوم است دیگر،در چنین مواقعی یک زن چه می تواند بکند؟! الا اینکه گونه هایش از شرم سرخ بشود و با لحن آرام و دل انگیزی بگوید:آه سباستین عزیزم،غافلگیرم کردی.مثل همیشه،اما این بار کمی متفاوت!)عطر گل های ارکیده با بوی تن سباستین که چیزی شبیه به نارگیل آفریقایی له شده ای بود،در هم آمیخت و تا جلوی سوراخ های بینی ام بالا آمد.جداره های داخلی بینی ام شروع کرد به خارش،انگار موجودات  ریز مضحکی داشتند  آن را به شکل بی رحمانه ای قلقلک می دادند:ها/هاه...هاپچی!ها /ها/هاه ...هاپچی!عطسه هایم تداوم داشت.هیچ وقت فکر نمی کردم که اگر قرار است به چیزی آلرژی داشته باشم،آن چیز می تواند نارگیل آفریقایی له شده باشد!سباستین گل های ارکیده را جلوی صورتش و با دست دیگرش دستمالی را به طرف من گرفته بود.دستش را پس زدم  و عطسه ها ادامه پیدا کرد.عابرینی که تند تند از کنارمان عبور می کردند،کم کم از حرکت ایستادند.اتومبیل ها متوقف شدند و راننده ها شیشه ماشین هایشان را پایین آوردند،پنجره آپارتمان ها باز شد و کله هایی که هر کدامشان صاحب دو چشم حیرت زده بود،روی چارچوب های آجری اش به سمت پایین تا کمر خم شدند تا زن جوان لاغری را که  جوراب شلواری با نقش لوزی های خاکستری بدرنگی به پا داشت و پشت سر هم  و بی وقفه عطسه می کرد را تماشا کنند،بینی ام متورم و سرخ شده بود و اندازه اش با هر عطسه بزرگ و بزرگ و بزرگ تر می شد.واکنش آدم های اطرافم:اوووووووووووووه!!!!جمعیت در حالی که زیر لب به من و کثیف کاری بینی ام فحش و ناسزا می دادند،کم کم از اطرافم پراکنده شدند و من تنها ماندم با سباستین که همچنان با همان گل های ارکیده جلوی صورتش و دستمال سفیدی که به طرف من گرفته بود و به حالت بای بای تکانش می داد،پابرجا ایستاده بود.داشتم زیر وزن سنگین بینی بزرگم، از پای در می آمدم که او فریاد زد:"اوه!خواهش می کنم این قدر لجبازی نکن.چرا کمک من را نمی پذیری؟!!"
در حالی که صدایم به سختی بالا می آمد و عطسه ها،کلمه هایم را می بریدند، گفتم:"..تو...ها...هاه...مرا...هاپچی....می...ها...هاه...تر...هاپچی...سانی!"سباستین گل ها را از جلوی صورتش پایین آورد و با اندوه و تاثری عمیق به چشم های باد کرده و سرخ شده ام و بینی ورم کرده ام،نگریست:"اما من تو را دوست دارم!"دیگر قادر نبودم این وضعیت را تاب بیاورم.دستمال را از دستش قاپیدم و جلوی بینی ام گرفتم و چند فین جانانه!
عجیب بود.شاید باور کردنش دشوار باشد،اما ورم بینی ام خوابید و کم کم کوچک و کوچک و کوچک تر شد و به حالت طبیعی اش بر گشت.اگر حرفم را باور نمی کنید می توانید حقیقت را از زبان مرغ دریایی که دارد برفراز سرمان پرواز می کند،بپرسید یا اگر چنین امکانی برایتان وجود ندارد،از همسرم سباستین!

  • صبا ...


مردی پس از جدایی از همسرش تمام وسایلی که متعلق به او بود را از خانه بیرون انداخت.لباس‌هایی که می‌پوشید عطرهایی که استفاده می‌کرد آینه ای که جلویش می‌ایستاد و دست توی موهایش می‌کشید مبلی که رویش می‌نشست.فنجانی که تویش قهوه می نوشید.تختی که رویش می‌خوابید.صابونی که برای صورتش استفاده می‌کرد.کف پوشی که رویش راه می‌رفت.پنجره ای که کنارش می‌ایستاد و منتظرش می‌ماند.موسیقی که با هم گوش می‌کردند.نامه‌های عاشقانه‌شان.کتاب‌هایی که با هم می‌خواندند.بعد رفت سراغ آلبوم عروسی و حضور زنش را در عکس‌ها قیچی کرد.خودش توی عکس‌ها جا مانده بود با چشم‌هایی که پر از آن دیگری بود.این بود که ناگزیر شد چشم‌های خودش را هم از توی عکس‌ها قیچی بکند.بعد با خیال راحت روی کاناپه نشست تا در فضایی به دور از خاطرات زنش تلویزیون تماشا کند.تلویزیون را که روشن کرد صدای شاد زنش توی خانه پیچید:سلام.بعد زنش را دید با همان لحن و لبخندی  که عاشقش شده بود داشت توی تلویزیون شعر می‌خواند.فکر هر چیزی را می‌کرد الا اینکه زنش مجری برنامه مورد علاقه‌اش بشود!

  • صبا ...

پرده سینما روی تصویر مردی که فریاد می زند،پاره می شود و خیابان مثل ماری از میان پارگی خیز بر می دارد و دراز می کشد روی سر تماشاچیان.تماشاچیان جیغ می زنند و ناخن هایشان را توی پوست چرمی صندلی های قرمز فرو می برند.چنگ می زنند تا  تنشان را از له شدن زیر آسفالت داغ خیابان نجات بدهند.مردی روزنامه وقایع الاتفاقیه را از طرف "حادثه درسینما"یش تا می کند.روزنامه را آتش می زند و سیگارش را روشن می کند.دود سیگار بوی کبریت های سوخته کنار اجاق گاز زنی را می دهد که شیرش روی گاز سر رفته و جنازه خفه شده اش از روی تخت به سمت زمین ولو شده است.صدای ممتد زنگ در خانه اش کلافه ام می کند.کاغذ دست نوشته ام را مچاله می کنم و پرتابش می کنم به سمت کپه کاغذ های به چرک نشسته گوشه اتاق.پیچ رادیو نفتی ام را می چرخانم و صدای تو را از فرکانسی دور می شنوم که برایم شعر می خوانی.نرگس از آشپرخانه فریاد می زند:"گوشت نداریم برنج هایی که صدقه داده اند کهنه است."مرغ های بسته بندی شده با بال های لاغرشان زور می زنند و پلاستیک های دورشان را باز می کنند.لخت و عور جلویم می رقصند.صدای ساتور هوای به مه نشسته اطرافم را عادلانه دو شقه می کند.فریاد می زند:"مرغ هایشان بوی گند می دهند بوی گند می دهند بوی گند می دهند."صدای ساتور تا آشپرخانه می کشدم.دست لرزانم را به دیواره اش تکیه می دهم و نرگس را می بینم که مرغ ها را می اندازد روی تخته گوشت.نصفشان  می کند.فریاد می زند و ساتور را روی گوشت ها فرو می آورد خون روی صورتش می پاشد:"بوی گند می دهد بوی گند"از بوی خون عقم می گیرد می دوم سمت دستشویی و خون بالا می آورم /تکه های روزنامه بالا می آورم/احتکار بالا می آورم/ گرسنگی بالا می آورم./ضعف می کنم می نشینم روی کف سرامیکی توالت.دستم می رود سمت شیر آب،می چرخانمش.آب شره می کند روی سر و صورتم دستانم روی لیزی کف سر می خورند آب بالا می آید دست و پا می زنم آب ها می روند توی دماغم. می روند توی سینوس ها، توی مغزم. دست و پا می زنم تا نجات. آب از سرم بالا می آید. آب از جانم بالا می آید دست و پا می زنم نفسم بند می شود.دارم جرعه جرعه می میرم.کسی صدایم را می شنود؟پرده سینما می افتد و تماشاگران جیغ و کف و هورا می کشند و سالن را با آرامش  ترک می کنند.

  • صبا ...

 

لبخندی در زاویه اتاقی چهار زانو نشسته است و روی دیوارهای ذهن را آب پاشی می کند لبخندی به جا مانده از سربازی که خشابش خالی است و روی تلی از جنازه ها افتاده و خون روی پیشانی اش دلمه بسته است.سوت قطار  پلک هایم را می لرزاند و دست های به هراس افتاده ام دسته چمدان را سفت می گیرد.گره روسری ام را زیر چانه ام سفت می کنم لبه بالایی اش را جلو می کشم و خودم را می سپارم به جماعتی که به سمت ایستگاه قطار می روند.دست فکر، پیشانی خاطره ام را پاک می کند؛انگار همین دیروز بود.امیر رضا پوتین های گِلی اش را تا روی فرش آورده بود.هلش دادم عقب:"چه کار می کنی؟!"سرخ شده بود مثل پسربچه ای که کار خطایی ازش سر زده باشد سرش را پایین انداخت و به گل های چسبیده ته پوتین هایش نگاه کرد و با دست دیگرش گوشه شلوار فرمش را چنگ زد:"ببخش زهراجان،حواسم نبود."نشستم روی زمین و گل های روی فرش افتاده را با دستمال جمع کردم او هم کنارم زانو زد و با دست هایش گلوله های گل را پرتاب می کرد توی حیاط.چپ چپ نگاهش کردم لبخند زد:"ببخش دیگه!"کلاه سربازی اش را گذاشت روی سرم.دستمال را بردم بالا:"شرمنده باید کتکت رو بخوری!من تازه خونه رو جارو زده بودم"تمام خانه را به دنبال هم دویدیم.جای پاهایمان ماند روی تمام ترنج های فرش...

چمدانم را هل می دهم بالای تخت و کنار پنجره ای که منظره ها را با شتاب خط می زند،آرام می گیرم.دست هایم همدیگر را در آغوش می کشند خودم را مچاله می کنم روی صندلی تنهای کوپه قطار.امیر رضا سلام نمازش را می دهد دست می برم روی چشم هایش:"زهرا؟"می خندم:"می خواهم ببینم بدون چشم هم می توانی خدا را ببینی؟"

-خدا کف دست های تو است!

دستانم را روی چشم هایم می گذارم.صدای زنگ خانه بلند می شود.چادرم را از سر بند رخت ها  می کشم.باد سختی می وزد تمام لباس ها از روی بند رخت پرواز می کنند و روی زمین پهن می شوند.صدای ضربه های در بیشتر می شود.لباس ها را می اندازم روی تخت سیمی گوشه حیاط.در را که باز می کنم سربازی با نامه مچاله شده توی دستش جلویم ایستاده:"سلام.خانم نیک نژاد؟"چقدر چهره اش برایم آشناست.به ذهنم فشار می آورم تا به خاطرش بیاورم.

_مزاحمتان شدم تا...زبانش به لکنت افتاده.انگشتانم سِر می شود و سرما مثل ماده لزجی تمام کالبدم را می پوشاند.

_خبر رسیده که امیر رضا...

حرف هایش مثل هیاهوی در هم ضجه زنی در هوهوی باد در گوشم چرخ می خورد و به واج نمی رسد تا معنا پیدا کند.

_...و همان طور که می دانید.همه خانواده ها بعد از اینکه سرپرستشون شهید می شه باید خانه های شهرک را خالی کنند.تو این نامه آدرس محل سکونت تازه تان نوشته شده....

قطار مثل ماری توی تونل می خزد و من شماره می کنم تمام روز های نبودنت را.انگار سال ها امتداد دارد این سیاهی ها این تاریکی ...

-سن؟

-متولد 1340

_حساب شده اش رو بگید.

_سی

مرد سرش را از روی دفتر دستکش بلند می کند:این کار براتون سنگین نیست؟8 ساعت بایستی پشت دستگاه بایستید.آسم که ندارید؟حساسیت به الیاف؟

_نه نیست.شش ساله که دارم  هرروز همین کار رو می کنم.

-می تونم نامه انتقالیتون رو ببینم.

دست می برم توی جیب مانتو ام.آخرین نامه تو است.در پایین هر صفحه اش  نوشته ای:به قول مجله زن روز لطفا ورق بزنید!

می خندم.خوش حال باش امیر رضا خوش حال باش عزیزم...من سال هاست با همین  جمله پای آخرین نامه ات خندیده ام.خوش حال باش ...

صدای ریل قطار خاطره هایم را نیم می کند.سایه آدم هایی از پشت شیشه کوپه در گذر است آدم هایی که نمی شناسمشان و  تو در میانشان  با همان چشم هایت عبور می کنی.

  • صبا ...
تیتر روزنامه "مردم باید طعم عدالت را بچشند" از وسط پاره می کنم و تکه جدا شده روزنامه را می دهم دست سمیرا تا آینه دستشویی را برق بیندازد.سمیرا همان طور که آستین های لباسش را بالا زده و دکمه پلاستیکی گرد روی سر آستینش روی پوستش خش می اندازد،دستش را دورانی روی آینه می چرخاند و غر می زند:"بهار،امروز به این اوس ملایی بگو بیاد این در دستشویی رو درست کنه.ای بابا!همه مون یکی یه بار همدیگر رو دیدیم .تا کی می خواد پشت گوش بندازه،مگه شارژ هر ماه رو واسه همین بهش نمی دن."می رود می ایستد روی چهار پایه و پنکه سقفی را دستمال می کشد.چهار پایه کوچک و فرسوده ای است و من هر بار دستم را ناخود آگاه می کشم سمتش تا نگهش دارم:"برای چی داری پنکه رو تمیز می کنی؟آخه کی پنکه رو میبینه؟"
-"خودم!وقتی خسته از کلاس میام و دراز به دراز می افتم روی زمین اولین چیزی که می بینم این لک های سیاه روی پنکه است"
کفش هایم را از جا کفشی در می آورم می اندازم جلوی پایم.لنگه هایشان روی هم می افتند.یادم می آید که جیب هایم خالی است:سمیرا یه کم پول داری بهم قرض بدی؟
-چقد می خوای؟
-قد خریدن یک کیلو گوجه و خیار.برای عصرونه.
می خندد:"برای گوجه و خیاره که اینقد خودت رو سانتی مانتال کردی؟"
لب و لوچه ام آویزان می شود:"اذیت نکن دیگه!داری یا نه؟"
-"روی میز تحریر کنار پنجره.تو کیف پولی ام بردار."می روم سمت اتاق.کیف پولی اش را باز می کنم عکس سمیرا را کنار علی رضا می بینم.دست علی رضا دور کمر سمیرا حلقه شده و سمیرا مثل حلقه فلزی چفت شده گردنبند توی دست های علیرضا جا گرفته و یک دستش تاب خورده و نشسته روی یکی از شانه هایش.هر دوشان به موازات همدیگر خندیدند.از آن خنده هایی که کنار چشم ها را چروک می کند و چین می اندازد روی گونه ها.صدای سمیرا از توی اتاق نشیمن بلند می شود:پیدایش کردی؟
کیف مشکی کوچکم را روی شانه ام می اندازم و همین طور که کفش هایم را پایم می کنم، مدام با خودم تکرار می کنم:اوس ملایی/اوس ملایی/اوس ملایی.
کلید آسانسور را فشار می دهم و منتظر می مانم تا شماره انداز کنار در آسانسور،4 را نشان بدهد:1....2....3.../روی سه ایستاده و بالا نمی آید:"حتما دوباره دختربچه طبقه سوم بازی اش گرفته."

-یکی بیاد کمک!

صدای فریاد از طبقه سوم بالا می آید.از روی نرده ها خم می شوم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.پله ها را دو تا یکی پایین می روم.همسایه ها جلوی در آسانسور جمع شده اند.اوس ملایی توی درگاه آسانسور جنازه شده و دست هایش بی جان کنار تنش افتاده.آقای سهرابی با تشویش به چهره همسایه ها نگاه می کند:"کسی ماشین نداره این بنده خدا را برسونیم بیمارستان؟"میان جمعیت همهمه و پچ پچ راه می افتد.آقای سهرابی این بار صدایش را بلند تر می کند:"با شما هستم می گم کسی ماشین نداره برسونیمش بیمارستان؟داره میمیره."

-ما داریم!

همسایه ها به طرف من بر می گردند:"ما داریم.من نه.ولی...ولی سمیرا یکی از هم خونه ای هام داره.الان بهش خبر می دم."

اوس ملایی را هل می دهند روی صندلی عقب ماشین.سمیرا عصبانی نگاهم می کند.کاردش بزنی خونش در نمی آید.آقای سهرابی با انگشت به شیشه ماشین می زند.سمیرا شیشه را می کشد پایین:خیالتون راحت زود می رسونمش بیمارستان...باشه باشه حتما...باهاتون تماس می گیرم"

بعد همان طور که ماشین را روشن می کند زیر لب غرولند می کند:"عجب گیری افتادیم!"خیابان های خلوت را سریع رد می کند.آدامسش را می چسباند گوشه لپش و با عصبانیت به سمتم بر می گردد:"آخه دختر تو چه کاره ای؟به تو چه که میون این همه آدم می پری وسط و می گی:سمیرا ماشین داره؟نمی گی این سمیرای خدا زده پول بنزین ماشینش رو چه جوری باید جور کنه؟می دونی بنزین لیتری چند شده؟ می دونی؟"

-حواست به پیچ باشه.نزنی به ماشین قرمزه!

دستم را روی داشبورد فشار می دهم:"حالا عصبانی نشو!یه کم آروم تر.این جوری تند می ری خودم و خودت و اوس ملایی با هم می ریم اون دنیاها!"

فرمان را می چرخاند و دنده را عوض می کند:"اگه یواش بروم که نرسیده به بیمارستان حضرت عزرائیل این بنده خدا رو ماچش میکنه و الفاتحه!"

از حرفش خنده ام می گیرد.نگاهش را نرم می کند و می خندد:نخند بهار!نخند!

اوس ملایی را می گذارند روی یک تخت با ملحفه سفید و می برند بخش مراقبت های ویژه.می دوم سمت ماشین سمیرا تا زودتر خبر سلامتی پیرمرد را بهش بدهم.سمیرا ایستاده کنار ماشینش و دست هایش را توی جیب های کاپشن طوسی اش فرو برده.از دهانش بخار بیرون می زند و نگاهش سمت من نیست.می ایستم سر جایم و از دور نگاهش می کنم موهای سمیرا از بالای شالش بیرون زده و در باد می رقصد.نور کم سوی غروب افتاده روی چشم هایش و نیمی از چهره اش روشن شده و نیمی دیگر در تاریکی فرو رفته...با خودم فکر می کنم:"علی رضا چرا باید سمیرا را ترک کند؟عکس توی کیف پولی سمیرا می گوید که هنوز هم دلش با علی رضا است.می گوید که خنده هایشان تنگاتنگ هم بوده.پس این همه فاصله از کجاست؟"

جاده ها در دل شب فرو می رود و خط های سفید و زرد خیابان را نیم می کنند.خط ها خیابان را منقطع و متصل می کنند.نور های چراغ های راهنما روی سفیدی کاپوت ماشین قرمز و سبز می شوند.شیشه ماشین را می کشم پایین و دستم را می گیرم جلوی باد و می گذارم که با خودش ببردش...سمیرا با کف دستش می زند روی فرمان.صدای بوق می پیچد توی خیابان:"اه!لعنتی.حرکت کن دیگه.انگار سواره گاریه!اینا که راننده نیستن!"

-سمیرا می تونم یه چیزی بپرسم؟

-بپرس

صدایم به سختی از حنجره ام می زند بیرون،حجم نادیدنی از احساسم را بالا می آورم و بعد دوباره می فرستمش طرف قفسه سینه ام،کلمه ها بالاخره جویده و نجویده بیرون می ریزد:چرا....چرا علی رضا رفت؟

سمیرا نگاهش را می دزدد و لبخند تلخی روی صورتش می نشیند و در جواب سوالم سکوت می کند...و من می دانم وقتی سمیرا سکوت می کند:"یعنی دیگر هیچ وقت چیزی نپرس بهار!یعنی این سوال جواب ندارد بهار!جواب ندارد بهار...یعنی بخواب بهار...بخواب!...

جاده ها در دل شب فرو می رود و خط های سفید و زرد خیابان را نیم می کنند.خط ها خیابان را منقطع و متصل می کنند.نور های چراغ های راهنما روی سفیدی کاپوت ماشین قرمز و سبز می شوند.شیشه ماشین را می کشم پایین و دستم را می گیرم جلوی باد و می گذارم که با خودش ببردش...

پ.ن:اولین کسی که خط را اختراع کرد کسی بود که شنیده نشد برای همین ترجیح داد خوانده بشود!...ببخشید اگر طولانی شد:)

 


  • صبا ...

مثل هیچ کس نبود.مریم را می گویم؛همان دختر جوانی که یک شب بارانی پنجشنبه ای،زنگ خانه مان را به صدا در آورد.آن قدر زیر باران مانده بود که مثل یک موش آب کشیده شده بود.مانتوی سیاه کوتاه نخ نما شده اش به تنش چسبیده بود.چند تار مویش روی پیشانی اش افتاده بود و کوله پشتی اش از یک انگشت نیمه جانش روی زمین آویزان...نمی دانم چرا مادرم او را به خانه مان راه داد!چرا در را نبست.چرا نترسید...تنها چیزی که از او فهمیدیم این بود که اسمش مریم است که یک دختر روستایی است که از ضرب کتک های برادر های قلچماقش به شهر فرار کرده و آواره خیابان ها و پارک های بی در و پیکر شده...ترسیده بود،مدام برمی گشت پشت سرش را نگاه می کرد،ترس داشت که  کسی از پشت سرش به یک باره خفتش کند..یک شب پاییزی بود دستانش را حایل کرده بود میان در فلزی حیاطمان و خواهش می کرد که توی خانه راهش بدهیم.با لباس های خیسش ایستاده بود جلوی بخاری و تن لرزه اش را با چسباندن خودش به بدنه گرم بخاری،آرام می کرد.یک لبخند زورکی نچسب تحویلم داد تا من بتوانم بهتر دندان های سیاه و زرد از سیگارش را تماشا کنم.12 سالم بود و مریم برایم شبیه بود به همه دختر هایی که صورت های شطرنجی شده و دست های دست بند به دست شان را در صفحه ی حوادث روز نامه ها میدیدم.از مریم خوشم نمی آمد نه تنها خوشم نمی آمد که بدم هم می آمد نمی دانم چرا مادرم او را به خانه مان راه داد.چرا نترسید چرا در را نبست...مادر پتوی قهوه ای را روی شانه هایش انداخت و به نوشیدن یک چای گرم دعوتش کرد.مریم پرچانه بود دروغ گو بود و بعد ها خودش گفت که جیب بری هم می کرده و یک بار هم به من نشان داده بود که چه طور توی اتوبوس جیب می زند چه طور زنجیرهای طلا را از گردن دوست پسر هایش کش می رفته.همه این کار ها را با ظرافت و تیزی دو انگشتش می کرد و دستان من آن موقع ها کوچک تر از دست های مریم بود برای همین خیلی زود یاد گرفتند چه طور جیب بری کنند اگر چه هیچ وقت فرصتی پیش نیامد تا این مهارتم را عملا امتحان کنم!از مریم خوشم نمی آمد نه تنها خوشم نمی آمد که بدم هم می آمد اما بعد ها از مریم خوشم آمد؛وقتی برای اولین بار به من یاد داد که چه طور آدامس باد کنم و یا با گوشه لب هایم سوت بزنم.وقتی که بعد از چند ماهی که خانه ما ماند و کلاس خیاطی رفت،برای عروسک هایم لباس دوخت،از مریم خوشم آمد.وقتی شب های احیا به مادر اصرار می کردیم که ما را هم با خودش ببرد مسجد و مریم پا به پای من سر به سر زن های بد اخم مسجدی می گذاشت و ریز ریز توی بغل هم می خندیدیم،از مریم خوشم آمد و حتی فهمیدم که می توانم دوستش داشته باشم...مادرم هر وقت که مریم از او می خواست، دستان من را توی دستانش می گذاشت و اجازه می داد که مریم مرا با خودش ببرد بیرون...نمی دانم چرا مادر این کار را می کرد.مگر از مریم نمی ترسید؟مریم مرا می برد پارک، می برد رستوران های کوچک زوار در رفته گوشه شهر افتاده و با دختر هایی که شبیه خودش لباس می پوشیدند و حرف می زدند،ساندویچ کالباس گاز می زد .بوی کالباس می پیچید توی بینیم.کاهو ها و سس مایونز از کنار لب های ماتیک خورده شان بیرون می زد و چند قطره ای اش هم می ریخت روی مانتو های مشکی کوتاه شان که به زور تا روی زانو ها می رسید.مریم اما یک روز رفت...روزی که برادر هایش پُرسان پُرسان خانه ما را پیدا کرده بودند از راه پله ها فرار کرد سمت پشت بام و رفت...بعد از آن چشم های مادرم در پارک ها،خیابان ها دنبالش می گشت و دستش  از پشت سر روی شانه های هر دختری که شبیه او بود، می نشست و وقتی صورت هایشان  را به سمتش برمی گرداندند در نگاهشان مریم را نمی دید آخر او شبیه هیچ کس نبود...حالا هر وقت که باران می بارد گوش هایم را تیز می کنم تا صدای زنگ در را بشنوم و پرواز کنم سمت در فلزی که دست هایش حایلش شده بود و خواهش می کرد که توی خانه مان راهش بدهیم ...و وقتی در را باز می کنم مریم را ببینم که مثل یک موش آب کشیده شده و همان لبخند زورکی و نچسبش را تحویلم میدهد...


 

  • صبا ...