روی خط استوا

۲ مطلب با موضوع «راوی» ثبت شده است


مردی پس از جدایی از همسرش تمام وسایلی که متعلق به او بود را از خانه بیرون انداخت.لباس‌هایی که می‌پوشید عطرهایی که استفاده می‌کرد آینه ای که جلویش می‌ایستاد و دست توی موهایش می‌کشید مبلی که رویش می‌نشست.فنجانی که تویش قهوه می نوشید.تختی که رویش می‌خوابید.صابونی که برای صورتش استفاده می‌کرد.کف پوشی که رویش راه می‌رفت.پنجره ای که کنارش می‌ایستاد و منتظرش می‌ماند.موسیقی که با هم گوش می‌کردند.نامه‌های عاشقانه‌شان.کتاب‌هایی که با هم می‌خواندند.بعد رفت سراغ آلبوم عروسی و حضور زنش را در عکس‌ها قیچی کرد.خودش توی عکس‌ها جا مانده بود با چشم‌هایی که پر از آن دیگری بود.این بود که ناگزیر شد چشم‌های خودش را هم از توی عکس‌ها قیچی بکند.بعد با خیال راحت روی کاناپه نشست تا در فضایی به دور از خاطرات زنش تلویزیون تماشا کند.تلویزیون را که روشن کرد صدای شاد زنش توی خانه پیچید:سلام.بعد زنش را دید با همان لحن و لبخندی  که عاشقش شده بود داشت توی تلویزیون شعر می‌خواند.فکر هر چیزی را می‌کرد الا اینکه زنش مجری برنامه مورد علاقه‌اش بشود!

  • صبا ...

پرده سینما روی تصویر مردی که فریاد می زند،پاره می شود و خیابان مثل ماری از میان پارگی خیز بر می دارد و دراز می کشد روی سر تماشاچیان.تماشاچیان جیغ می زنند و ناخن هایشان را توی پوست چرمی صندلی های قرمز فرو می برند.چنگ می زنند تا  تنشان را از له شدن زیر آسفالت داغ خیابان نجات بدهند.مردی روزنامه وقایع الاتفاقیه را از طرف "حادثه درسینما"یش تا می کند.روزنامه را آتش می زند و سیگارش را روشن می کند.دود سیگار بوی کبریت های سوخته کنار اجاق گاز زنی را می دهد که شیرش روی گاز سر رفته و جنازه خفه شده اش از روی تخت به سمت زمین ولو شده است.صدای ممتد زنگ در خانه اش کلافه ام می کند.کاغذ دست نوشته ام را مچاله می کنم و پرتابش می کنم به سمت کپه کاغذ های به چرک نشسته گوشه اتاق.پیچ رادیو نفتی ام را می چرخانم و صدای تو را از فرکانسی دور می شنوم که برایم شعر می خوانی.نرگس از آشپرخانه فریاد می زند:"گوشت نداریم برنج هایی که صدقه داده اند کهنه است."مرغ های بسته بندی شده با بال های لاغرشان زور می زنند و پلاستیک های دورشان را باز می کنند.لخت و عور جلویم می رقصند.صدای ساتور هوای به مه نشسته اطرافم را عادلانه دو شقه می کند.فریاد می زند:"مرغ هایشان بوی گند می دهند بوی گند می دهند بوی گند می دهند."صدای ساتور تا آشپرخانه می کشدم.دست لرزانم را به دیواره اش تکیه می دهم و نرگس را می بینم که مرغ ها را می اندازد روی تخته گوشت.نصفشان  می کند.فریاد می زند و ساتور را روی گوشت ها فرو می آورد خون روی صورتش می پاشد:"بوی گند می دهد بوی گند"از بوی خون عقم می گیرد می دوم سمت دستشویی و خون بالا می آورم /تکه های روزنامه بالا می آورم/احتکار بالا می آورم/ گرسنگی بالا می آورم./ضعف می کنم می نشینم روی کف سرامیکی توالت.دستم می رود سمت شیر آب،می چرخانمش.آب شره می کند روی سر و صورتم دستانم روی لیزی کف سر می خورند آب بالا می آید دست و پا می زنم آب ها می روند توی دماغم. می روند توی سینوس ها، توی مغزم. دست و پا می زنم تا نجات. آب از سرم بالا می آید. آب از جانم بالا می آید دست و پا می زنم نفسم بند می شود.دارم جرعه جرعه می میرم.کسی صدایم را می شنود؟پرده سینما می افتد و تماشاگران جیغ و کف و هورا می کشند و سالن را با آرامش  ترک می کنند.

  • صبا ...